تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۴
کد خبر: ۳۳۹۷۸۷
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

معجزه میکائیل؛ نقاشی عجیبی که از قتلگاه خبر داد

با همان خط کودکانه و دست‌خط ناآشنای یک پسر ۹ ساله، جمله‌ای نوشته شده که سنگینی‌اش از تمام خطوط نقاشی بیشتر است: "تمام بچه‌ها مردند... ."
 با حوصله و وسواسی مادرانه، قاب عکس‌ها را روی میز می‌چیند؛ طوری که هیچ‌کدام از قاب نگاهش دور نمانند. هر عکس را پیش از آنکه روی میز بگذارد به بوسه‌ای مهمان می‌کند؛ گویی هنوز می‌توان از پشت شیشه سرد قاب‌ها، گرمای حضور کودکش را لمس کرد. عکس‌ها یکی پس از دیگری کنار هم می‌نشینند؛ هر کدام تکه‌ای از روزهایی که حالا دیگر تنها در حافظه یک مادر زنده‌اند.چشم می‌گرداند میان صف دانش‌آموزان؛ نگاهش روی صورت‌های معصوم آن‌ها مکث می‌کند، اما انگار در میان این همه چهره، هنوز دنبال یک نفر می‌گردد؛ میکائیل.
روزی درست مثل تمام روزهای مدرسه، پسر ۹ ساله‌اش را با دفتر و کتاب راهی کلاس کرد. رفتنی که قرار بود تا ظهر به بازگشتن، به صدای پای کودکش در خانه و ورق خوردن دفترهایش ختم شود اما موشک‌ها در ساعتی شوم، مسیر زندگی این خانواده را برای همیشه تغییر دادند. از آن روز، برای مادر، نه زنگ مدرسه معنای سابق را دارد و نه صف دانش‌آموزان. میکائیل دیگر با کیف و کتاب به خانه برنمی‌گردد از او پیکری بی‌جان، کفشی خونین و انبوهی خاطره به جا مانده است.حالا ۱۳ آبان از راه رسیده؛ روزی که برای بسیاری از دانش‌آموزان، بهانه‌ای برای هدیه گرفتن است اما برای مادر میکائیل میردورقی، شهید ۹ ساله مدرسه شجره طیبه میناب، معنایی دیگر دارد. او می‌خواهد جای خالی فرزندش را، هرچند برای لحظه‌ای، با لبخند دانش‌آموزان دیگری پر کند.
او و همسرش تصمیم گرفته‌اند در این روز، میهمان دانش‌آموزان یکی از مدارس اندیمشک باشند؛ به مدرسه بروند، کنار نیمکت‌ها و میان هیاهوی بچه‌ها بنشینند و از طرف میکائیل، هدیه‌ای به آن‌ها بدهند.هدیه‌ای ساده اما آمیخته با معنایی بزرگ؛ تسبیحی مزین به تصویر کودک شهیدشان، در کنار پرچم پرافتخار ایران؛ یادگاری از پسری که دیگر در صف دانش‌آموزان نمی‌ایستد اما نام و تصویرش قرار است در میان هم‌سالانش بماند.
گوشه‌ای از حیاط مدرسه میزی چیده‌اند از وسایل میکائیل. دفتر مشق‌اش، مدادرنگی‌ها و کتابش‌هایش، آخرین نقاشی میکائیل شب قبل از شهادت و لنگه کفشی که چند قطره خون هنوز روی آن دل را خون می‌کند.
مادر و پدر، تسبیح‌ها را برمی‌دارند و راهی یکی از کلاس‌ها می‌شوند. کوروش، برادر بزرگ‌تر میکائیل اما کفش به‌یادگارمانده از برادرش را در دست می‌گیرد و پشت سر آن‌ها به راه می‌افتد.عکس برادر شهیدش را روی پیراهنش چاپ کرده انگار که می‌خواهد این جمع را همچنان چهار نفره نگه دارد، انگار که می‌خواهد رسم برادر بزرگتر را بجا بیاورد مسؤولیت میکائیل را در مدرسه به دوش بکشد.
وارد کلاس می‌شوند انگار هر کدام از دانش‌آموزان برایشان یک میکائیل است، محبت در نگاه‌شان رنگی از عشق دارد. هر کدام از تسبیح‌ها را با دعای خیری بدرقه به دستان صاحب جدیدش می‌کنند، درست مانند دعایی که میکائیل را عاقبت بخیری کرد.
مادر، میان خاطرات پسرش، به آرزویی اشاره می‌کند که حالا رنگ دیگری به خود گرفته است: پسرم دوست داشت معروف شود و به تلویزیون برود. همیشه می‌پرسید چطور می‌شود من هم یک روز به تلویزیون بروم و مردم مرا بشناسند خدا آرزویش را شنید؛ حالا مردم تصویر و نام میکائیل را از تلویزیون می‌بینند.جمله آخر را که می‌گوید، بغض راه گلویش را می‌بندد. مکثی می‌کند، گویی باید اندوهش را برای چند لحظه به گوشه‌ای بسپارد تا بتواند از آرزوی دیگری حرف بزند؛ آرزویی که حالا دیگر تنها برای فرزند خودش نیست.بغضش را فرو می‌خورد و با همان مهر مادرانه ادامه می‌دهد: حالا هم دعا می‌کنم همه دانش‌آموزان کشورمان با افتخارآفرینی‌هایشان، خاری در چشم دشمن و بازوی پیشرفت و موفقیت ایران عزیزمان باشند.
 
اما در میان تمام خاطراتی که از میکائیل برای پدر و مادرش به جا مانده، پدر روایت دیگری دارد؛ خاطره‌ای از آخرین شب حضور پسرش در خانه. خاطره‌ای که حالا در قابی نشسته و پدر نامش را "معجزه میکائیل" گذاشته است.این قاب، آخرین نقاشی میکائیل را در خود جای داده. نقاشی‌ای از مدرسه‌اش با سه موشک که به سوی ساختمان آن در حرکت‌اند. بالای تصویر، با همان خط کودکانه و دست‌خط ناآشنای یک پسر ۹ ساله، جمله‌ای نوشته شده که سنگینی‌اش از تمام خطوط نقاشی بیشتر است: "تمام بچه‌ها مردند... ."پدر چشم از نقاشی برنمی‌دارد و از جزئیاتی می‌گوید که حالا برایش معنایی فراتر از یک تصویر کودکانه پیدا کرده است."میکائیل در نقاشی‌اش تصویر پنج دانش‌آموز را کشیده که پرچم ایران بر تن دارند. شاید تعبیر این پنج نفر، همان پنج هم‌کلاسی میکائیل باشند که از آن حمله جان سالم به در بردند. حالا این پنج نفر، در کنار تمام دانش‌آموزان میهن‌مان، وظیفه دارند پرچم مقدس کشورمان را برافراشته نگه دارند."
سید الشهدای اهل قلم، مرتضی آوینی، آن روزها در مورد محمدحسین فهمیده، شهید ۱۳ ساله این چنین نوشت که "آیا طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهای‌شان زیر تانک‌های شیطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست."در روزگار ما تانک‌ها جایشان را به موشک‌های وحشی آتشین داده‌اند و مدرسه بجای غربت، قتلگاه دانش‌آموزان‌مان شده است اما باقی جمله هنوز هم همان است که آوینی شهید در ادامه‌اش می‌نویسد" راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمی یابند. گردش خون در رگ های زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب، شیرین‌تر".میکائیل میردورقی یکی از ۱۶۸ شهید مدرسه شجره طیبه میناب است که پس از شهادت پیکر او در زادگاهش، اندیمشک، به خاک سپرده شد.
مرجع / فـارس
captcha
آخرین اخبار