همانجا پهلوان وقتی از ناتوانی جوان مطمئن می شود با یک چشم بهم زدن زنجیر را از دور بازوی جوان باز می کند و با ترفندی که خودش بلد بود، به سرعت زنجیر را دور بازویش قفل زد. زنجیر حلقه وار به روی بازوانش بسته شده است. خود را آماده پاره کردن زنجیر می کند. از مردم صدایی شنیده نمی شود، انگار نفسها در سینه حبش شده است. اولین زورش را می زند اما زنجیر پاره نمی شود. پیرمردی از بین جماعت صدایش را بلند می کند: "پهلوان عزت زیاد، پهلوانی ات برای مردم ثابت شده است...
خوزنیوز/ قاسم منصور آل کثیر: بعد از دیدن یکی از فیلم های جشنواره فجر در مسیر برگشت به خانه بودم که
جمعیتی در ضلع جنوبی میدان چهارشیر اهواز را دیدم. مردم شانه به شانه ی
همدیگر حلقه گرفته و مشغول تماشای چیزی بودند. از لابه لای صدای گوش خراش
بوق های ممتدد ماشین ها، صدای دیگری هم به گوش می رسید. انگار کسی داشت
رجزخوانی می کرد.
صدای بلند شده از بلندگوی دستی و تجمع مردم در اطراف صاحب صدا توجه رهگذران
را جلب می کند. جلوتر می روم تا علت تجمع بی صدای مردم در این مکان را
جویا شده و جوابی به کنجکاوی درونی خود دهم.
علت تجمع را از مردم می پرسم، می گویند پهلوان معرکه گرفته و قصد دارد
پهلوانی خود را به رخ بکشد و مردم به دور از دغدغه های روزانه به تماشای او
نشسته اند. پیرمردی که جوراب بساط کرده بود نیز بساطش را با خود آورد و به
تماشای برنامه نشست.
از لابه لای شانه های مردم، مردی جوان و درشت اندامی را می بینم که در وسط
حلقه ی تجمع قرار گرفته بود. او با خواندن اشعاری مردم را به ذکر صلوات
ترغیب می کرد تا ابزار کار خود را آماده زورآزمایی و نمایش را به صورت
رسمی آغاز کند.
زیرپیراهنی مشکی و تنگ تنش کرده، طوری که بازوهای درشتش به خوبی نمایان
باشد. خالکوبی های سبزرنگ نیز بر دستانش حک شده، شلوار شش جیب سبز رنگ و
کفش اسپورت پوسیده ای پوشیده بود. در گوشه ای نشسته بود، به زور خودش را از
زمین می کند و لنگان لنگان دوری در میدان می زند.
به نگاه های مردم خیره می شوم، همه به این مرد درشت اندام زل زده اند. همه تجمع کنندگان سکوت کرده اند و منتظر زورآزمایی این پهلوان هستند. پهلوان تنها در دقایقی
کوتاه توانست توجه بسیاری را به خود جلب کند. یاد سرگرمی های دهه 70
افتادم، وقتی که پهلوانان در بازار شیطون اهواز دقیقا نزدیک به صخیریه و
دروازه می آمدند و جمعیتی چندصد نفری پای تماشای نمایش آنها می نشستند. در
آن زمان یکی از رویاهای کودکانه مان دیدن پهلوانان بود. کارهایی می کردند
که فقط در برنامه های کودک می دیدیم. رد شدم ماشین از روی پا و دست ها،
پاره کردن زنجیر و بازی با مار.
سکوت سالن های سینما در گرمای معرکه گیری
پهلوان جوان نوید پاره کردن زنجیر و بازی با مار را به مردم می دهد و معرکه
را برخلاف هوای زمستانی اهواز گرم می کند. هنوز چیزی برای تماشاگرانش عرضه
نکرده اما با چرب زبانی هر لحظه جمعیت را مشتاق می کند، جمعیتی که سالنهای
سینما و تئاتر چند سالی می شود به خود ندیده است.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که بر جمعیت افزوده شد. حالا چند صد نفر در
انتظار دیدن نمایش پهلوان هستند. معرکه گیرِ میدان وقتی میبیند جمعیت
بیشتر شده، بلندگویش را می گیرد و از رسم مردانگی و جوانمردی های قدیم می
گوید. چنان ادبیات جوانمردانه ای به کار می برد، گویی کلمات را به رقص و
تسخیر در آورده است. به تماشاگران می گوید: "اگر جوانمردی و محبت علی در
دلت است یاعلی بگو و به پهلوان میدان محبتت رو ثابت کن".
پهلوان شاگردش را صدا می زند:" پهلوان اکبر، چرخی تو میدون بزن و ببین کی جون مرده؟"
از میان جمعیت جوانی جلو آمد، همان پهلوان اکبر بود. اندامش بر خلاف
پهلوان، نحیف و لاغر است، اکبر باد به غبغب انداخته و با پارچه ای سبز در
کف دستش میدان را دور می زند. با تامل از کنار مردم می گذرد و می گوید"
بگو یاعلی و جوون مردی رو نشون بده. ماشالله جون، به پهلوان کمک کنید".
دست هایی که پول های هزار، دوهزار و پنج هزار تومانی را گرفتند، یکی پس از
دیگری از میان جمعیت جلو کشیده می شدند. در کمتر از دو دقیقه دو دست اکبر
پر از پول می شود.
پهلوان باز شروع به رجز خوانی می کند و از جوانمردی می گوید.
به شاگردش می گوید موسیقی را از بلندگو پخش تا خود را آماده اجرای نمایش
کند، پهلوان از جیب بغل شلوار سبز رنگش، موبایل رنگ و رو رفته ای را در
آورده و با روشن کردن آن و گذاشتن میکروفون بلندگوی دستی، موسیقی سنتی در
فضا می پیچید.
پهلوان بساط خود را بعد از یک ساعت رجزخوانی و دوره گیری وسط میدان تجمع
مردم می چیند، زنجیر را به کنار می نهد، بالشی زرد رنگ را بیرون آورده و
کنار جعبه چوبی که گویا ماری در آن است، می گذارد.
پهلوان زنجیری را وسط میدان پرت می کند و از جوانی می خواهد تا زنجیر را
امتحان کند و از پاره نبودنش مطمئن شود. جوانی لاغر اندام از بین جمعیت جلو
آمد. گفت من امتحانش می کنم. زنجیر را به دور خود بست و تا توانست زور زد.
رنگ از رخسارش پرید و چهره اش به سرخی می رفت. آنقدر زور میزد که رگ های
گردنش به خوبی دیده می شدند و در نهایت از زور زدن پشیمان شد.
بازی با مار
همانجا پهلوان وقتی از ناتوانی جوان مطمئن می شود با یک چشم بهم زدن زنجیر
را از دور بازوی جوان باز می کند و با ترفندی که خودش بلد بود، به سرعت
زنجیر را دور بازویش قفل زد. زنجیر حلقه وار به روی بازوانش بسته شده است.
خود را آماده پاره کردن زنجیر می کند. از مردم صدایی شنیده نمی شود، انگار
نفسها در سینه حبش شده است. اولین زورش را می زند اما زنجیر پاره نمی شود.
پیرمردی از بین جماعت صدایش را بلند می کند: "پهلوان عزت زیاد، پهلوانی ات
برای مردم ثابت شده است". دستانش را بهم فشرد. یک زانویش را به زمین کوبید و
ناگهان زنجیرها را پاره کرد. یکهو صدای هورا، سوت و کف زدن گوش ها را
خراشید. همه به او آفرین گفتند و صلوات فرستادند. خرخر نفسهای سینه او تند
تند بیرون می زد و عرق بر پیشانی اش نشست. هوا دیگر سرد نبود. مجلس گرم
شده بود.
دومین کار پهلوان داستان ما آویختن مار بر روی دوش یکی از حاضران بود که با
علاقه خود انتخاب شد. پهلوان درب جعبه چوبی را باز کرده و ماری سیاه رنگ
به طول بیش از یک متر را در دست گرفت و با اطمینان از نترسیدن فرد انتخاب
شده، خواست مار را بر گردن نوجوان آویزان کند که نوجوان از ترس پا به فرار
گذاشت و جمعیت منفجر شد از خنده.
نفر بعدی با جرات تمام آمد. پهلوان از جرات این جوان خوشحال شد. پارچه سبزی
در دستش گذاشت و گفت: "جون پارچه رو سه بار ببوس و سه مرتبه صلوات بفرست".
جوان سه بار پارچه سبز را بوسید و گردنش را جلو آورد. اینبار پهلوان چند مار دراز را بهم پیچاند و دور گردن جوان انداخت.
پچ پچی از بین مردم فضا را پر می کند. پهلوان بلندگو را به دست گرفته و می
گوید: دستهای خود را برای کمک به پهلوان به جیب ببرید و هر چقدر کرم دارید
برای این پهلوان کمک کنید. بلندگو را جلوی موبایل می گیرد تا روضه ای پخش
شود. کیسه ای سیاه به شاگرد نوجوان خود می دهد تا حلقه را یکبار دیگر برای
جمع آوری کمکهای مالی دور بزند.
موسیقی همچنان پخش می شود. پهلوان بلندگو را به دست گرفته و بلند کردن حجم های سنگین را سومین کار خود اعلام می کند.
به سبک ورزش های زورخوانه ای حجم های با حجم های سنگین بازی می کند. وزنه
های سنگینی که کمتر کسی می تواند آنها را بلند کند. این آخرین برنامه
پهلوان بود و پس از این اجرا، رفته رفته مردم پراکنده شدند.
پهلوانان، قهرمانان در جذب و جلب
پهلوان با ادبیاتی خاص و عامه پسند بسیار هوشمندانه مردم را جمع و جذب کرد.
اما بسیاری از برنامه های هنری همچون جشنواره فجر با تمام تبلیغ و هزینه
هایی که شده بود اما استقبال از آن چشمگیر نبود. مسئولان فرهنگی هنری هم
نتوانستند مردم را روانه سینماها کنند، در حالی که این پهلوان، هم نظر مردم
را جلب و هم جیبش را پر از پول کرد. پهلوان با کمترین هزینه، بیشترین بهره
را برد.آیا سینماهای ما به انحتات رسیده اند؟ آیا مسئولان فرهنگی استان
نتوانستند ذائقه هنری خوزستانی ها را تحریک و بشناسند؟