برایم عجیب بود حالا که حسرت دارد چرا برای آخرین دیدار بجای حضور در جمعیت، در موکب است که پاسخ داد: میخواهم با خدمت با عزادارانش از شرمندگیام کم کنم از عذاب قضاوتهای اشتباه... .
گوشه میدان بسیج قم، مرد جوان در حال راهاندازی کولرآبی موکب است.شاید اولین سؤالم سخت و سنگین بود؛ آخر از دیدارش با حضرت آقا پرسیدم و انگار سر زخم سوزناک قلبش را باز کردم.سرش را با تاسف تکانی داد و گفت: هیچ وقت نصیب نشد و از دیدارشان تنها حسرتی به دلم ماند.برایم عجیب بود حالا که حسرت دارد چرا برای آخرین دیدار بجای حضور در جمعیت، در موکب است که پاسخ داد: میخواهم با خدمت با عزادارانش از شرمندگیام کم کنم از عذاب قضاوتهای اشتباه... .
جوابش اینبار مرا شوکه کرده است.اشکش پشت غرور مردانه و جوانیاش حلقه زد. پیچگوشتی را محکمتر در دست میفشارد و با تمام توان، پیچهای کولر را سفت میکند. انگار میخواهد تمام غصه و حسرتش را میان همان پیچها خالی کند.ادامه داد: نشناخته بودمش و دروغهای بدخواهانش را باور کرده بودم افسوس که دیر شد و حالا تمام امیدم همین خدمت به عزادارانش است.مکث میکند تا اشک چشمانش نشکند. نمیدانم با چه واژههایی خودش را تسلی داد تا بتواند صدایش را صاف کند و بگوید: به امید اینکه آقا ببخشد و جبران گذشته شود.صدایش میزنند و گفتوگویمان باید همینجا تمام شود.
ذهنم مشغول حرفهایش است که چشمم به نام موکب میخورد. انسان ۲۵۰ ساله...منتظر مسئول موکب ایستادهام تا برسد. آقای صدرزاده روبهرویم میایستد؛ دستکشهای آبیاش آنقدر زیر دوده، گرد و زحمت سیاه شدهاند که دیگر رنگ آبیشان فقط گوشهوکنار پیدا است.اولین سؤال، از تابلوی بالای سرمان شروع میشود؛ انسان ۲۵۰ ساله.
لبخند کوتاهی میزند و نگاهش را به نام موکب میدوزد. میگوید این نام، از دل همان اندیشهای آمده که سالها چراغ راهشان بوده است. کتاب انسان ۲۵۰ ساله و طرح کلی اندیشه اسلامی؛ آثاری که به قلم حضرت آقا نوشته شده و سالها محور فعالیت مجموعه جهادی و انتشارات صهباء بودهاند.از او میپرسم چه شد که این روزها، به جای ماندن کنار خانواده، وسط این شلوغی ایستادهاند و بیوقفه خدمت میکنند؟بیآنکه دست از کار بکشد، میگوید: وقتی آقا را از دست دادیم، همه مردم احساس کردند دِینی بر گردنشان دارند. ما که قطرهایم در این اقیانوس عاشقان حضرت؛ مردم از ما جلوتر بودند و پای کار آمدند. عشق به آقا موتور محرک همه این خدمتها شد. مجموعه ما هم که سالها در نشر آثار ایشان فعالیت کرده، طبیعی بود نتواند بیتفاوت بماند.نگاهش میان رفتوآمد عزاداران میچرخد و ادامه میدهد: این روزها وقت کار فرهنگی به معنای مرسومش نیست. خودِ خدمت، بزرگترین کار فرهنگی است. تلاشمان این است که هیچ عزاداری تشنه و گرسنه نماند، چند دقیقهای زیر باد خنک استراحت کند و با توان بیشتری مسیرش را ادامه بدهد.
از دیدارهایش با حضرت آقا میپرسم. میگوید توفیق زیارتشان را چند باری داشته اما سهمش از این روزهای وداع چیز دیگری شده است."قسمت ما این بود که به جای بدرقه پیکر آقا، خادم عزادارانشان باشیم. جانمان فدای آقا نشد، لااقل خدمتگزار عزادارانشان باشیم. بعضی از رفقا خودشان را به مراسم میرسانند اما سهم و قسمتمان این است که همینجا بمانیم و خدمت کنیم.وقتی از آخرین حرفی که دلش میخواهد به حضرت آقا بزند میپرسم، چند لحظه سکوت میکند. انگار هنوز خودش هم با واقعیت این داغ کنار نیامده است.
آرام میگوید: هنوز با این حرفها که حکایت از آخرینها دارد کنار نیامدهایم. هیچوقت فکر نمیکردیم روزی بخواهیم با آقا خداحافظی کنیم. همیشه خیالمان این بود که پرچم را خودشان به دست امام زمان(عج) خواهند سپرد. حالا امیدواریم خلف صالحشان این راه را ادامه دهد و ما هم توفیق داشته باشیم در آن روز حضور داشته باشیم.مکثی میکند، نفس عمیقی میکشد و آخرین جملهاش را آرامتر از همه حرفهای قبل میگوید: دیدن آقا مهم بوداما مهمتر این است که به حرفهایشان عمل کنیم، که در این امتحان، هنوز خودمان را بدهکار میدانیم. فقط امیدوارم آن سوی زندگی و در دنیای ابدی، شفاعت ما را بکنند.
از موکب انسان ۲۵۰ ساله که دور میشوم، صدای شکستن یخها و پر کردن دبههای آب، غرش کولرهای تازه راه افتاده و نوحههایی که در میدان میپیچد، در هم گره خوردهاند.به جوانی فکر میکنم که حسرتِ یک دیدار را با پیچگوشتی و آچار اندکی تسکین میدهد و به مردی که سهمش از وداع با حضرت آقا را نه کنار پیکر، که پشت پیشخوان یک موکب یافته بود.