نشستهام مقابل زنی که تمامِ جانش را ۵۰ روز پیش در سپیدهدمِ جنوب جا گذاشت. فاطمه، همسر شهید رضا رحیمی؛ با چشمانی بارانی از مردی میگوید که نخبۀ آسمان بود اما روی زمین، روضهخوانِ ارباب بود؛ مردی که همسرش را زندگیم صدا میزد اما برای رسیدن به معبود، از تمامِ زندگیاش گذشت.
نشستهام روبروی فاطمه و صادقانه بگویم؛ غصهای غریب بر جانم سنگینی میکند. من برای نوشتن یک گزارش آمده بودم، اما حالا با قلبی تکهپاره، تنها نظارهگرِ شکوهِ مظلومیتِ این زن و کودکی هستم که سهمشان از این دنیا، یک جای خالیِ بزرگ شده است. هر جملهای که فاطمه میانِ سیلِ اشکهایش میگوید، مثل آواری بر سرم فرومیریزد؛ چگونه میتوان از مردی نوشت که شمع ۲۷ سالگیاش را به نیت شهادت فوت کرد و مأموریتش در همان سال ابدی شد؟فاطمه به ساعت نگاه میکند. ۵ اسفند، ساعت ۵ صبح؛ زمانی که عقربهها برای او یخ بستند.از مسافرت برگشته بودیم. بیدارم کرد که برود. منِ ۲۴ساله، با همان دلبستگیهای زنانه قهر کرده بودم که باز هم ۱۸ روز تنهایی؟ اما رضا... رضای عزیزم، من و معید را بوسید و رفت.معید دوساله بعد از رفتن رضا از خواب پرید، گریه میکرد و میگفت: مامان ترسیدم، بابایی... فاطمه دلشوره میگیرد و به رضا پیام میدهد: خوبی؟ و جواب میآید: اوکیام، مراقب خودتان باشید و این آخرین خط از مکاتبهٔ دنیایی آنها شد.
زندگیام را فدای خدا میکنم
رضا عاشقانه همسرش را دوست داشت. فاطمه با بغضی که گلویش را میفشارد و اشکهایی که بند نمیآید، میگوید: هیچوقت اسمم را صدا نمیزد؛ همیشه به من میگفت زندگیم. اما همان جا هم تکلیفش با دلش روشن بود.میگفت فاطمه، من برای رسیدن به شهادت و در راه خدا، همه چیزم را میدهم؛ حتی زندگیم را... و حالا فاطمه میفهمد که رضا، از عزیزترین داراییاش گذشت تا به معبود برسد.جنگ که شروع شد، فاطمه پشتگوشی، تمامِ عشقش را بهپای رضا ریخت تا او را برگرداند؛ با هقهق میگوید: به رضا زنگ میزدم، التماس میکردم که برگرد... میگفتم من نمیتوانم نبودنت را تحمل کنم. اما رضا گفت: فاطمه! من یکجوری جواب تو را بالاخره میدهم، اما اگر برگردم، جواب خدا را چه بدهم؟ من باخدا عهد کردهام که برای رضای او بیایم. تو میخواهی من عهدم را باخدا بشکنم؟ و فاطمه، دیگر هیچ نگفت.
نذرِ ماندن؛ خدایا! فقط نفس بکشد...
وقتی تماس گرفتند و گفتند رضا زخمی شده، فاطمه تمام مسیر اندیمشک تا تهران را با استغاثه طی کرد. حدیث کسا میخواندم. باخدا معامله کردم؛ گفتم خدایا! رضا بماند، فقط بماند. حتی اگر دستوپا نداشته باشد، من هستم، تا آخر عمر پرستاریاش را میکنم...اما رضا، ۱۵ اسفند، در شعلههای آتشِ جنوب، به آرزویش رسیده بود. پیکر آنقدر سوخته بود که ۳ روز طول کشید تا آزمایشهای تشخیص هویت، ثابت کنند این مسافرِ تشنهکام، همان رضایِ فاطمه است.
ارادت به علیاکبر (ع)؛ شهادتی از جنسِ روضه
رضا عاشقِ روضۀ حضرت علیاکبر (ع) بود. فاطمه با گریه میگوید: توی خانه برای علیاکبر روضه میخواند و زار میزد. تقدیرش هم همین شد؛ تشنه رفت و پیکرش مثل علیاکبر (ع) ارباً اربا شد. مظلوم بود رضا... خیلی مظلوم.او حتی در میانۀ آشوبها هم کوه بصیرت بود. فاطمه میگوید: میگفت اگر ما نرویم، چه کسی از مردم دفاع کند؟ میگفت گرانی هست، اما این خاک و این نظام، حرمت دارد.تنها حسرتم این است که نگذاشتند ببینمش. گفتند سوخته... گفتم حتی اگر خاکستر شده، بگذارید فقط یکبار دیگر ببوسمش... اما نشد.
حالا فاطمه مانده و پسری که مدام بهانهی پدر را میگیرد. به معید میگویم بابا سر کار است. آنقدر این را گفتهام که خودم هم باور کردهام رضا برمیگردد هر بار موهایم را شانه میکنم، یاد رضا میافتم که میگفت هیچوقت موهایت را کوتاه نکن...
وصیتی در جوار رفیق و پسرخالۀ شهید
رضا وصیت کرده بود: مزارم باید پیش شهید احمد الیاسی باشد. شهید الیاسی فقط رفیق صمیمیاش نبود، پسرخالهاش هم بود؛ حالا این دو برادر و دو همسنگر، در کنار هم آرام گرفتهاند. فاطمه میگوید: او را از همه بیشتر دوست داشتم همیشه میگفتم اگر هر کسی را از دست بدهم، تو هستی که من را آرام کنی؛ اما حالا کی من را آرام کند وقتی خودت نیستی؟فاطمه به روزهای کوتاهِ خوشبختی فکر میکند؛ به همان ۴ سالی که مثل برقی گذشت. ما زندگیِ عاشقانهمان را از بندرعباس شروع کردیم و تقدیر این بود که درست در همان جغرافیا، همهچیز به پایان برسد.عشقِ ما حریفِ آرزوی شهادتِ رضا نشد؛ رضا خواست، خدا هم خواست و قبول کرد؛ اما من ماندم و داغِ بندری که حالا برایم بوی وداع میدهد.
شب وداع با پیکر مطهر شهید رضا رحیمی. میانِ جمعیتِ سوگوار، صدایی طنینانداز شد که بیش از هر مداحی دیگری، اشکها را جاری میکند؛ این صدای خودِ رضاست که روزی در همین دنیا برای مولایش نوحهسرایی میکرد و حالا، درحالیکه در تابوت آرمیده، نوای گرمش در فضا پیچید تا ثابت کند شهید؛ پیش از آنکه در خاک آرام بگیرد، در آسمان آواز وصال سر داده است.
امیدِ دیدار در میانِ وحشتِ دلتنگی
فاطمه تمامِ جانش را لابهلای عکسها و خاطراتِ مسافرتهایشان جستجو میکند.با صدایی که از شدتِ دلتنگی میلرزد، میگوید: خیلی خوشحالم که رضا به آرزویش رسید، اما کلمات نمیتوانند این حجم از دلتنگی را وصف کنند.میدانم او زنده است، میدانم من و معید را میبیند و همینجاست، اما باز هم وحشتناک دلتنگش میشوم. هر جا را نگاه میکنم، عکسهایمان است. زندگی عاشقانهای داشتیم که خدا خواست و رضا خواست و خدا هم قبولش کرد.او حالا برای آرامشدن، پناهی جز یک یادگاریِ معطر ندارد. فاطمه پارچهای را به صورتش نزدیک میکند و میگوید: رضا یک پیراهن داشت که خیلی دوستش داشت. هنوز هم بوی وجود او را میدهد؛ معطر به همان عطر مخصوصی که همیشه میزد الان هر بار که دلتنگی راه نفسم را میبندد، این پیراهن را بو میکنم و آرام میشوم... انگار رضا هنوز همینجاست، آراسته و خوشبو، مثل همیشه.او درحالیکه پیراهنِ رضا را در آغوش میفشارد، باصلابت ادامه میدهد: امیدوارم در همین جنگ، انتقام خون تمام شهدا، نه فقط رضای ما، گرفته شود.گزارش من با غصهای که بر جانم سنگینی میکند، تمام میشود من از این خانه بیرون میروم درحالیکه فاطمه تمام این حرفها را با اشکی که قطع نمیشد برایم روایت کرد. بخشی از روحم میانِ مظلومیتِ فاطمه، معصومیتِ معید و پیراهن معطر رضا جا میماند فاطمه قول داده معید را همانطور که رضا میخواست بزرگ کند؛ تا یادگارِ رضا، وارثِ غیرتِ پدری باشد که زندگیاش را داد تا بندگیاش را ثابت کند.