باید جایی باشد که نوجوانان و جوانان ما یاد بگیرند که چطور فکر کنند و برای این فکر کردن، دغدغه نمره وآزمون های درسی را نداشته باشند. باید جایی باشد تا آینده را نه از زاویه تنگ واقعیت های موجود بلکه از درون توانمندی هایی که با نگاهی تازه، کشف و آشکار می شوند، بسازیم. آری، همه این ها ممکن است آرمانی تلقی شوند، اما همه اینها امکان پذیرند اگر ما تغییر را از جایی که تغییر آغاز می شود، شروع کنیم. این در سر ما، در فکر ما و در نوع نگاه ما به خودمان و اطراف مان است. از اینجا است که می توانیم یک آغاز بی بازگشت کنیم
خوزنیوز/ خدادا شوراب:
ما اسیر سنت هایی هستیم که طرز تفکر و نگاه ما را به زندگی برمی سازند و بی
آنکه نشانی از خود بر جای گذاشته، ما را به دنبال خود می کشانند. این
نیروهای نامریی و غیر قابل نشان دادن، جز در افکار ما و در اندیشه ما لانه
ندارند. این چیزی که در سر ما است و نگاه ما را به زندگی و مسائل آن شکل و
جهت می دهد، این همان چیزی است که ابتدا باید تغییر کند.
ممکن است برخی هم استانی های گرامی، بر این خرده بگیرند که این یک راه
طولانی و یا حتی آرمانی است، یا اینکه این چیزی است که باید در کلان کشور
اتفاق بیافتد و یا اینکه برای مسائل عاجل ما، این راه ، یک راه دور و دراز
است. بنده نمی خواهم بگویم که یک مرکز مطالعات استراتژیک می تواند برای
ما معجزه بکند یا راه طولانی در پیش رو را ساده نماید، اما شکی ندارم که
همه ما در این توافق داریم که باید کارمان را با گذشته ای که در پس
داریم، از یک جایی بازنگری کنیم. از یک جایی باید شروع کنیم که واقعیت و
مسائل مبتلابه خودمان را جور دیگر و متفاوت از آنچه تاکنون دیده ایم،
بنگریم. اینجانب با هیچ آغازی که متفاوت باشد سر مخالفت ندارم، اما باید
این آغاز همان چیزی باشد که از اندیشه و از درون ما برخاسته باشد چرا که
در غیر این صورت، ما باز هم گرفتار خواهیم شد.
مشکل اساسی ما در ایران و به پیروی آن در خوزستان، فکر نکردن نیست بلکه
چگونه فکر کردن است. مسئله این نیست که ما واقعیت پیرامون خود را نمی بینیم
بلکه این است که آن را بگونه ای می نگریم که نمی توانیم آن را در جهت
آرمان های مان تغییر دهیم. واقعیت برای ما سخت، سنگین و غیر قابل انعطاف
است. برای اینکه ما به واقعیت از جهتی که می شناسیم نگاه می کنیم و نه از
جهتی که برای مان ناشناخته و نادانسته است.
ما در ایران همه دانای کل هستیم. همه چیز می دانیم. از هرکدام ما پرسشی
بکنند، هر پرسشی که باشد، برای آن جوابی داریم. شما نگاه کنید در سیستم
اداری و سیاسی ما اگر مدیری بگوید نمی دانم، همین فردا او را عوض می کنند.
اگر در آموزش و پرورش معلمی بگوید نمی دانم، او را هو و رسوا می کنند.
دردانشگاه، اگر استادی پاسخ دانشجویی را ندهد، او را متهم به بیسوادی می
کنند. اینطور است که ما ایرانی ها همه چیزدان هستیم. همه مان سیاسی هستیم،
همه مان ورزشی هستیم، همه مان توصیه های پزشکی می کنیم و حتی برای تمام
عالم وآدم، نسخه های خوشبختی و راه و روش زندگی می نویسیم. یعنی اینطور
است که ما همیشه از زاویه ای که همه چیزها را می دانیم به زندگی نگاه می
کنیم.
می توان درک کرد که این چقدر می تواند سخت باشد که مدیری در استان پیدا شود
و صریح بگوید که من درباره این استان که می خواهم برایش کار کنم،
همانقدر می دانم که یک کسی که تازه به این دیار آمده است! توجه بفرمایید،
در این کشور و در این استان، کمتر مدیری برای کاری که می کند، تربیت و
متخصص شده است. کسی در سر جای خودش نیست. همه چیزها بطور اتفاقی و بر
اساس رویدادهایی هستند که کمتر می توان آنها را پیش بینی کرد. برای
نمونه، از الان تا چند ماه دیگر، ببینید کدام مدیر و سیاستگزار است که
برای مسئولیتی که قرار است داشته باشد، آماده و دارای دانش کافی در این
زمینه می شود؟ کدامشان است که از چند سال قبل تر برای این مسئولیت،
برنامه داشته و هدفگذاری کرده باشند؟
آیا منظو از گفتن عبارت بالا توهین به مدیران استان و کشور است؟ به هیچ
وجه. فرض این است که همه کسانی که می خواهند خدمتی به کشور و در اینجا، به
مردم استان کنند، در رای و عمل خود صادق اند. اما این صداقت آنها چه سودی
دارد وقتی آنها در چرخه ای از اشتباهات خواسته و ناخواسته گرفتار می
شوند و به گونه ای اندیشیده وعمل خواهند کرد که ما بجای اینکه به جلو
برویم، همچنان در جای خود، پای درگل بمانیم.
باید جایی باشد که از آنجا تمرین ندانستن های خودمان را آغاز کنیم. باید
جایی باشد که نفهمیدن، ندانستن، اظهار نادانی و تمایل به دانایی در آن
مرسوم گردد. خب، در نظراتی که در پایین نوشته های پیشین ام دیدم،
خواندم که یک هم استانی گرامی پرسیده بود که نگارنده این نوشته ها چه مدرک
تحصیلی دارد؟ این برایم جالب بود که حرف های کسی باید از زاویه مدرک
تحصیلی اش نگریسته شوند. اما اگر این کنجکاوی طرفدارانی داشته باشد، عرض
می کنم که بنده دیپلم را با استفاده از دو تبصره گرفتم و دانشجوی ناکام
رشته فلسفه بودم و اکنون فاقد هر نوع مدرک دانشگاهی هستم.
احتمالا برای این دوستان، این نشان دهنده غیرکارشناسی بودن نوشته های من
است. اما چه باک از این بیسوادی خودم دارم وقتی می دانم که دانشم به اندازه
ای است که اگر همین اکنون به دلیلی جان دهم، به قدر چند روزی که مفید
بوده ام، عمر مرا حتی به اندازه یکسال بر روی گورم نخواهند نوشت! چون من
نیز در همین ساختاری که همه آدم هایش همه چیز می دانند، زندگی کرده ام و
اگر فرقی باشد در این است که اکنون می دانم این دانسته ها حتی برای یک
زندگی معمولی و ساده نیز خوشبختی نمی آورند.
بنده عرضم این است که ما هر کاری که می خواهیم انجام دهیم، اساسش این است
که پرسش های مان برپایه دانسته های مان است. یعنی همیشه از آنچه می دانیم
پرسش می کنیم و همیشه هم پاسخی برای این پرسش های مان داریم. این بطور
کلی یک نوع نگرشی است که دیگر جواب نمی دهد. بوی کهنگی و مردگی این نوع
از نگاه و نگرش به مسائل، در فضایی که فکر می کنیم، به مشام می رسد. این
چیزها است که نمی گذارند تا آن واقعیت سخت و سنگینی که بر شانه های مان
افتاده را بشناسیم و تغییرش دهیم.
باید جایی باشد تا نگاه معمول و بی خاصیت ما را تغییر دهد و به ما یاد دهد
که مسائل را چگونه و با چه دید دیگری که امکان ظهور دارند، بنگریم و
درباره شان تفکر کنیم. باید جایی باشد که نخبگان ما را نه بر اساس مدرکی
که دارند، بلکه بر اساس دانشی که دارند، وارد تصمیم سازی های آینده استان
کنند. باید جایی بسازیم که نادانسته های ما درباره این استان و مردم آن
بیشتر از دانسته های موجود ارزش و ارجحیت داشته باشد. باید جایی باشد که
نوجوانان و جوانان ما یاد بگیرند که چطور فکر کنند و برای این فکر کردن،
دغدغه نمره وآزمون های درسی را نداشته باشند. باید جایی باشد تا آینده
را نه از زاویه تنگ واقعیت های موجود بلکه از درون توانمندی هایی که با
نگاهی تازه، کشف و آشکار می شوند، بسازیم. آری، همه این ها ممکن است
آرمانی تلقی شوند، اما همه اینها امکان پذیرند اگر ما تغییر را از جایی
که تغییر آغاز می شود، شروع کنیم. این در سر ما، در فکر ما و در نوع نگاه
ما به خودمان و اطراف مان است. از اینجا است که می توانیم یک آغاز بی
بازگشت کنیم.
شما در هشت سال دولت احمدی نژاد که با با همه فشارها و هزینه دادن ها مطلب می نوشتیم کجا بودید؟ البته جوابش رو خودم دارم