در شوشتر، میان صدای آرام دفه و رفتوآمد نخهایی که یکی پس از دیگری در تار و پود مینشینند، احرامهایی بافته میشوند که از دل این شهر راهی خانه خدا خواهند شد؛ پارچههایی که هر کدام قصهای ناگفته در تار و پود خود دارند.
صدای دفه بود که پایم را به کارگاهش باز کرد و گرد نخهای تار و پود احرام در فضا پیچیده بود. مرضیه خانم برگریزان پشت دستگاه سنتی احرامیبافی نشسته بود و دستهایش با سرعت پودها را میکوبید. دستگاه با هر حرکت دست او جان میگرفت و نقشها یکی پس از دیگری روی پارچه مینشستند.سلام که کردم حتی کارش را برای لحظهای متوقف نکرد. سرش را بلند کرد لبخندی دوستانه زد و همانطور که کار میکرد میزبانم شد.
نگاهم روی بافتهای ماند که زیر دستش آرامآرام شکل میگرفت. طرحی که میبافت، همان طرح اصیل احرام شوشتر بود. نقشی که میگفت حدود ۴۰۰ سال قدمت دارد و هنوز از میان تار و پودش میشود رد هنر دست بافندگان قدیمی شوشتر را دید.مرضیه خانم گفت: احرامیبافی از هنرهای بومی شوشتر است. قدمت چند هزارساله دارد و ثبت ملی شده است. قدیمها احرام را ساده و بدون نقش میبافتند و برای پوشش احرام در سفر حج استفاده میکردند اما به مرور نقش و نگار وارد بافت آن شد و امروز احرامی را در طرحها و اندازههای مختلف میبافیم.
دستش را روی پارچه کشید و قسمت دیگری از بافته را نشانم داد. گفت بسته به اندازه و ابعاد، احرامی کاربردهای مختلفی دارد. از سجاده و روفرشی گرفته تا رومبلی و حتی تزئینات دیواری.بعد رشتههای نخ را میان انگشتانش گرفت و درباره تار و پودش توضیح داد: تارش از پنبه است و پودش از پشم. سعی میکنیم از پشم طبیعی گوسفند استفاده کنیم که رنگ پس ندهد.
هنوز مشغول نگاه کردن به نقشها بودم که مردی وارد کارگاه شد. انگار برایش آمدن به اینجا اتفاق تازهای نبود. سلامی کرد و مستقیم سراغ احرامیها رفت. یکی از بافتهها را برداشت گوشهاش را میان انگشتانش گرفت و چند لحظه به نقش آن خیره شد.از مرضیه خانم درباره اندازه و قیمت پرسید. او با حوصله بافتهها را یکییکی نشانش داد و درباره کاربرد هرکدام توضیح داد. مرد چند لحظه فکر کرد دوباره همان احرامی را که پسندیده بود در دست گرفت و در نهایت خریدش را انتخاب کرد.
وقتی احرامی را برایش جمع میکرد مرد گفت که میخواهد آن را برای دوستش در کرمانشاه بفرستد. مرضیه خانم با لبخند پارچه را مرتب تا زد و داخل بسته گذاشت. برای چند دقیقه گذشته و امروز این هنر را میشد همینجا دید. هنری که روزگاری برای زائران خانه خدا بافته میشد و حالا در شکلهای مختلف راهش را به خانههای مردم باز کرده است.مشتری را که راهی کرد لحنش آرامتر شد و انگشتانش روی تار و پود احرام مکث کرد. گفت: هر وقت برای حاجیها احرام میبافم، زیر لب با خدا حرف میزنم. با خودم میگویم خدایا این تکه پارچه قرار است با بندهات تا خانه خودت بیاید من هم دلم را لابهلای همین تار و پود میگذارم شاید همراه او به کعبه برسد. ریزریز دعا میکنم و میگویم خدایا اگر قسمت من نشد که خودم بیایم، دلم را با این احرام میفرستم. دلم میخواهد هر حاجی که این را به تن میکند، یک تکه از آرزوی من هم همراهش راهی خانه تو شود.
از او پرسیدم در این سالها چند نفر را پای این دستگاه نشانده است. لبخند زد؛ انگار خودش هم از مرور عدد سالهایی که گذشته بود تعجب میکرد.گفت بیش از ۳۰ سال است که احرام میبافد و در این مدت نزدیک به هزار نفر را آموزش داده است. ۲۲ سال هم در کمیته امداد امام خمینی(ره) به آموزش احرامیبافی مشغول بوده و در آن سالها حدود ۷۰۰ مددجو را آموزش داده است؛ برای بسیاری از آنها این هنر بعدها به منبع درآمد تبدیل شده است.
در تمام مدت صحبت کردن، دستهایش بیوقفه کار میکردند. گاهی تارها را با نوک انگشت مرتب میکرد، گاهی برای نشان دادن یک نقش، بافته را جلو میکشید و هر بار با دقتی که انگار سالهاست هر تار و پود را از حفظ میشناسد، دوباره کارش را ادامه میداد.از پشت عینکش میشد چشمهایی را دید که سالها به همین تار و پود خیره ماندهاند. چشمهایی که سیوچند سال از میان همین نقشها، زندگیشان را تماشا کردهاند.بیرون که آمدم هنوز صدای آرام دستگاه در گوشم بود. فکر کردم شاید راز ماندگاری احرام شوشتر همین دستهایی باشد که بلدند یک هنر قدیمی را فقط در موزهها نگه ندارند آن را هر روز ببافند، به دیگری یاد بدهند و دوباره به دست نسل بعد بسپارند.