حنان سالمی: همسایهی دیوار به دیوارم با یک کیسهی زر از دارالإماره برگشت خانه. توی کوچه راهش را بستم: «به چند سکه؟ حسین را به چند سکه فروختی؟» نگاهش را از من دزدید و ردایش را محکمتر دور تنش پیچید، فکر میکرد اینگونه بوی تند نفاق را نمیفهمم، حسبنا اللهی گفتم و با دست بر سینهاش کوبیدم: «بمان، در کوفهی هزار شوی بمان و از فروختن خون حسین چند صباحی خوش باش اما بدان که در امتحان خدا پیروز نشدی!»
سرش را با تردید جلو آورد: «امتحان خدا؟ از کدام امتحان سخن میگویی نافع؟! بر تو که قاری قرآنی روا نیست سخن به اراجیف ببافی!»
نگاهش کردم، پلکهایش میلرزید، به گوشش اشاره دادم و وقتی نزدیک آمد، آیهای خواندم: «آیا مردم گمان کردهاند، همین که بگویند: «ایمان آوردیم» رها میشوند و آنان مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟» کیسهی زر به ناگاه از دستش بر زمین رها شد، سکهها، طلای سرخ بود، به سرخی خون مسلم پسر عقیل، فرستادهی حسین، که هنوز ردش بر ردای مردان کوفی داغ بود!
طاقتی که نماند
لحظات بیرحمانه میگذشت، با تردید به هم خیره شده بودیم اما بالاخره من و همسایه و دو جوانمرد دیگر، پشت درِ بستهی خانهام دست به بیعت در هم گره زدیم؛ باید خودمان را به حسین بن علی میرساندیم و در دامان تنها راهنمای امتحانی به سختی خون، چنگ میانداختیم.
نه، من کوفه و مردمانش را ملامت نمیکنم، جان عزیز است و نشستنِ تیزی شمشیر بر گوشت و استخوان، خوفناک اما مگر نوادهی رسول خدا گوشت و پوست و استخوان نیست؟ مگر او کاشانه ندارد؟ و مگر او را حق زیستنی در آسایش نیست؟ پس حسین را چه شده که اینگونه شتابان به سوی ما میآید؟ همسایه نگاهم میکند، بر اسبهایمان مینشینیم و میتازیم؛ رسیدن به جواب این سوال، ارزش جنگیدن دارد.
منزلگاه یار
میتازیم و گردوخاک بیغولهها خستهترمان میکند، میتازیم و نمیدانیم که به مقصود خواهیم رسید؟ میتازیم و در منزلگاه «عذیب الهجانات» به خیمههای حسین بن علی میرسیم. عباس چه باشکوه با اسبش بر گِرد خیمهها میتابد؛ من امیرالمؤنین علی بن ابیطالب را به خاطر دارم، هیبتش را، شمشیر نگاهش را، و غیرتش را؛ عباس گویی اوست در جنگ صفین و جمل.
جلو میرویم، برای عرض ادب اما حر بن یزید ریاحی سد راهمان میشود، حسین بن علی که اعتراضمان را میشنود پیش میآید اما حر بر حرفش استوار است: «این چند نفر کوفى، جزو کسانى نیستند که با شما آمدهاند؛ لذا من باید آنها را دستگیر کرده و یا بازگردانم.»
دفاع محبوب
حسین بن علی نمیپذیرد و بیمهابا و با آغوشی گشوده ما را به سوی خویش فرا میخوانَد: «همانگونه که از خود دفاع میکنم از ایشان نیز دفاع خواهم کرد، ایشان از یاران من هستند و تو قول دادى تا زمانى که نامه (ابن زیاد) به تو نرسیده، هیچ تعرّضى به من نکنى و اگر به پیمانی که بین من و توست پایبند نمانی، با تو خواهم جنگید!»
حر به نشان تسلیم دستی به سینه میزند و عقب میکشد، جلو میروم و چشمهایم را میبندم: «السلام علیک یابن رسولالله» حسین اما انگار از سوال ما آگاه است، نگاهی به جمعیت میاندازد: «إِنّی لَمْ أَخرُجْ أَشِراً و لا بَطِراً و لا مُفْسِداً و لا ظالِماً، إِنَّما خَرجْتُ لِطَلَبِ إلاصلاحِ فی أُمَّةِ جَدّی، أُُریدُ أنْ آَمُرَ بالمَعروفِ و أنهی عَنِ المنکَرِ وَ اَسیرُ بِسیرَةِ جَدّی و أبی»، ناگهان تمام تنم عطر سیب میشود.
قمر بنی هاشم
تمام روز چشمم به عباس بن علی میمانَد، آنقدر که شبیه پدرش است و مرا یاد آن روزها میاندازد؛ دوست دارم نزدیکش شوم و صدای علی را از دهانش بشنوم اما کربلا مجال نمیدهد؛ گلوها خشک و لبها تشنه و دستها بیقرار و قرعهای که به ناگاه به نامم افتاد؛ مولایم حسین، برادرش عباس را فراخواند تا به معیت سى سوار و بیست پیاده با بیست مشک، شبانه آب بیاوریم.
از شوق، جان در تنم نمیگنجید؛ عباس با دیدنم با وقار به سر سلام شد و دستی به شانهام کشید و همگی با هم به سوی فرات تاختیم تا به کنارش رسیدیم. عباس از طرفی و من از طرفی دیگر مشک میزدیم که عمرو بن حجاج زبیدی_از فرماندهان سپاه عمر بن سعد_بالای سرم ایستاد: «کیستى و براى چه آمدهاى؟»
گستاخیاش شرمآور بود، گمان میکرد مالک فرات است و ما بردگانش؛ دندان بر هم فشردم و سینه به سینهاش ایستادم: «آمدهایم از این آب بنوشیم» عمرو سری تکان داد و دست به نشان میهماننوازی بالا آورد: «بنوش، نوش جانت!»
_نوش جانم؟ جان ناچیزم به فدای جان حسین و عزیزانش. نه! تا حسین و این گروه از یارانش که میبینى تشنه باشند، من یک قطره نخواهم نوشید.
اما عمرو مانع شد و شمشیر کشید: «به خدا قسم، راهى براى رساندن آب به آنان نیست و ما را اینجا گذاشتهاند تا از دسترسی آنان به آب جلوگیری کنیم.»
یارانم برای کمک جلو آمدند، گفتم: «مشکها را پر کنید» آنها پر میکردند و عمرو بن حجاج یارانش را که چون قبیلهی مورها و ملخها بودند فرا میخواند؛ صحنه هر لحظه تنگتر میشد تا اینکه عباس آمد، میدانی چقدر زیبا بود؟ در آن شب سیاه چون ماه چهارده میدرخشید، کفتارها با دیدنش عقب کشیدند، ما نیز با مشکها به عقب برگشتیم.
روز واقعه
اما مشکها کفاف تشنگی لبها را نداد و برای دفاع از حقیقت با شمشیرهایی کشیده به میدان خون و آتش زدیم؛ امر به معروف و نهی از منکر آن هم در عصری که فسق و فجور و شراب و ربا و زنبارگی را پشت نقاب نماز شب پنهان داشتهاند تاوان دارد، و تاوانش خون پاک مردان خداست؛ پس مردان خدا لبیکگوی در احرام خون به دیدار حق میشتافتند و زهیر بن قین که به میدان رفت صبوری از کفم رفت، از مولا اذن گرفتم و با تیرهایی که به نامم نشاندار شده بود به سوی شیاطین شتافتم تا بدانند که چه کسی ملکالموتشان شده!
راوی: نافع بن هلال تیر میکشید و شجاعانه رجز میخواند، سپاه عقب کشید اما او همچنان پیشروی میکرد:
«أَنَا الْغُلَامُ الْیمَنِی الْبَجَلِی
دِینِی عَلَى دِینِ حُسَینِ بْنِ عَلِی
أَضْرِبُکمْ ضَرْبَ غُلَامٍ بَطَلٍ
وَ یخْتِمُ اللَّهُ بِخَیرٍ عَمَلِی
من جوانى یمنى و از قبیلهی بجیله هستم. دین من همان دین حسین بن على است. مانند جوانی شجاع با شما ستیز خواهم کرد. خدا کار و سرنوشت مرا به بهترین وجه تمام کند.»
تمام تیرها به نام نافع بن هلال بود، او خود اسمش را روی آنها حک کرد تا بدانند که اگر کشته شدند به دست چه کسی بوده! او تیر میکشید و رجز میخواند تا اینکه تیردانش خالی شد، پس شمشیر کشید و در حالی که ذکر لبش یا حسین بود به دل شغالان زد؛ عمرو بن حجاح که ضرب شست یاران حسین (ع) بر فرات را چشیده بود با دیدن هجوم نافع فریاد برآورد: «آهای چه میکنید؟! آیا میدانید با چه کسی میجنگید؟! کسی به تنهایی به میدان اصحاب حسین نرود!»
پس کفتارها او را در حملهای دستهجمعی محاصره کرده و هرآنچه از تیر و سنگ بود به سویش پرتاب کردند تا دو بازویش شکست؛ شمر و گروهی از یارانش، کشان کشان او را چون شیری زخمی و در بند نزد عمر بن سعد آوردند. عمر بن سعد با طعنه بر گِردش چرخید: «ای نافع! وای بر تو! چرا با خود چنین کردی؟»
نافع در حالیکه خون بر محاسنش جاری بود لبخندی زد: «پروردگارم از قصد من آگاه است؛ به خدا سوگند، من به جز تعدادی که مجروح ساختم، دوازده نفر از شما را کشتم و خودم را ملامت نمیکنم، اگر بازوان من سالم بود نمیتوانستید مرا اسیر کنید.»
عمر بن سعد ابرو در هم کشید، آب دهان بر زمین انداخت و به شمر دستور داد تا او را بکشد! نافع که اینچنین دید، شادمان رو به شمر گرداند: «به خدا قسم ای شمر! اگر تو از مسلمین باشی بر تو سخت خواهد بود که خدا را ملاقات کنی، در حالیکه خونهای ما را برگردن داشته باشی. خدا را سپاس میگویم که مرگ ما را به دست بدترین خلقش، قرار داد!» شمر فریادی برآورد و پیکر نافع را تکه تکه کرد تا روایت خونش، نوری باشد جاودانه، که ظلمات تاریخ را درخشان میکند.