تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۲
کد خبر: ۳۳۷۲۸۶
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

وقتی حوض بیمارستان پر از خون جوانان شد

حوضی در گوشه بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک، روزهایی را به یاد دارد که خون جوانان این سرزمین رنگ آبش را عوض می‌کرد و زنان شهر از سرخی آن، خبرهایی را می‌خواندند که هنوز هم بعد از سال‌ها یادآوری‌شان دل را می‌لرزاند.
  ملحفه‌ها و لباس‌های ترکش‌خورده را که داخل حوض می‌انداختند، نام آن حوض می‌شد حوض خون. آبش سرخ می‌شد از خون کسانی که یا مجروح شده بودند یا شهید.هر روز که لباس‌ها و ملحفه‌ها بیشتر می‌شد، همه می‌فهمیدند عملیاتی در جریان است و دل‌ها هم مثل همان لباس‌ها از دلشوره چنگ می‌خورد که سرنوشت عملیات چه خواهد شد و عزیزانی که در جبهه‌اند، کجا خواهند ایستاد؛ در صف بازگشت یا در صف شهدا.
زمین خالی کنار بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک، در هشت سال دفاع مقدس، رختشوی‌خانه شده بود. زنان شهر از صبح تا غروب آنجا جمع می‌شدند و خون می‌شستند؛ خون جوانان و رزمندگان لشکر اسلام.یکی از آنها منیژه هارونی بود؛ زنی با دو پسر بزرگ و یک دختر سه‌ساله که صبح‌ها با شوق رفتن به رختشوی‌خانه، خانه را سر و سامان می‌داد و دست دختر کوچکش را می‌گرفت و راهی بیمارستان شهید کلانتری می‌شد.
فضای رختشوی‌خانه را بوی خون و وایتکس پر و کف زمین را خونابه پوشانده بود. لباس‌ها و ملحفه‌ها را که از بقچه بیرون می‌آوردند، گاهی آن‌قدر خونشان تازه بود که هنوز از پارچه می‌چکید.منیژه خانم که حالا روبه‌رویم نشسته تا گوشه‌ای از خاطرات آن روزها را بازگو کند، می‌گوید: آن‌قدر فضای غم‌زده اطرافمان قلبمان را مچاله می‌کرد که روزهای اول، کارمان فقط گریه بود. با هر لباسی که بوی گوشت سوخته می‌داد، قلب ما هم برای مادران شهدا داغ می‌شد و داغی‌اش با اشک چشممان روی صورتمان می‌نشست.
روی دست‌هایش جای زخم‌هایی مانده که معلوم است سال‌ها از عمرشان گذشته است. همین‌طور که دست‌هایش را به هم می‌سابد و از آن روزها می‌گوید، چشمم به زخم‌ها می‌افتد و از ماجرایشان می‌پرسم.هر دو دستش را تا مقابل صورتش بالا می‌آورد، پشت دست‌ها را به سمتم می‌گیرد و می‌گوید: یادگار ابدی آن روزهای رختشوی‌خانه است. دوست نداشتم دستکش دست کنم. احساس می‌کردم با دستکش نمی‌توانم آن‌طور که باید لکه‌های خون را بشویم. هوا سرد بود و پوست دست‌هایم که از وایتکس نازک شده بود، ترک برداشت و زخم شد. هر بار که وایتکس روی لباس‌ها می‌ریختم، از درد زخم دست‌هایم به خودم می‌پیچیدم؛ اما تعداد پتوها و ملحفه‌ها و لباس‌ها آن‌قدر زیاد بود که اگر کار نمی‌کردم، درد شرمساری به جانم می‌افتاد.
هنوز غم آن روزها برایش تازه است؛ آن‌قدر تازه که می‌گوید بوی وایتکس و گوشت‌های سوخته که به لباس‌های ترکش‌خورده و ملحفه‌ها چسبیده بود، هنوز زیر دماغش مانده است. با این حال، میان آن همه بوی خون و سوختگی، خاطره‌ای دارد که بوی دیگری می‌دهد؛ بوی خوشی که سال‌هاست از یادش نرفته است.چادر گلدارش را جلوتر می‌کشد و بغض را از گلویش عقب می‌راند، اما برق اشک هنوز در چشم‌هایش پیداست.می‌گوید: یک روز که اتفاقاً روز عملیات بود و دسته‌دسته لباس روی دستمان می‌ریخت، بقچه ملحفه‌ها را برداشتم و آوردم کنار حوض. یکی از ملحفه‌ها سنگین بود. سنگینی‌اش باعث شد بازش کنم. یک‌باره بوی خوشی پیچید. بهت‌زده نگاه می‌کردم به چیزی که جلوی چشمم بود. چشم‌هایم را باز و بسته کردم، اما اشتباه نمی‌دیدم؛ دل و روده یک شهید داخل ملحفه بود. باورم نمی‌شد آن بوی خوش از میان آن لخته‌های خون و دل و روده بلند شده باشد.
حالا بغضش از چشم‌هایش می‌چکد و روی صورتش می‌ریزد.دست‌هایم می‌لرزید و پاهایم سست شده بود. آرام ملحفه را جمع کردم و بردم و دادم به یکی از دوستانم و گفتم: انگار داخل این ملحفه دل و روده است. او هم چشم‌هایش گرد شد و تنها چیزی که روی زبانش آمد، ذکر یا حسین بود.
دیدن آن صحنه‌ها در رختشوی‌خانه تازگی نداشت. هر روز، میان ملحفه‌ها و لباس‌های رزمنده‌ها، تکه‌ای استخوان یا گوشت و گاهی دست و پا پیدا می‌شد؛ تکه‌هایی از پیکرهایی که جنگ از آنها سهم خودش را برداشته بود.هر بار یکی از زن‌ها که طاقت بیشتری داشت، آن تکه‌ها را جمع می‌کرد و در زمین خاکی کنار رختشوی‌خانه به خاک می‌سپرد. کم‌کم زمین کناری، آرامگاهی شد از قطعه‌های تن‌های ارباًاربا؛ جایی کوچک برای تکه‌های بی‌نام و نشان و مأمنی برای روضه دل‌های زنانی که هر روز شاهد این صحنه‌ها بودند.
نیشخند تلخی می‌زند و می‌گوید: آن‌قدر به حال و هوای رختشوی‌خانه وابسته شده بودم که مردم خیال می‌کردند استخدام بیمارستان شده‌ام و حقوق می‌گیرم. بعضی‌ها هم با تکه و کنایه حرف می‌زدند، اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند آنجا برای ما شده بود حسینیه‌ای که همیشه روضه مصور داشت.سینی چای را جلو می‌کشد و ادامه می‌دهد: همیشه غذا را از شب قبل درست می‌کردم و خانه را سر و سامان می‌دادم و روز را کنار مردم و خانواده شهدا رخت می‌شستم. خانواده شهدا هم که کنارمان بودند، با بودن ما احساس تنهایی و غمشان کمتر می‌شد.
از یکی از همان روزها می‌گوید؛ روزی که خبر شهادت برادر یکی از زنان رختشوی‌خانه را آوردند."ناله می‌کرد و می‌گفت لباس‌هایش را برسانید دستم؛ می‌خواهم خودم آنها را بشویم. هر بار لباس ترکش‌خورده‌اش را جلویش می‌گذاشتند، بغضش می‌ترکید و با گریه و روضه‌خوانی لباس‌ها را از خون پاک می‌کرد. انگار رختشوی‌خانه شده بود آرامگاه دل او و هر کسی که عزیزی از دست داده بود."لبخند کمرنگی روی صورتش می‌نشیند. "اوایل آن‌قدر غصه به دلمان نشسته بود که یکی از خانم‌ها از ترس اینکه افسرده نشویم، جلسه قرآن در رختشوی‌خانه راه انداخت. از قرائت سوره‌های کوتاه شروع کردیم و رسیدیم به احکام و تلفظ صحیح نماز. آوازه این کارمان آن‌قدر پیچید که خواهران امدادگران و پرستاران، وقت استراحتشان می‌آمدند و در برنامه ما شرکت می‌کردند."
سرش را تکان می‌دهد و دلتنگی‌اش برای آن روزها را با نفسی سرد نشان می‌دهد؛ انگار هنوز آن روزها را میان خاطراتش جست‌وجو می‌کند."پا به پای مردان جبهه، در پشت جبهه کار می‌کردیم. ما هم سربازان جان‌فدای کشورمان بودیم. سرباز در دامان بزرگ کردیم برای جبهه اسلام؛ دستانمان بند پوتین‌هایشان و سربندهای سرشان را گره می‌زد و راهی جبهه‌شان می‌کرد و خودمان در پشت جبهه...جمله‌اش نیمه‌کاره می‌ماند. شاید پشت جبهه بودن، برای زنانی مثل منیژه خانم، فقط شستن لباس نبود. آنها خون را از لباس‌ها می‌شستند، تکه‌های پیکر را از میان پارچه‌ها جمع می‌کردند، کنار خانواده‌های داغدار می‌نشستند و با اشک و ذکر، جای خالی عزیزانشان را تاب می‌آوردند.
آنها جنگ را از فاصله دور نمی‌دیدند؛ جنگ هر روز روی دستشان می‌آمد، در بقچه‌های خونین، در ملحفه‌های سنگین، در لباس‌های پاره و در بوی گوشت سوخته‌ای که سال‌ها بعد هم از خاطرشان نرفت.حوضی که هر روز سرخ می‌شد، شاهد تمام آن روزها بود. شاهد دست‌هایی که در سرمای زمستان، میان خون و وایتکس ترک خوردند؛ شاهد زنانی که رخت می‌شستند و دل‌شان با هر لخته خون، خون می‌شد.
منیژه خانم هنوز دست‌هایش را نگاه می‌کند؛ همان دست‌هایی که زخم‌هایشان سال‌هاست بسته شده، اما خاطره‌شان هنوز باز است.شاید برای همین است که وقتی از آن روزها حرف می‌زند، رختشوی‌خانه دیگر فقط جایی برای شستن لباس‌های جنگ نیست؛ حوضی است که خون شهدا را به خاطر سپرده، زمینی است که تکه‌های پیکرشان را در آغوش گرفته و حسینیه‌ای است که روضه‌اش را زنان شهر با دست‌های ترک‌خورده خود نوشته‌اند.
مرجع / فـارس
captcha
آخرین اخبار