تاریخ انتشار: ۰۸ خرداد ۱۳۹۲ - ۱۱:۲۴
کد خبر: ۴۰۶۶۷
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

استادي كه با افتخار مسافركشي مي‌كند

وقتي كه قرار شد ببينمش نمي‌دانستم كه با چه كسي قرار ديدار دارم! فكر مي‌كردم كسي كه صاحب آنچنان ذوق و هنري است حتماً بايد شكل و ظاهر خاصي داشته باشد اما او خيلي معمولي، ساده و صميمي بود. او در حال حاضر، با يك پيكان مسافركشي مي‌كند و در يك زيرزمين در اطراف كرج مستأجر است! حتي بيمه هم ندارد! چون وقتي كارت مربيگري را برايش صادر كرده بودند كه وارد ۵۰ سالگي شده بود و ديگر بيمه شامل حالش نشده بود. تنها اثري كه از هنر در او به نظر مي‌رسيد اشعار حكايات مثنوي بود كه از زبانش نمي‌افتاد، او ديگر تخصصش را فقط به همسر و دخترانش ارائه مي‌كند و الحق كه آنها قدردان تخصص او هستند، جالب است كه هر كدام براي خودشان نقشي از نقش‌هاي زيباي او را دارند و با تعصب خاصي نگهدارش هستند. خانه‌شان كوچك و ساده است، اما صميمي و گرم. تنها ناراحتي‌شان اين است كه صاحب خانه جوابشان كرده. حالا با يك ميليون پول پيش جايي را نمي‌توانند پيدا كنند. اين نماي زندگي يكي از نخبگان ماست كه با همه مشكلات و با وجود آنكه سرجاي خودش نيست اما با تمام وجود براي تأمين معاش خانواده كار مي‌كند و به آينده اميدوار است. آنچه مي‌خوانيد حاصل گفت‌وگوي گروه اجتماعي روزنامه «جوان» با ايرج نجفي است.

آقاي نجفي! كمي از خودتان براي ما بگوييد.
سال ۱۳۴۲ در آبادان متولد و در خيابان اتابك تهران بزرگ شدم، تا سوم راهنمايي درس خواندم، چون موقعيت اقتصادي خانواده‌ام مناسب نبود مجبور به ترك تحصيل شدم و به كسب و كار پرداختم. پدرم دوره‌گرد بود و در كار خريد و فروش ضايعات فعاليت مي‌كرد. من از كودكي بعضي وقت‌ها نقاشي مي‌كردم اما شرايط زندگي مجبورم مي‌كرد كه به دنبال يك لقمه نان باشم، تا وقتي كه حدوداً در سال ۷۰ براي سفر به شيراز و كرمان رفتم، در آرامگاه حافظ و سعدي حس خوبي داشتم و احساس خاصي نسبت به هنر در وجودم احساس كردم، البته بعضي وقت‌ها مي‌نوشتم و دوستان هم از نوشته‌هايم تعريف مي‌كردند و در نوجواني هم مدتي نقاشي مي‌كردم اما نه كاملاً حرفه‌اي، بعد از آن هم به كرمان رفتم، در كرمان با يك جوان حدوداً ۲۰ ساله آشنا شدم كه خيلي ضعيف و مريض بود! بنده خدا كليه نداشت و نيازمند كليه بود. من هم تصميم گرفتم يك كليه‌ام را به او بدهم، رفتم بيمارستان و كليه‌ام را دادم و ديگر هم آن جوان را نديدم. اميدوارم كه هر جا هست حالش خوب باشد. بعد وقتي كه به تهران برگشتم انگار كه يك چيزي را داده‌ام و يك چيز بهتري گرفته‌ام، آن وقت حدود ۲۹ سال داشتم و از آنجا انگار كه سر نخي را گرفتم و بايد ادامه بدم، از آن وقت به طور كاملاً حرفه‌اي نقاشي مينياتور را ادامه دادم، البته كاملاً آماتور كار را شروع كردم و پيش هيچ استادي نرفتم.

چرا الان به انجام تخصصي كه داريد و آموزش اين تخصص به ديگران مشغول نيستيد؟!
چند سالي كه به اين منوال گذشت، كار كردم، توانش را در خودم ديدم و در يكي از فرهنگسرا‌ها محلي را گرفتم، همان‌جا هم سفارش مي‌گرفتم و تدريس مي‌كردم اما متأسفانه به خاطر اينكه توان مالي مردم در آن ناحيه زياد نبود، مشكلات مالي زيادي براي كار كردن و گذراندن زندگي داشتم، هنرجوها حتي بعضي وقت‌ها براي پرداخت شهريه هم مشكل داشتند! اما با اينكه درآمدي نبود، من با سماجت به كار ادامه مي‌دادم. تا سال ۸۷ آنجا بودم اما مدام وقفه مي‌افتاد، چون اجاره نمي‌توانستم پرداخت كنم چند بار مغازه را پلمب كردند و آخرين بار يكي از بهترين تابلوهايي را كه كار كرده بودم به قيمت خيلي كمتر از ارزش واقعي به جاي اجاره برداشتند! بعد هم ديگر نتوانستم كه به كار هنري به صورت حرفه‌اي ادامه دهم و براي خرج و مخارج به كارهاي ديگري رو آوردم.

به نظر شما كار كردن عار است؟
كار كردن نه فقط عار نيست بلكه يك افتخار و سعادت است، مخصوصاً اگر براي تأمين معاش خانواده باشد.

تا حالا براي اينكه چرخه زندگي خانواده‌تان را بچرخانيد و محتاج كسي نباشيد، به چه كارهايي دست زده‌ايد؟
بعد از اينكه محل كلاس‌هايم را در فرهنگسراي خاوران از دست دادم، اول مدتي با موتور مسافركشي كردم. اوضاع بد نبود تا يك بنده خدا كه فكر مي‌كرد به آن موتور بيشتر از من احتياج دارد موتور من را برد.

متوجه نمي‌شوم! موتورتان چه شد؟
دزديده شد!(با خنده)

خب بعد چه؟
هيچ! بيكار شدم و ماندم بي‌درآمد! هي اين در و آن در زدم تا پول پيش خانه تمام شد و صاحبخانه حكم تخليه گرفت. اوضاع خيلي بد بود تا اينكه پدر همسرم لطف كرد و مبلغي را به ما كمك كرد، ما هم مجبور شديم براي اينكه بتوانيم به زندگي ادامه بدهيم، بياييم به حومه كرج و يك زير زمين كه يك ميليون پول پيش مي‌خواست را اجاره كنيم و به زندگي ادامه بدهيم. بعد هم در يك گاراژ كار نقاشي ماشين انجام مي‌دادم! كه متأسفانه چند نفر در آن گاراژ كارهاي خلاف قانون مي‌كردند و آنجا هم بسته شد و من هم باز دست به دامان اندك پس‌انداز همسرم شدم، البته قول دادم كه ماه به ماه قسطش را به ايشان بدهم. با پس‌انداز همسرم توانستم يك پيكان بخرم و هنوز با همان پيكان كار مي‌كنم (با خنده). اما چند وقت است كه مشكلات زياد شده و قسط عقب افتاده. حالا كي صداي اعتراض همسرم بلند شود خدا عالم است!

چقدر به كاسبي منصفانه و روزي حلال اعتقاد داريد؟ براي اين اعتقاد چطور در آموزش مينياتور، نقاشي ماشين يا مسافركشي رفتار مي‌كنيد؟
به نظر من در هر كسب و كار و معامله‌اي، رضايت دو طرف يكي از شرط‌هاي بركت داشتن آن معامله است. فرق نمي‌كند كار ماشين باشد، آموزش باشد يا مسافركشي، مثلاً من حالا كه مسافركشي مي‌كنم، معمولاً سر قيمت، زياد چانه نمي‌زنم حتي وقتي كه مسافر دربستي به پستم مي‌خورد، تعيين قيمت كرايه را به عهده مسافر مي‌گذارم. بعضي‌ها با اينكه فكر مي‌كنند كه من از قيمت واقعي كرايه خبر ندارم، با اين حال حتي كمي بيشتر از آنچه بايد بدهند را طي مي‌كنند و كساني هم هستند كه كمتر از آنچه بايد را مي‌گويند! من در مورد افراد دسته دوم معمولاً اعتراضي نمي‌كنم، مسافر را مي‌رسانم. در آموزش هم سعي مي‌كردم نهايت توانم را به كار بگيرم و هرچه كه مي‌توانم به هنرجوها آموزش بدهم و حتي وقتي كه برخي از هنرجوها توان پرداخت شهريه را نداشتند، من زياد اصراري به دريافت شهريه نداشتم. يادم است كه يكي از هنرجوها كه خيلي هم استعداد داشت، مشكل مالي داشت، حتي كرايه ماشينش را تقبل كردم تا بتواند به يادگيري ادامه بدهد. اين در حالي بود كه كرايه محل آموزش عقب‌افتاده بود! اما من از كارم راضي‌ام، چون به تازگي همان شاگردم را ديدم، در حالي كه داشت مدرك كارشناسي‌اش را مي‌گرفت و من خودم را در موفقيت او سهيم مي‌دانم.

در حال حاضر مينياتور آموزش نمي‌دهيد؟
نه بعد از تجربه نه چندان مطبوعي كه در فرهنگسرا داشتم ديگر توان مالي اجاره كردن محلي را كه بتوان از آن نتيجه گرفت از دست دادم. براي گرفتن مجوز آموزشگاه هم كه بايد حداقل يك واحد ۶۰ يا ۷۰ متري داشت كه البته آن هم پول مي‌خواهد، البته يكي دو باري سعي كردم جايي را اجاره كنم كه كردم اما با توجه به توان مالي من محل‌هايي كه اجاره كردم در محل‌هايي بود كه توان مالي مردم به كلاس نقاشي نمي‌رسيد و من هم مجبور مي‌شدم كلاس را تعطيل كنم.

از نظر شما خانواده چقدر مهم است و چرا؟
بعضي وقت‌ها نگران همسرم مي‌شوم. با همه مشكلات، او با روي خوش تحمل مي‌كند. خب اين خودش به من اميد زندگي مي‌دهد و ناملايمات را قابل تحمل‌تر مي‌كند. از طرف ديگر، اينكه خانواده من با درك مشكلات اقتصادي و سختي‌هايي كه وجود دارد باعث مي‌شوند كه من زندگي را تا جايي كه ممكن است با عقلانيت ادامه بدهم. من دو دختر دارم كه دختر كوچكم از نظر روحيات خيلي به من شبيه است و دختر بزرگم هم با محبت است، همين محبت‌ها و درك‌ها براي من اميد به زندگي است و هميشه احساس مي‌كنم كه اگر اينها نبودند، من هم دليلي براي زندگي نداشتم.
بعضي‌ها كه نخبه هستند يا تخصص خاصي دارند وقتي از اين تخصص آنها در جاي خودش استفاده نمي‌شود نااميد مي‌شوند و دست به سياه و سفيد نمي‌زنند. از نظر شما اين رفتار درست است؟
آنها حق دارند كه ناراحت باشند، حق دارند كه دلگير باشند و حتي حق دارند كه عصباني باشند اما هر انساني وظيفه دارد كه تلاش كند. به فرض كه يك هنرمند مثل من نتواند از هنرش براي چرخش زندگي‌اش استفاده كند اما نبايد فكر كند زندگي به پايان رسيده. هر متخصصي كه سر جاي خودش نيست، نبايد فكر كند آخر دنياست! البته مسئولان هم بايد شرايطي فراهم كنند كه استعدادهاي نخبگان هرز نشود. اين وظيفه مديران ماست.

به نظر شما مديران براي نخبگان و كساني كه تخصص‌هاي نخبگاني دارند ولي سرجاي خودشان نيستند چه كار بايد بكنند؟
ببخشيد! من معمولاً رك حرف مي‌زنم. اول اينكه اگر مي‌خواهيم مديران براي نخبگان و هنرمندان و متخصصان كاري كنند بايد در وهله اول، خود مدير يا هنرمند يا نخبه يا متخصص باشد. مدير بودن شرط لازم براي تصدي يك پست است اما كافي نيست. متأسفانه در اكثر موارد تا جايي كه من با اين دسته مديران برخورد داشتم، شايد خيلي از آنها مدير بودند اما درك هنر برايشان سخت بود يا شايد نمي‌خواستند به خاطر پست و مسئوليتي كه داشتند درك كنند كه اين خيلي باعث سرخوردگي من شد. به نظر من مدير متصدي بخش‌هاي تخصصي خودش بايد متخصص باشد، مدير متصدي بخش‌هاي نخبگاني خودش بايد نخبه باشد و مدير مسئول قسمت‌هاي هنري، خودش بايد هنرمند باشد تا دغدغه متخصصان، نخبگان و هنرمندان را بفهمد. در گوشه و كنار شهرها و روستاهاي ايران تا دلتان بخواهد آدم‌هاي بااستعداد زندگي مي‌كنند، آدم‌هاي نخبه زندگي مي‌كنند. تا دلتان بخواهد در گوشه و كنار ايران، آدم‌هاي تحول‌آفرين زندگي مي‌كنند. پس بنياد ملي نخبگان چه كار مي‌كند؟ چرا اين استعدادها را درست و حسابي كشف نمي‌كند؟!

حرف ناگفته‌اي داريد؟
خيلي از نخبگان و هنرمندان استعدادشان از بين رفته و مي‌رود، در حالي كه استفاده از اين استعدادها به عنوان مهم‌ترين سرمايه هر كشور، مي‌تواند باعث پيشرفت جامعه باشد پس بايد با برنامه‌ريزي وحمايت از اين سرمايه مهم كمال استفاده را برد.


 
چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۰۹:۰۱
وقتي كه قرار شد ببينمش نمي‌دانستم كه با چه كسي قرار ديدار دارم! فكر مي‌كردم كسي كه صاحب آنچنان ذوق و هنري است حتماً بايد شكل و ظاهر خاصي داشته باشد اما او خيلي معمولي، ساده و صميمي بود. او در حال حاضر، با يك پيكان مسافركشي مي‌كند و در يك زيرزمين در اطراف كرج مستأجر است! حتي بيمه هم ندارد! چون وقتي كارت مربيگري را برايش صادر كرده بودند كه وارد ۵۰ سالگي شده بود و ديگر بيمه شامل حالش نشده بود. تنها اثري كه از هنر در او به نظر مي‌رسيد اشعار حكايات مثنوي بود كه از زبانش نمي‌افتاد، او ديگر تخصصش را فقط به همسر و دخترانش ارائه مي‌كند و الحق كه آنها قدردان تخصص او هستند، جالب است كه هر كدام براي خودشان نقشي از نقش‌هاي زيباي او را دارند و با تعصب خاصي نگهدارش هستند. خانه‌شان كوچك و ساده است، اما صميمي و گرم. تنها ناراحتي‌شان اين است كه صاحب خانه جوابشان كرده. حالا با يك ميليون پول پيش جايي را نمي‌توانند پيدا كنند. اين نماي زندگي يكي از نخبگان ماست كه با همه مشكلات و با وجود آنكه سرجاي خودش نيست اما با تمام وجود براي تأمين معاش خانواده كار مي‌كند و به آينده اميدوار است. آنچه مي‌خوانيد حاصل گفت‌وگوي گروه اجتماعي روزنامه «جوان» با ايرج نجفي است.

آقاي نجفي! كمي از خودتان براي ما بگوييد.
سال ۱۳۴۲ در آبادان متولد و در خيابان اتابك تهران بزرگ شدم، تا سوم راهنمايي درس خواندم، چون موقعيت اقتصادي خانواده‌ام مناسب نبود مجبور به ترك تحصيل شدم و به كسب و كار پرداختم. پدرم دوره‌گرد بود و در كار خريد و فروش ضايعات فعاليت مي‌كرد. من از كودكي بعضي وقت‌ها نقاشي مي‌كردم اما شرايط زندگي مجبورم مي‌كرد كه به دنبال يك لقمه نان باشم، تا وقتي كه حدوداً در سال ۷۰ براي سفر به شيراز و كرمان رفتم، در آرامگاه حافظ و سعدي حس خوبي داشتم و احساس خاصي نسبت به هنر در وجودم احساس كردم، البته بعضي وقت‌ها مي‌نوشتم و دوستان هم از نوشته‌هايم تعريف مي‌كردند و در نوجواني هم مدتي نقاشي مي‌كردم اما نه كاملاً حرفه‌اي، بعد از آن هم به كرمان رفتم، در كرمان با يك جوان حدوداً ۲۰ ساله آشنا شدم كه خيلي ضعيف و مريض بود! بنده خدا كليه نداشت و نيازمند كليه بود. من هم تصميم گرفتم يك كليه‌ام را به او بدهم، رفتم بيمارستان و كليه‌ام را دادم و ديگر هم آن جوان را نديدم. اميدوارم كه هر جا هست حالش خوب باشد. بعد وقتي كه به تهران برگشتم انگار كه يك چيزي را داده‌ام و يك چيز بهتري گرفته‌ام، آن وقت حدود ۲۹ سال داشتم و از آنجا انگار كه سر نخي را گرفتم و بايد ادامه بدم، از آن وقت به طور كاملاً حرفه‌اي نقاشي مينياتور را ادامه دادم، البته كاملاً آماتور كار را شروع كردم و پيش هيچ استادي نرفتم.

چرا الان به انجام تخصصي كه داريد و آموزش اين تخصص به ديگران مشغول نيستيد؟!
چند سالي كه به اين منوال گذشت، كار كردم، توانش را در خودم ديدم و در يكي از فرهنگسرا‌ها محلي را گرفتم، همان‌جا هم سفارش مي‌گرفتم و تدريس مي‌كردم اما متأسفانه به خاطر اينكه توان مالي مردم در آن ناحيه زياد نبود، مشكلات مالي زيادي براي كار كردن و گذراندن زندگي داشتم، هنرجوها حتي بعضي وقت‌ها براي پرداخت شهريه هم مشكل داشتند! اما با اينكه درآمدي نبود، من با سماجت به كار ادامه مي‌دادم. تا سال ۸۷ آنجا بودم اما مدام وقفه مي‌افتاد، چون اجاره نمي‌توانستم پرداخت كنم چند بار مغازه را پلمب كردند و آخرين بار يكي از بهترين تابلوهايي را كه كار كرده بودم به قيمت خيلي كمتر از ارزش واقعي به جاي اجاره برداشتند! بعد هم ديگر نتوانستم كه به كار هنري به صورت حرفه‌اي ادامه دهم و براي خرج و مخارج به كارهاي ديگري رو آوردم.

به نظر شما كار كردن عار است؟
كار كردن نه فقط عار نيست بلكه يك افتخار و سعادت است، مخصوصاً اگر براي تأمين معاش خانواده باشد.

تا حالا براي اينكه چرخه زندگي خانواده‌تان را بچرخانيد و محتاج كسي نباشيد، به چه كارهايي دست زده‌ايد؟
بعد از اينكه محل كلاس‌هايم را در فرهنگسراي خاوران از دست دادم، اول مدتي با موتور مسافركشي كردم. اوضاع بد نبود تا يك بنده خدا كه فكر مي‌كرد به آن موتور بيشتر از من احتياج دارد موتور من را برد.

متوجه نمي‌شوم! موتورتان چه شد؟
دزديده شد!(با خنده)

خب بعد چه؟
هيچ! بيكار شدم و ماندم بي‌درآمد! هي اين در و آن در زدم تا پول پيش خانه تمام شد و صاحبخانه حكم تخليه گرفت. اوضاع خيلي بد بود تا اينكه پدر همسرم لطف كرد و مبلغي را به ما كمك كرد، ما هم مجبور شديم براي اينكه بتوانيم به زندگي ادامه بدهيم، بياييم به حومه كرج و يك زير زمين كه يك ميليون پول پيش مي‌خواست را اجاره كنيم و به زندگي ادامه بدهيم. بعد هم در يك گاراژ كار نقاشي ماشين انجام مي‌دادم! كه متأسفانه چند نفر در آن گاراژ كارهاي خلاف قانون مي‌كردند و آنجا هم بسته شد و من هم باز دست به دامان اندك پس‌انداز همسرم شدم، البته قول دادم كه ماه به ماه قسطش را به ايشان بدهم. با پس‌انداز همسرم توانستم يك پيكان بخرم و هنوز با همان پيكان كار مي‌كنم (با خنده). اما چند وقت است كه مشكلات زياد شده و قسط عقب افتاده. حالا كي صداي اعتراض همسرم بلند شود خدا عالم است!

چقدر به كاسبي منصفانه و روزي حلال اعتقاد داريد؟ براي اين اعتقاد چطور در آموزش مينياتور، نقاشي ماشين يا مسافركشي رفتار مي‌كنيد؟
به نظر من در هر كسب و كار و معامله‌اي، رضايت دو طرف يكي از شرط‌هاي بركت داشتن آن معامله است. فرق نمي‌كند كار ماشين باشد، آموزش باشد يا مسافركشي، مثلاً من حالا كه مسافركشي مي‌كنم، معمولاً سر قيمت، زياد چانه نمي‌زنم حتي وقتي كه مسافر دربستي به پستم مي‌خورد، تعيين قيمت كرايه را به عهده مسافر مي‌گذارم. بعضي‌ها با اينكه فكر مي‌كنند كه من از قيمت واقعي كرايه خبر ندارم، با اين حال حتي كمي بيشتر از آنچه بايد بدهند را طي مي‌كنند و كساني هم هستند كه كمتر از آنچه بايد را مي‌گويند! من در مورد افراد دسته دوم معمولاً اعتراضي نمي‌كنم، مسافر را مي‌رسانم. در آموزش هم سعي مي‌كردم نهايت توانم را به كار بگيرم و هرچه كه مي‌توانم به هنرجوها آموزش بدهم و حتي وقتي كه برخي از هنرجوها توان پرداخت شهريه را نداشتند، من زياد اصراري به دريافت شهريه نداشتم. يادم است كه يكي از هنرجوها كه خيلي هم استعداد داشت، مشكل مالي داشت، حتي كرايه ماشينش را تقبل كردم تا بتواند به يادگيري ادامه بدهد. اين در حالي بود كه كرايه محل آموزش عقب‌افتاده بود! اما من از كارم راضي‌ام، چون به تازگي همان شاگردم را ديدم، در حالي كه داشت مدرك كارشناسي‌اش را مي‌گرفت و من خودم را در موفقيت او سهيم مي‌دانم.

در حال حاضر مينياتور آموزش نمي‌دهيد؟
نه بعد از تجربه نه چندان مطبوعي كه در فرهنگسرا داشتم ديگر توان مالي اجاره كردن محلي را كه بتوان از آن نتيجه گرفت از دست دادم. براي گرفتن مجوز آموزشگاه هم كه بايد حداقل يك واحد ۶۰ يا ۷۰ متري داشت كه البته آن هم پول مي‌خواهد، البته يكي دو باري سعي كردم جايي را اجاره كنم كه كردم اما با توجه به توان مالي من محل‌هايي كه اجاره كردم در محل‌هايي بود كه توان مالي مردم به كلاس نقاشي نمي‌رسيد و من هم مجبور مي‌شدم كلاس را تعطيل كنم.

از نظر شما خانواده چقدر مهم است و چرا؟
بعضي وقت‌ها نگران همسرم مي‌شوم. با همه مشكلات، او با روي خوش تحمل مي‌كند. خب اين خودش به من اميد زندگي مي‌دهد و ناملايمات را قابل تحمل‌تر مي‌كند. از طرف ديگر، اينكه خانواده من با درك مشكلات اقتصادي و سختي‌هايي كه وجود دارد باعث مي‌شوند كه من زندگي را تا جايي كه ممكن است با عقلانيت ادامه بدهم. من دو دختر دارم كه دختر كوچكم از نظر روحيات خيلي به من شبيه است و دختر بزرگم هم با محبت است، همين محبت‌ها و درك‌ها براي من اميد به زندگي است و هميشه احساس مي‌كنم كه اگر اينها نبودند، من هم دليلي براي زندگي نداشتم.
بعضي‌ها كه نخبه هستند يا تخصص خاصي دارند وقتي از اين تخصص آنها در جاي خودش استفاده نمي‌شود نااميد مي‌شوند و دست به سياه و سفيد نمي‌زنند. از نظر شما اين رفتار درست است؟
آنها حق دارند كه ناراحت باشند، حق دارند كه دلگير باشند و حتي حق دارند كه عصباني باشند اما هر انساني وظيفه دارد كه تلاش كند. به فرض كه يك هنرمند مثل من نتواند از هنرش براي چرخش زندگي‌اش استفاده كند اما نبايد فكر كند زندگي به پايان رسيده. هر متخصصي كه سر جاي خودش نيست، نبايد فكر كند آخر دنياست! البته مسئولان هم بايد شرايطي فراهم كنند كه استعدادهاي نخبگان هرز نشود. اين وظيفه مديران ماست.

به نظر شما مديران براي نخبگان و كساني كه تخصص‌هاي نخبگاني دارند ولي سرجاي خودشان نيستند چه كار بايد بكنند؟
ببخشيد! من معمولاً رك حرف مي‌زنم. اول اينكه اگر مي‌خواهيم مديران براي نخبگان و هنرمندان و متخصصان كاري كنند بايد در وهله اول، خود مدير يا هنرمند يا نخبه يا متخصص باشد. مدير بودن شرط لازم براي تصدي يك پست است اما كافي نيست. متأسفانه در اكثر موارد تا جايي كه من با اين دسته مديران برخورد داشتم، شايد خيلي از آنها مدير بودند اما درك هنر برايشان سخت بود يا شايد نمي‌خواستند به خاطر پست و مسئوليتي كه داشتند درك كنند كه اين خيلي باعث سرخوردگي من شد. به نظر من مدير متصدي بخش‌هاي تخصصي خودش بايد متخصص باشد، مدير متصدي بخش‌هاي نخبگاني خودش بايد نخبه باشد و مدير مسئول قسمت‌هاي هنري، خودش بايد هنرمند باشد تا دغدغه متخصصان، نخبگان و هنرمندان را بفهمد. در گوشه و كنار شهرها و روستاهاي ايران تا دلتان بخواهد آدم‌هاي بااستعداد زندگي مي‌كنند، آدم‌هاي نخبه زندگي مي‌كنند. تا دلتان بخواهد در گوشه و كنار ايران، آدم‌هاي تحول‌آفرين زندگي مي‌كنند. پس بنياد ملي نخبگان چه كار مي‌كند؟ چرا اين استعدادها را درست و حسابي كشف نمي‌كند؟!

حرف ناگفته‌اي داريد؟
خيلي از نخبگان و هنرمندان استعدادشان از بين رفته و مي‌رود، در حالي كه استفاده از اين استعدادها به عنوان مهم‌ترين سرمايه هر كشور، مي‌تواند باعث پيشرفت جامعه باشد پس بايد با برنامه‌ريزي وحمايت از اين سرمايه مهم كمال استفاده را برد.


مرجع / روزنامه جوان
برچسب ها: استاد
captcha
آخرین اخبار