شبِ چهل و چهارم است. شبهایی که تاریخ درباره آنها خواهد نوشت: سلاح ایرانیها در جنگ آمریکایی-اسرائیلی، علقه کشورشان بوده و عشق به پرچمِشان.
اهواز، شبِ چهل و چهارم است. شبهایی که تاریخ درباره آنها خواهد نوشت: سلاح ایرانیها در جنگ آمریکایی-اسرائیلی، علقه کشورشان بوده و عشق به پرچمِشان. عشقی که از سنگفرشهای خیابان به قلب رزمندگان اسلام در خط مقدم تزریق کردند.آمریکا با زرادخانه پُرادعایش و اسرائیل با کینه تاریخیاش، آمده بودند تا «تمدن ایران» را به تعبیر رئیسجمهورشان از هستی ساقط کنند، اما غافل از آن بودند که این تمدن، ریشه در چیزی دارد که در انبارهای مهمات پنتاگون یافت نمیشود: میراثِ کهن دلبستگی به خاک و ایمان به خدا.
در خوزستان، همان جایی که روزگاری پسران فتحالمبین با دست خالی تانکها را شکار میکردند، این بار زنان و مردانی به خیابان آمدند که سلاحشان نه آرپیجی هفت، که پارچهای سهرنگ بود. اسرائیل آمده بود تا رشتههای مقاومت را از بیروت تا تهران پاره کند، اما در خیابانهای ایران، مردم رشتههای محبت به وطن را چنان محکم گره زدند که شمشیر هیچ محاصره دریایی و موشک بالستیکی توان بریدنش را ندارد. حالا که صدای جنگندهها موقتاً خاموش شده، صدای گامهای مردم بلندتر از همیشه در گوش تاریخ مقاومت میپیچد. مردمی که برای چهل و چهارمین شب، نه از سر عادت، که از سر عشق و به فرمانِ دلی که رهبر شهیدشان در آن زنده است، میدان مقاومت را ترک نکردند.
دانشآموزانی که مشق «مقاومت» نوشتند
در ازدحامِ مردمی که مسلحاند به سلاح قدرتمند ایمان، چشمها بیاختیار به دنبال راویان کوچک حماسهساز این میدان میگردد. دختربچهای که هنوز قامتش به بلندای آرزوهایش قد نمیدهد، پلاکاردی بر دست گرفته که شاید اگر چشمِ تحلیلگران نظامی به آن بیفتد، آن را خطرناکتر از هر سامانه دفاعی بدانند. او روی مقوایی سفید نوشته است: «ما بچههای ایران و دانشآموزان میداندار هستیم» و او چقدر خوب میداند که امروز خیابان؛ سنگر دفاع از کشور است. کودکان نسل چهارم انقلاب، نشان دادند که اگرچه الفبای جنگ را نمیدانند، اما الفبای «مقاومت» را از گهواره آموختهاند. آنها نیامدهاند تا شعار سیاسی بدهند؛ آنها آمدهاند تا از خانهشان دفاع کنند، درست مثل همان بچههای دیروز خرمشهر که آبپاش به دست، آتش توپخانه صدام را خاموش میکردند.
سلام نظامی وارثان فاو و شلمچه
نوای «ای ایران» از بلندگوی دستفروشی میپیچد در قلب خیابان؛ و ناگهان پسر نوجوانی که گویی در خط مقدم جبهه ایستاده است، مقابل پرچم بزرگ ایران میایستد و سلام نظامی میدهد. سلام نظامی او ادای دین است به همه آنها که در شلمچه و فاو و حلب و کانال کمیل بر زمین افتادند تا این پرچم بالا بماند. این پسر نوجوان، شاید عزیزی را در عملیات کربلای پنج جا گذاشته و یا شاید بازماندهای باشد از یک سرباز مدافع حرم. حالا او آمده تا بگوید: «آقاجان! پرچمتان زمین نماند. ما هستیم.»
تمدنی که موشک در برابرش ناتوان است
در آنسوی خیابان؛ قاب ماندگار دیگری نقش بسته است. قابی که دوربین خبرنگار ما را به تسخیر خود درآورد: مادر و پسری در میان هیاهوی خیابان، جزیرهای از سکون و عشق ساختهاند. پشت سرشان پرچم ایران چون نگهبانی خستگیناپذیر در اهتزاز است و آن دو، شانه به شانه هم ایستادهاند و با انگشتانشان قلب مادر و فرزندی ساختهاند برای عشق ورزی به وطن. پسرک قلبش را روبهروی پرچم گرفته. انگار میخواهد بگوید: «آمریکا! اسرائیل! شما که ادعای تمدن دارید، این قلب را ببینید. این همان تمدنی است که تهدید به نابودیاش کردید. این تمدن تا وقتی که خورشید میدرخشد، زنده است و بمب و موشک در برابرش ناتوان.»
بچههایی که خودِ ایرانند!
این شبها، نگاهت را که در خیابان بچرخانی، پرچم ایران را همهجا میبینی. دختربچهای با تمام توانِ بازوان کوچکش پرچم سهرنگِ قشنگمان را به اهتزاز درآورده و چنان میچرخاندش که گویی میخواهد صدای «الله اکبر» حاشیه آن را به گوش دشمنان در آن سوی مرزها برساند. از شیشه پایینکشیده یک خودروی عبوری هم پرچمی را به سمت آسمان بالا گرفتهاند. دست در دست باد. انگار تمام این شهر یکپارچه به رنگ پرچم ایران درآمده است. شاعرانهترین تصویر امشب را دختربچهای آفریده است، با قلممویی آغشته به رنگ که بر گونههای لطیفش میلغزد. سبز به نیت امید فردا، سفید به شوق صلح، و قرمز به عشق شهیدان. او نقشه ایران را نه بر کاغذ، که بر جانش ترسیم میکند تا در گوش دشمنان فریاد بزند: «من خودِ ایرانم. مرا نمیتوان تحریم کرد. مرا نمیتوان بمباران کرد.»
شمع بیداری برای رهبرِ شهید
اما در میان این غوغای رنگ و نور، گوشهای دنج رنگ و بوی روضه گرفته است. پسران روحالله، میزی چوبی گذاشتهاند و عکس رهبر شهید را بر آن نهادهاند و شمع روشن کردهاند. پرچم ایران چون کوهی استوار پشت سرشان علم شده است. اینجا خیابان است، اما بوی حرم میدهد. مردمی که به خواست سید علی و اذن رهبر میدان را نگه داشتهاند، حالا آمدهاند تا بگویند: «سید جان! غم مخور. این مردم سکان کشتی را محکم نگه داشتهاند. ببین که همانها که برایت اشک میریزند، برای وطن چگونه سینه سپر کردهاند.»
وصیتنامهای به بلندای تاریخ
و در اوج این همهمه مقدس، صدای زنی فضا را میشکافد. زنی که چشمهایش قصه هزار شب بیقراری را زمزمه میکند. پلاکاردی بر دست گرفته و روی آن نوشته است: «شهید ندادیم که شیعه لبنان رو فراموش کنیم». این جمله تیری است به قلب نظم نوین آمریکایی-اسرائیلی که میخواهند جغرافیای مقاومت را تکهتکه کنند. شاید برادرش در نبرد با داعش در حلب شهید شده باشد. شاید پسرش در حمله اسرائیل به ضاحیه آسمانی شده باشد. او امروز آمده تا وصیتنامه خونین شهیدش را فریاد بزند: مقاومت مرز نمیشناسد. همان خونی که در کارون ریخته شده، در نهرالکلب جاری است و همان عشقی که به خاک ایران داریم، در حریم اهل بیت در لبنان و فلسطین هم ریشه دوانیده است.خیابان در کشور ایران همچنان بیدار است. اسرائیل و آمریکا بدانند این تصاویر را نمیشود با هیچ جنگی شکست داد. مگر میشود مهری که در قلب یک ملت است را موشک باران کرد؟ مگر میشود «علقه به وطن» را در پناهگاه خفه کرد؟ اشتباه محاسباتی تکرار شونده دشمن این است که هنوز نمیداند جبهه مقاومت این ملت، سنگرِ گِلی و سیمانی ندارد که بشود خرابش کرد. سنگر این مردم «پرچم» است و پرچم، تنها سلاحی است که با هر گلوله، ریشه میدواند و با هر انفجار، بالاتر افراشتهتر میشود.