وقتی مطمئن شد کسی آن سوی در به حضورش نیاز ندارد، ادامه میدهد: آن شب مادر ساجده با من تماس گرفت و گفت خودت که میدانی ما در این شهر غریبیم؛ تقریباً تمام بیماران و خانوادههایشان رفتهاند و فقط من و ساجده سرگردان خیابان هستیم.
در میان آتش و دود و خون و وحشت و دلهرههای جنگ، صحنههایی از مهر و همدلی رنگ میگیرند.هنوز صدای وحشت انفجار موشک در گوش کودکان سرطانی بیمارستان بقایی اهواز میپیچد و کابوسش خواب از چشمانشان میرباید اما در دل این قصه هم قهرمانانی روییدهاند که نامشان در کتاب همدلی ملت ایران میدرخشد.
در چنین روزهایی، گاهی یک آغوش امن، یک سقف برای ماندن یا حتی یک جمله دلگرمکننده، بیش از هر دارو و درمانی امید را به دل آدمها برمیگرداند.
قهرمانان این روزها همیشه لباس نظامی بر تن ندارند؛ بعضیهایشان روپوش سفید پوشیدهاند، بعضی پشت فرمان آمبولانس نشستهاند و بعضی بیآنکه نامشان جایی ثبت شود، تنها تلاش میکنند کسی احساس تنهایی نکند. روایت این روزهای بیمارستان شهید بقایی اهواز نیز از همین جنس است؛ جایی که میان رفتوآمد پرشتاب پرستاران، صدای دستگاههای پزشکی و نگرانی خانوادهها، مهر و انسانیت راه خود را پیدا کرده است.
بهناز گرمسیری، پرستار بخش مراقبتهای ویژه نوزادان بیمارستان شهید بقایی اهواز، یکی از همان قهرمانهاست. حالا با همان روپوش سپید پرستاری روبهرویم نشسته و از شبی میگوید که جنگ، بیمارانش را بیش از همیشه به او سپرد.از آن شب بمباران اطراف بیمارستان که میپرسم، از ارتباطش با بیماران میگوید: من ارتباط نزدیک و صمیمی با بیماران دارم. مخصوصاً کودکان را بیشتر دوست دارم. کودکانی که بهجای قهقهه در دنیای کودکانه خویش، در حال تحمل درد و مبارزه با غولی به نام سرطان هستند.
پیجر بیمارستان فعال میشود و سکوتی میکند تا ببیند نامش را صدا میکنند یا نه. وقتی مطمئن شد کسی آن سوی در به حضورش نیاز ندارد، ادامه میدهد: آن شب مادر ساجده با من تماس گرفت و گفت خودت که میدانی ما در این شهر غریبیم؛ تقریباً تمام بیماران و خانوادههایشان رفتهاند و فقط من و ساجده سرگردان خیابان هستیم.صدایش لرزید و مکث کوتاهی کرد.
بعد گفت: معطل نکردم و گفتم همان جا بمانید تا پسرم را به دنبالتان بفرستم تا به خانه من بیایید. فقط تا پسر من برسد، پرسوجو کن و ببین اگر کسی دیگر از بیماران هم شرایط شما را دارد، همراه خودت بیاور.
از اینکه بیماران را با نام کوچکشان میشناخت و صدا میکرد، میشد فهمید که این صمیمیت، دلی است و ریشهای عمیق دارد. مادر ساجده آن شب دست یکی دیگر از بیماران و مادرش را میگیرد و راهی خانه خانم پرستار قصه میشود.خانهای که آن شب درهایش به روی چند غریبه باز شد، همان شب به پناهگاهی برای دلهایی تبدیل شد که از صدای انفجار لرزیده بودند.
شاید برای خیلیها این کار، تنها فراهم کردن جایی برای استراحت باشد اما برای مادری که ساعتها در خیابانهای شهری غریب، میان آژیر خطر و اخبار حمله سرگردان مانده، همین سقف امن یعنی بازگشت آرامش. برای کودکی که ساعتی پیش از ترس به مادرش پناه برده، همین احساس امنیت میتواند بزرگترین دارویی باشد که آن شب دریافت کرده است.
گمان میکردم مادر ساجده و آن یکی بیمار، تنها همان شب در منزل خانم گرمسیری بودند اما میگفت: روزی که نوبت گرفتن داروی بچههاست و من هم کشیک بیمارستان دارم، آنها را با خودم به بیمارستان میآورم و دوباره بعد از کشیک و پایان دارویشان به خانه برمیگردیم.انگار بیمارستان دیگر برایشان قفسی سرد و بیروح نیست و اهواز هم دیگر شهری غریب و ناآشنا؛ جایی است که پشت پنجرههایش، خانهای برای پناه گرفتن پیدا شده است.
از پشت شیشه بخش رفتوآمد پرستاران را تماشا میکنم و تازه میفهمم چرا بسیاری از بیماران، آنها را عضوی از خانواده خود میدانند. اینجا نسبتها فقط با پرونده و شماره تخت تعریف نمیشود.
گاهی یک پرستار، خواهر میشود، گاهی مادری دلسوز و گاهی تکیهگاهی که در سختترین روزهای زندگی، دست آدم را رها نمیکند. شاید همین پیوندهای انسانی است که اجازه میدهد زندگی، حتی در دل جنگ و بیماری، همچنان ادامه پیدا کند.
تازه گرم حرف شده بودیم که بالاخره صدایش کردند تا بالاسر بیمارش برود. داشت میرفت که فقط میتوانستم از دلیل این کارش بپرسم. پاسخ برایش روشن و آماده بود: من عاشق کمک کردن به بیمارانم هستم. آن شب در میان آن ترس و دلهره نباید دغدغه غربت و بیپناهی هم بر دردشان افزوده میشد.
لبخندی زد و گفت: خدا آن شب با همین سقفی که بالای سرم بود، راه کمک به دیگران را پیش پایم گذاشت. هر چند نفر که بودند، نمیگذاشتم در خیابان تنها بمانند. جنوب و جنوبیها، حتی میان دود و آتش جنگ هم رسم میهماننوازی را فراموش نمیکنند.