تاریخ انتشار: ۰۶ آذر ۱۳۹۲ - ۱۱:۰۴
کد خبر: ۵۱۴۵۶
تعداد نظرات: ۱ نظر
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

مرکز مطالعات استراتژیک خوزستان، ضرورتی برای تغییر نگرش ها و روش ها / 4

این خطربزرگ، همان است که نمی گذارد تا فهم و اندیشه ما متوجه چیزهایی بشوند که نادیدنی، نامرئی و غیر قابل اشاره هستند. ما یک استاندار، یک مدیرکل، یک اعتبار کم و غیرکافی، یک خرابی یا یک بحران اجتماعی و فرهنگی را می بینیم و همواره در پی آن هستیم تا آنها را به شیوه های معمول و دم دستی که داریم، پرسش کنیم وجواب بدهیم. اما چیزی را که نمی بینیم، توجهی هم به آن نداریم. می دانید چرا نمی توانیم ببینیم؟ چون ما گرفتار فهم بصری و دیداری خودمان هستیم
خوزنیوز/ خداد شوراب: توماس کُهن، فیلسوف علم، که نظریات او در نیمه دوم قرن گذشته ، انقلاب بزرگی در نگرش جدید به علوم ایجاد کرد، می گوید وقتی فضای حاکم برعلم قادر به طرح مسئله جدید نباشد، خودش تبدیل به یک ضد مسئله می شود. یعنی راه فهمیدن و از نو فهمیدن را می بندد و برای همین هم است که کسانی که در این فضا یا پارادایم بسر می برند، ممکن است برای سال ها و حتی قرن ها امکان دیدن و فهمیدن مسائل بسیار ساده و ابتدایی را نداشته باشند.

برای مدت دویست سال، نیوتون و نظریات او بر فضای علوم حاکم بودند و همانطور که در وصف او می سرودند، خداوند دید جهان تاریک است و بعد گفت نیوتون باش! و بدین ترتیب جهان روشن شد! اما تمام آن کاخ باشکوه و استوار نیوتنونی در قرون 18 و 19 میلادی از آنجا شکست که نمی توانست پرسش های تازه را ایجاد کند و یا آنها را برتابد و پاسخی برای شان پیدا کند. توماس کهن در کتاب معروفش، ساختار انقلابهای علمی، تاکید می کند وقتی شاخه ای از علم به چنین سرنوشتی دچار شد، عموما واقعیت را آنطور که از پیش تعریف شده است، می بیند و نمی تواند جور دیگری به آن نگاه کند. این، مرگ یک پارادایم و پایان پیشرفت در حوزه ای است که سفت و سخت شده است و دیگر نمی تواند بیان درستی از تغییر، عرضه کند.

این موضوع بسیار مهم و اساسی است که چرا ما نمی توانیم در استان خودمان پرسش هایی را ایجاد کنیم که بتوانند ما را در مسیر صحیح جستجو و پژوهش قرار دهند. خطر و زیان پرسش های کلیشه ای که همواره یک دوجین شان در جیب همه ما یافت می شود، از همه موانعی که ما فکر می کنیم سد توسعه و پیشرفت کشور و به پیرو آن، خوزستان شده اند، مهم تر است. این خطربزرگ، همان است که نمی گذارد تا فهم و اندیشه ما متوجه چیزهایی بشوند که نادیدنی، نامرئی و غیر قابل اشاره هستند. ما یک استاندار، یک مدیرکل، یک اعتبار کم و غیرکافی، یک خرابی یا یک بحران اجتماعی و فرهنگی را می بینیم و همواره در پی آن هستیم تا آنها را به شیوه های معمول و دم دستی که داریم، پرسش کنیم وجواب بدهیم. اما چیزی را که نمی بینیم، توجهی هم به آن نداریم. می دانید چرا نمی توانیم ببینیم؟ چون ما گرفتار فهم بصری و دیداری خودمان هستیم.




این یک گرفتای بزرگ است که ما فقط دانسته های خودمان را می بینیم. واقعیت، یعنی همین زندگی با عناصری که در اطراف ما است، چشم مان را به خودش دوخته و ما را از دیدن چیزهایی که می توانند در آن پنهان باشند، غافل کرده است. اگرخواننده گرامی به تصویری که در بالای این نوشته است دقت کند، در نگاه اول یک واقعیت است که در این تصویر به چشم می خورد. امکان ندارد که انسانی با توان معمولی بتواند در آن واحد، واقعیت دیگری به جز همان که در مشاهده اول دیده است را بنگرد. اما اگر با دقت در همان واقعیت و دیدنی نخست بنگرید، خواهید دید که واقعیت پیشین، به سادگی در واقعیت دیگری نابود و از دست می رود. ما یک بار می توانیم نیم تنه و چهره پیرمردی را بنگریم که دست بر سینه دارد و بار دیگر، زن و مردی را ببینیم که در کنار یکدیگرند در حالی که یک سگ در خیابان خوابیده است.

موضوع در وهله نخست این نیست که چرا ما نمی توانیم این دو واقعیت را با هم ببینیم. حتی موضوع این هم نیست که کدام واقعیت، این قابلیت را دارد که اول دیده شود، بلکه موضوع این است متوجه شویم که واقعیت، یک بافت سخت، غیرقابل تغییر و همیشه با یک پیام و محتوا نیست. وقتی ما متوجه شدیم که می توان جور دیگر، نگاه کرد و فهمید، دیگر بر همین دانسته ای که واقعیت را برای ما تعریف می کند، اکتفا نمی کنیم. آن وقت است که تصاویر و حقایق پنهان شده دیگری در همین واقعیتی که در آن بسر می بریم، بر ما آشکار می شود.

ما تا این حقیقت را در نیابیم که می توان جور دیگری اندیشید و به واقعیت نگاه کرد، نمی توانیم برای یافتن پاسخ به چرایی های موجود در زندگی مان، گام برداریم. اما اگر این امکان را به خودمان بدهیم که می توان نوع نگاه را عوض کرد، آن وقت است که خواهیم دید، آنچه می دانیم حتی برای ساده ترین پرسش های جدید مان، کافی نیستند. آن وقت است که پرسش های جدید از این وضع جدیدی که ما متوجه اش شدیم، سر بیرون می آورند و ما را دربر می گیرند.

وقتی به واقعیت های پیرامون مان باز می گردیم، این نکات بیشتر اهمیت پیدا می کنند. الان همه ما اینطور فکر می کنیم که هر تغییری که قرار است در کشور مان و در اینجا در خوزستان اتفاق بیافتد، همان کاری است که باید توسط استانداری یا ادارات تابعه و یا بطور کلی نهاد های قدرت اداری و سیاسی انجام گیرد. ممکن است که ساختار فعلی امور در کشور و به پیرو آن در استان ما اینگونه باشد، اما آیا این یک واقعیتی است که تمام آنچه وجود دارد را در خود نشان می دهد؟ یعنی جور دیگر نمی توان به آن نگاه کرد؟ یعنی ما یک معادله ای می نویسیم که یک طرف آن حکومت و طرف دیگر آن مردم هستند و سپس در یک طرف خواستن و در طرف دیگر توانستن را قرار می دهیم. روشن است که تا وقتی که این، دانسته ما است، واقعیت همین خواهد بود که دولت و حکومت در ایران و سپس نمایندگان آنها در استان، مسئول همه چیزهایی هستند که ما می خواهیم و به آنها نیاز داریم.

برای همین است که سامانی که آرمان ما است، همیشه در گرو دیگری است. این آرمان، بر یک نیروی درونی استوار نیست. برای همین است که ما همیشه چشم مان به دولت و نمایندگان آنها است. برای همین است که همیشه در ایران، مقصر دولت و حکومت قلمداد می شوند. برای همین است که ما متوجه خودمان نمی شویم، متوجه ملت بودن خودمان نمی شویم، یعنی ما ملتی هستیم که خوشبختی اش را در گرو دولت و نمایندگان آنها قرار داده است و اینطور می انگارد که هر چه در زندگی است باید توسط دولت و دولتی ها ساخته و پرداخته شود. چرا؟ چون این تنها واقعیتی است که ما درباره آن می دانیم. این راه حلی است که برای دویست سال است که ما دنبال آن هستیم. یعنی می خواهیم از طریق یک دولت مرکزی و نمایندگان اش، جامعه ای را بسازیم که خودمان فقط بخش نخست آن را تشکیل می دهیم، یعنی خواستن، یعنی همه اش خواستن.

این طرز تفکر است که باید تغییر کند. این نگاه کردن به واقعیت ها و اتفاقات اطراف ما است که باید تغییر کند. این جاده ها و پل ها، این سد ها و کارخانه ها، ساختمان ها، صنعت و تجارت ، مالیه و بازار وهر چیز دیگری که در زندگی ما است، همه شان همان طوری اند که ما می خواهیم باشند. اینها نیستند که می توانند تعیین کنند که ما چگونه باشیم بلکه این ما هستیم که بودن و نبودن و چگونگی آنها را تعیین کرده و می سازیم. اینها هیچکدام شان در ما تغییر ایجاد نمی کنند اگر این تغییر، درونی و درون زاد نباشد.هیچ ملتی با داشتن مظاهر تمدن، متمدن نمی شود. این فکر و اندیشه تمدن است که می تواند انسان متمدن بسازد.

آنچه در وهله نخست از ما یک جامعه مدنی و مسئول می سازد، آنچه از ما یک ملت پیشرو و توسعه یافته می سازد، این نیست که یک دولت متعهد، مترقی و تکنوکرات داشته باشیم، بلکه این نگاه ما و نوع نگرش ما به خودمان و به دنیای مان است که ما را در استوار ساختن این جامعه یاری می رساند. این نگاه ما و روش های ما هستند که مشخص می کند ما در کجا ایستاده ایم و می خواهیم به کجا برویم. اگر این تفکری که همه واقعیت هایش را از دانسته هایش می گیرد، کنار نگذاریم، در این هزاره بیست و یکم با هیچ معجزه ای از تارهایی که بدورمان تنیده شده است، رها نخواهیم شد.

بنده نیز می دانم که هیچ نسخه ای پیدا نمی شود که بخواهد همه درد های ما و همه مشکلاتی را که با آنها دست و پنجه نرم می کنیم، یک روزه یا یک ساله و یا حتی ده و بیست سال دیگر، حل و فصل نماید. اصولا اگر از همان عهد قجر اینطور فکر نمی کردیم، الان حتی در مسائل ساده زندگی مان درنمی ماندیم. این چیزی است که در درون ماست و به هیچ دولت و حکومتی ارتباط ندارد. مشکلات ما وجود دارند چون ما می خواهیم کسی یا نهادی پیدا شود و آنها را برای ما برطرف کند. دردهای های ما هستند چون ما همیشه در انتظار معجزه طبیبان هستیم. آینده ما بی برنامه و بدون پیش بینی است چون چشم های مان را بر جور دیگری از نگریستن و گونه ای دیگر از خواندن واقعیت، بسته ایم.

برای اینکه بتوانیم به گونه ای دیگر ببینیم و به گونه ای دیگر بفهمیم، باید تمرین کنیم. باید تفکر و فکر کردن در چارچوب یک واقعیت محتوم را کنار بگذاریم و اجازه بدهیم تا توسن اندیشه هامان به حرکت درآید. باید این شرم و رودربایستی را که با ندانستن و نفهمیدن خودمان داریم به کنار نهیم و یرای یک بار هم که شده بی آنکه کسی یا نهادی را مقصر اوضاع مان بدانیم، به خودمان رو کنیم و خودمان را عامل مختاری بدانیم که اگر چه مسبب این وضع است اما همچنین می تواند راه برون رفت خویش را از مخمصه های موجود پیدا کند. ما برای فکر کردن نیازی به دعوا و تهاجم نداریم. ما برای اینکه متوجه نادانسته های خودمان از این استان شویم، نیازی نداریم تا برای خود مقصر درست کنیم. نیازی به یک بهانه و یافتن دلایلی در بیرون از خودمان نیست. اینجا و در درون مان همه چیز است.

من خیالباف و رویا پرداز نیستم. واقعیت های استان مان را نه بهتر از هرکس اما خوب می دانم. بنده سال ها است که می بینم و می نویسم اما وقتی به گذشته می نگرم باز می بینم که آنچه نوشته ام، حتی برای فهمیدن یک مسئله از هزاران درد مشترک مان کافی نیست، چرا؟ چون من نیز در گذشته با همان نگاه همیشگی به اوضاع مان نگریستم و تصور بیهوده ای از یک نجات بخش با اکسیری داشتم که با آمدن اش همه چیز روبراه می شود و بعد می بینم که آنچه در پس داشته ایم بیشتر به خواب و رویا می ماند تا آنچه امروز و در اینجا درباره اش می نویسم.

عطار در داستان سیمرغ، تمثیلی دارد که شنیدنی است. وقتی جمعی از مرغان که برای سال ها در جستجوی سیمرغ بوده اند، به محل آن می رسند، جز فضایی تهی و خالی نمی بیند و حال آنکه از همه آن هزاران مرغ جستجوگر تنها سی مرغ باقی مانده است. اینگونه است که این سی مرغ متوجه می شوند که سیمرغ واقعی جز خودشان اما خود برخاسته و به حرکت درآمده شان نیست. این راهی است که می توان از آن شروع کرد. جایی که درباره مهم ترین جزء تغییر می توان اندیشه کرد. جایی که این فهم را برای خودمان و فرزندان مان می توانیم تجربه کنیم. یعنی یک مرکزی که بتوان در آن فکر کرد و جور دیگر اندیشد. جایی که بتوانیم بیاموزیم که برای تغییر کردن، ابتدا فهم تغییر است که مهم است.
غیر قابل انتشار:
در انتظار بررسی: ۲
انتشار یافته: ۱
حسين
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۲:۰۸ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۸
0
0
ضمن عرض سلام
جناب آقاي شوراب اين چهار مقاله بسيار جالب و مفيد بود و انشاالله اين تفكر همه گير و إجرايي شود
captcha
آخرین اخبار