من نیز خودم را بین مردم گم کردم
تا به چشمش نیایم اما لحظاتی بعد، مؤذن، الله و اکبر گفت و جمعیتی عظیم از
مردمی که مفهوم نماز را باخته بودند برای ادای نماز عید به او اقتدا کردند،
من هم عبا به خویش پیچیدم و به امامتش نماز عید خواندم؛ نماز که تمام شد،
به منبر پیامبر رفت و خطبهای رسا خواند و به قصر بازگشت؛ نفسی راحت کشیدم و
خود را بر پوستینم انداختم که با صدای قدمهای هراسان خادمم به خود آمدم:
«سرورم، سرورم، پیکی از جانب حاکم آمده و شما را نزد خود فرا میخوانَد»
خون در رگهایم خشکید اما به پا خواستم و به حضور «حَجّاج» رسیدم؛ بیقرار
بود و با شمشیر به در و دیوار قصر، خط میکشید؛ نزدیکش رفتم و به ادب خم
شدم، به طرفم چرخید: «ای شَعبی_فقیه، محدث، شاعر، قاضی، کاتب و از
کارگزاران ابنزبیر_ امروز، روز عید قربان است و میخواهم در آن، مردی از
عراقیان را قربانی کنم!»

از شدت ترس ناگهان لرزهای به بدنم افتاد که خویشتنداری را غیرممکن ساخت؛ حجاج با دیدن حالم نیشخندی زد و به طرف سربازان، دستور شد: «پیرمرد را به حضور بیاورید.» او را آوردند؛ دیدم «یحیی بن یَعمُر» است. اندوه عجیبی به جانم نشست؛ پاشیدن خون پیرمرد را در قتلگاهش میدیدم؛ با خود گفتم: «یحیی چه خواهد گفت؟ که هرچه بگوید، بهانهای میشود در دست حجاج برای سر بریدنش»
ادعا میکنی؟
حجاج بادی به غبغب انداخت و بر تخت سلطنتی نشست که کنیزکان سپیدرویِ رومی
بر گِردش به رقص افتاده بودند؛ یکی از آنها پیالهی شرابی جلو آورد، حجاج
دستش را عقب زد و چشمهایش را در چشمهای باوقار و نترس «یحیی» ریز کرد:
«شنیدهام که تو ادعا کردهای بزرگِ عراقیان هستی؟»
یحیی دستی به شال کمرش گرفت: «من فقیهی از فقیهان عراقم»
حجاج ابرو گره کرد و دستی به زانویش کشید و پلهای پایینتر آمد: «از کدام
دانشات ادعا میکنی که حسن و حسین از ذریّه پیامبر خدا هستند؟ هان؟»
یحیی کمر راست کرد و چشم در چشمان از غضب سرخ شدهی حجاج دوخت: «من این را
ادعا نمیکنم؛ بلکه به حق میگویم» حجاج که سعی میکرد خشمش را پنهان دارد
یقهی ردایش را چپ و راست کرد و سیبی را که بر دامن کنیز میرقصید برداشت:
«بر اساس چه حقی؟» یحیی بی ملاحظه گفت: «بر اساس کتاب خدای»
تو هم بشنو
میدانستم که خونش را خواهد ریخت اما کاری از دست آزادشدهای چون من
برنمیآمد، حجاج که درماندگیام را دید به من نگریست و گفت: «آنچه را
میگوید، بشنو. این، چیزی است که تا کنون از او نشنیدهام. آیا تو میدانی
که به استناد کدام آیهی کتاب خدا به این نتیجه رسیده که حسن و حسین از
ذریهی محمد، پیامبر خدا، هستند؟»

به فکر فرو رفتم اما چیزی از قرآن نیافتم که بر این مطلب دلالت کند و راه نجاتی برای یحیی باشد. حجاج نیز مدتی طولانی اندیشید و در نهایت به یحیی گفت: «شاید مراد تو سخن خدای باشد که فرمود: «هرکس پس از آگاهیِ رسیده به تو، درباره او (مسیح) با تو احتجاج کرد، بگو: بیایید ما پسرانمان و پسرانتان را، و زنانمان و زنانتان را، و خودمان و خودتان را فرا بخوانیم و سپس، مباهله کنیم و لعنت خدا بر دروغگویان نهیم» و پیامبر خدا، برای مباهله بیرون آمد، در حالی که علی و فاطمه و حسن و حسین با او بودند؟»
گویی شادمانی را به قلبم هدیه دادند، با خود گفتم: «یحیی، رها شد.» آخر
حجاج حافظ قرآن بود! اما یحیی که نه نشانی از ترس و نه حتی شادمانی از
رهایی در چهرهاش هویدا نبود سری تکان داد و رو به حجاج گفت: «به خدا
سوگند، این آیه، حجتی رسا در این باره است؛ اما دلیل من بر اینکه حسن و
حسین ذریه پیامبرند این آیه نیست!»
هجوم اضطراب
حجاج، رخسارهاش به زردی گرایید و مدتی دراز به فکر فرو رفت؛ سر در گریبان
فرو برده بود و میدانستم که در حال جستوجوی آیات در سرش است اما ناگهان
شتابان از تخت به زیر آمد و روبهروی یحیی ایستاد و صدا در گلو انداخت:
«اگر آیهی دیگری را از کتاب خدا برای دلالت بر این مطلب بیاوری، ده هزار
درهم میگیری و اگر نیاوری، خونت بر من حلال است!»

یحیی بیمهابا پذیرفت! با خود گفتم: «مردک عقلش زایل گشته؛ آخر در همان آیه که حجاج از قرآن برگرفته بود، دلیلی بر سخن یحیی بود که حسن و حسین ذریهی پیامبرند؛ حال اگر آیهای در جهت اثبات ادعایش نیابد چگونه از این مهلکه جان سالم به در خواهد برد؟ نه، هرگز! من سرِ بر دارش را از هم اکنون میبینم!»
مباحثه
یحیی اما لبخندی نمکین زد و سر برافراشت: «و شنیدهای سخن خدای را که
فرمود: «و از ذریهی اوست، داوود و سلیمان» حال میدانی که مقصود از ذریه
کیست؟» حجاج گفت: «آری، داوود و سلیمان، ذریهی ابراهیمند» یحیی گفت: «پس
میپذیری که به استناد کلام الله، داوود و سلیمان از ذریهی ابراهیمند؟»
حجاج گفت: «آری»
یحیی گفت: «در ادامهی آیه، خداوند به چه کسان
دیگری تصریح کرده که ذریه ابراهیم هستند؟» حجاج صدایش را صاف کرد و
ادامهی آیه را خواند: «و ایوب و یوسف و موسی و هارون؛ و چنین، نیکوکاران
را پاداش میدهیم» یحیی گفت: «و دیگر چه کسی؟» حجاج به خشم لب گزید و
خواند: «و زکریا و یحیی و عیسی» یحیی دستی به محاسنش کشید: «اما عیسی که
پدر نداشت، پس از چه طریقی ذریه ابراهیم به حساب آمد؟» حجاج گفت: «معلوم
است دیگر، از طریق مادرش مریم»

یحیی نیم نگاهی به من انداخت و باز به طرف حجاج بازگشت: «حال با من بگو که کدام یک نزدیکترند: مریم به ابراهیم، یا فاطمه به محمد؟ عیسی به ابراهیم، یا حسن و حسین به رسول الله؟»