با دومین فیلم کوتاهش به نام«مالکیه» در سراسر دنیا شناخته شد. «مالکیه»، قصه بچههایی است که جنازه پدرانشان را که به دست تکفیری ها سوزانده شده بودند، خاک کردند. روستای مالکیه در ۳۰کیلومتری شهر حلب قرار دارد و تمام مردانش به دست نیروهای تکفیری یک شبه کشته شدهاند. این فیلم در ۲۵کشور دنیا و همینطور سازمان ملل به نمایش داده شده است.
فیلم مالکیه در ۴۰جشنواره شرکت داده شد و جایزه بزرگ جشنواره ۱۰۰ثانیه ۱۳۹۲، جایزه بهترین فیلم جشنواره تصویر، جایزه بهترین فیلم مستند از جشنواره رویش، بهترین فیلم کوتاه از جشنواره سینما حقیقت بخش بینالملل سال۱۳۹۳، بهترین فیلم کوتاه از جشنواره شهید آوینی سال۱۳۹۳، بهترین فیلم کوتاه از جشنواره اینترفیلم برلین ۲۰۱۴، جایزه بهترین فیلم کوتاه در بخش حقوق بشر از جشنواره اینتر فیلم برلین ۲۰۱۴، بهترین فیلم در بخش کوتاه در جشنواره فیلم کوتاه هامبورگ ۲۰۱۵، جایزه انجمن منتقدان و... را به خود اختصاص داده است.
بین تمام فضاهای هنری چه شد که «مستند جنگ» را انتخاب کردید؟
اگرچه زبان سینما به دلیل ماهیت هنری خود، زبانی اثرگذار در روایت و بازنمایی قصه جنگ است و عواطف و احساسات آدمی را در خدمت ساختار دراماتیک خود قرار میدهد، اما یک فیلم جنگی (حتی بهترین آنها نیز) نمیتواند فضای واقعی جنگ را بازتاب دهد.
این بدین معنی نیست که آنها تصویری وارونه یا دروغین از جنگ ترسیم میکنند، اما بیشک تصویری ناقص و ناتمام از این تجربه سخت ارائه میدهند که اگرچه خیالی نیست، اما واقعی هم نیست.
در اینجاست که ژانری به نام «مستند جنگ»، ضرورت و نقش خود را اعلام و تثبیت میکند. شاید بتوان اینگونه تعبیر کرد که مستند جنگ میتواند خلأ فرادراماتیک جنگ و واقعیتهایی را که نمیتوان به واسطه یک فیلم داستانی بیان کرد، بازگو کند.
اثر مستند هم در تاثیرگذاری بر مخاطب چیزی از تمهیدات سینمایی کم ندارد و گاهی حتی یک حقیقت خام آنقدر بزرگ و تاثیرگذار است که تنها روایت ساده آن کافی است که پیام به کاملترین شکل ممکن به مخاطب منتقل شود.
اصلا چرا به حاشیه برویم. نمونه موفق یک مستند جنگی در کشور ما بدون شک و همانطور که شما هم میتوانید حدس بزنید، «روایت فتح» سیدمرتضی آوینی بود که از بهترین مستندهای جنگی است که درباره جنگ ایران و عراق ساخته شده و خود یک سند تاریخی درباره این جنگ نابرابر است.
با توجه به جو موجود در سوریه انتخاب آن برای ساخت اولین فیلم سخت نبود؟
در سن ۲۲سالگی وقتی به سوریه رفتم، نمیدانستم که به کجا میروم. کتابهای زیادی مطالعه کردم، نزدیک به چهار ماه تمام رسانهها را رصد کردم و با اطمینان قلبی تصمیم گرفتم که به سوریه بروم اما حقیقت را بگویم وقتی که به آنجا رفتم و شرایط موجود را دیدم، تازه فهمیدم چقدر بیسوادم و اطلاعاتم کم است. اصلا رسانهها چه چیزی را پوشش میدهند.
سفر دوم آن زمان زینبیه خیلی ناامن بود؛ سال۹۳ را میگویم. نزدیک به یک ماه در همان اطراف حرم زندگی میکردم. فکر کنید هر روز با صدای خمپاره میخوابیدیم و با صدای آن بیدار میشدیم و بعد بلافاصله بلندگوهای منارههای حرم تعداد شهدا را اعلام میکرد.
این حرفها شاید به زبان آسان بیاید. من یا دیگران هم فرق نمیکردیم. در آنجا مرگ جزئی از روزمرگی شده بود، این و آن نمیشناخت. همین خود من دستکم چندین مرتبه مرگ را احساس کردهام یعنی ترکش طوری از کنارم گذشته است که حتی گرمایش را احساس کردم. خمپاره اطرافمان خورد که اگر فقط چند متر نزدیکتر بود، همین الان دیگر محمدباقر شاهین وجود نداشت که بخواهد مصاحبه کند.
استشمام مرگ، ترس، خمپاره این چیزها را نمیشود به آسانی هضم کرد، چه شد که باز هم ماندید و فیلم ساختید؟
من در اهواز از کودکی در مسجدی رفتوآمد داشتم که ۱۱۴شهید داده بود، آن مسجد که روزی پایگاه محل اعزام رزمندهها بود؛ «مسجد جزایری» نام داشت که خودش تاریخ شفاهی جنگ به شمار میرفت. انگار زندگی در جنگ برایم سخت نبود. ضمن اینکه تا وقتی که در این فضاها هستی شاید مرگ را به عمق دردناکبودن آن میبینی، وقتی که نزدیکش میشوی، تازه میفهمی چه چیزهای مهمتر آن وجود دارد.
مثلا چه چیزی غیر از مرگ توانست استقامت و مقاومت شما را بالاتر ببرد؟
من روزهای زیادی با رزمندگان در سوریه، چه بچههای دفاع وطنی و چه بچههای خودمان صحبت کردم. خیلیها معتقدند حرم بیبی صاحب دارد و ایشان آن را حفظ میکنند و ما برای ناموس خود میجنگیم. میگویند بدترین حالت آن است که بگذاری دشمن در خانهات با تو بجنگد، اگر الان بچههای ما در سوریه مقاومت نمیکردند جنگ ما در مرز بود. چون هدف دشمن، مقاومت است. کمااینکه مظلومیت زنان و بچههای سوری نمیگذاشت از آنجا بگذرم.
چه شد که به «مالکیه» رسیدید؟
شاید نقطهعطف زندگیام همین بود که معنی دفاع، رشادت، مرگ و زندهبودن را همانجا درک کردم. شاید اگر سالها در ایران میماندم و کتابها میخواندم، هیچ درک نمیکردم. من آنجا شهید بیضایی، شهید اسماعیل حیدری، شهید مهدی عزیزی و شهید کارگر را لمس کردم وقتی آدم اهداف بالا و به آن ایمان داشته باشد و با اسم دفاع از حرم حضرت زینب کار کند، مرگ برایش معنا ندارد.
من اسم خطمقدم را شنیده بودم اما نمیدانستم واقعیت چیست. آنجا بود که فهمیدم حلب همان خرمشهر ما بود، حلب خون زیادی داده و سرنوشتش همچون خرمشهر بود. به همان اندازه که خرمشهر مهم است حلب هم اهمیت دارد.
من در آنجا با خیلیها آشنا شدم، مثل تیپ فاطمیون که وقتی پای صحبتهایشان مینشستم، نگاهشان به جنگ سوریه خیلی متفاوت بود، آنها مخالف تروریسم جهانی بودند و اعتقاد داشتند کسانی که که اینجا مقابلشان ایستادهایم، همان کسانی هستند که در افغانستان سر خواهر و بردارهای ما را سر میبرند.
وقتی رشادتهای آنها را میدیدم، یاد خاطراتی میافتادم که شهید چمران در اوایل انقلاب از جوانان لبنان تعریف میکرد. بچههای مقاومت همان کسانی هستند که جلوی تروریسم جهانی ایستادهاند که درحالحاضر همان تروریستها بیشتر کشورهای جهان را ناامن کردهاند؛ از جمله آمریکا، فرانسه، ترکیه و اگر جلوی آنها را نمیگرفتند معلوم نبود سر از کجا در آوردند.
وقتی میخواستم وارد مالکیه بشوم، اصلا به فیلم فکر نمیکردم؛ بلکه به ۸۷بچه بدون پدر فکر میکردم که چطور زندگی خواهند کرد. هنوز بوی جنازه سوخته شده پدرهایشان در اتاقها به مشام میرسید.
قبل از رفتن مقدار زیادی اسباببازی با خودم بردم. دو هفته اول اصلا فیلمبرداری نمیکردم چون بچهها تا من را میدیدند، وحشتزده میشدند. من با بچههایی که بیشترشان ۱۰ساله و جنازه پدرهایشان را دفن کرده بودند، زندگی میکردم؛ بچههایی که درد کشیده بودند، میدانستند مرگ و سوختن چه بود. فیلم مالکیه را روز آخر ساختم، این فیلم یک پلان است.
وقتی که در مالکیه توانستم خودم را به بچهها نزدیک کرده و حس آنها را درک کنم، ایده فیلم به ذهنم خطور کرد.
در آنجا فقط به این فکر میکردم بتوانم فیلمی تولید کنم که تمام دنیا بتوانند با این فیلم ارتباط برقرار کنند و صدای مظلومیت این روستا را مثل هزاران روستای دیگر به گوش جهانیان برسانم. یادم نمیرود وقتی که در شهر سئول کره جنوبی فیلم نمایش داده میشد، ۲۰نفر فقط گریه میکردند.
در سوئیس نمایشی نزدیک به ۲۰۰فیلم زیر ۱۰دقیقه اکران شد که در سوریه تولید شده بودند، در این چهار سال جنگ فیلمهای که هم سمت مخالفان تولید شده بود و هم توسط بچههای سوریه و تمام کارشناسان بدون استثنا گفتند که این فیلم بهترین
است.
البته من قائل به این هستم که این فیلم را من نساختم این فیلم را خود زینب دختر کوچک شخصیت اصلی فیلم ساخت بهخاطر پاکبودن و صداقتش.
شرایط فیلمبرداری چطور بود با چه فراز و نشیبهایی روبهرو بودید؟
مالکیه فقط چندین کیلومتر با تروریستهافاصله داشت. ما شبها نمیتوانستیم بمانیم و هر روز غروب که بر میگشتم این واهمه را داشتم که وقتی برمیگردم آیا بچهها زندهاند؟ آیا مادرانشان سوزانده نشدند؟ این برایم خیلی دردناک بود.
چطور شد که این فیلم در سازمان ملل نمایش داده شد؟
بعد از اینکه مالکیه در جشنوارههای داخلی جایزههای زیادی گرفت، در کنارش پخش جهانی فیلم توسط دوست خوبم زکریا زرگانی شروع و تقریبا در بیشتر کشورهای دنیا نمایش داده شد. یک بار که در اسپانیا در جشنواره حقوق بشر شهر بارسلون اکران داشتیم، کارشناسان از من خواستند که آن را در سازمان ملل به نمایش در بیاورند.
خانواده با حضور شما در سوریه مخالفت نکردند؟
مادر من بهخاطر ناراحتی قلبی که دارد هنوز خبر ندارد که چندین بار به سوریه سفر کردهام.
................................................
بزرگترین سرمایه ما امنیت است
چه بازخوردهایی از فیلم دیدید که میتوانست برای بچههای مالکیه کمککننده باشد؟
توانستیم کمکهای زیادی برای بچههای روستا تهیه کنیم، خدا را شکر بعداز ساخت فیلم با پیگیریهایی که شد، مدرسه روستا که روزی پایگاه النصره شده بود، دوباره بازسازی شد که وقتی که سال۹۴ به مالکیه سفر کردم تا هدیههایی را که از کشورهای مختلف برای بچهها به من داده بودند، به دستشان برسانم.
شاهد آن بودم که بچه مشغول درسخواندن هستند، بزرگترین اتفاق زندگیام زمانی بود که وقتی بچهها را بعد از دو سال دوباره دیدم. تعدادی از آنها از خوشحالی گریه کردند که این اتفاق از تمام جوایزی که این فیلم گرفته بود، بیشتر خوشحالم کرد و بعد از این اتفاق من خیلی بیشتر به ماهیت سینمای مستند پی بردم.
بعد از این اتفاق حتی تا مدتها به این فکر کردم ای کاش میشد بچهها را با خودم میآوردم اما یک لحظه نمیتوانستم به دوری آنها از مادرشان فکر کنم و وقتی مادرانشان را میدیدم، یاد مادر خودم میافتادم؛ درصورتیکه این کار هم در آن شرایط غیرممکن بود.
در فیلم بعدیام که در زینبیه مشغول تهیه بودم، بچههای زینبیه برای همسنوسالهای خودشان در ایران نامه نوشتند و از آنها تشکر کردند که کشو ر ایران در کنار سوریه مقابل تکفیریها ایستاده است و آرزوهایشان را در نامه نوشته
بودند.
فکر میکنید با توجه به شرایط سوریه باز هم به آنجا برای فیلمسازی بروید؟
فکر میکنم آنهایی که به سوریه قبل از جنگ سفر کرده بودند، خاطرات خیلی خوبی به یاد داشته باشند؛ چه از لحاظ مذهبی، فرهنگی و تاریخی... سوریه برای من یک کشور جنگزده نیست؛ سوریه برای من تاریخ است، هویت کشوری است که برادریاش را به ما ثابت کرده است. کمکهایی را که در جنگ تحمیلی توسط سوریه به ما شد، هموطنان من هیچوقت فراموش نخواهند کرد. زینبیه برای من بهترین نقطه عالم است این جمله را همه جا گفتهام و خواهم گفت.
بزرگترین مسئلهای که در این سفرها به آن پی بردید، چه بوده است؟
من قبل از اینکه به سوریه سفر کنم به عراق و افغانستان رفته بودم، آنچه بعد از گذشت سه سال میتوانم بگویم، اینکه «بزرگترین سرمایه یک کشور امنیت آن است»، وقتی به کشوری سفر کنی که جوانان آن، آرزویشان امنیت کشورشان باشد، خیلی از معادلات ذهنیت تغییر میکند. بزرگترین لطمه که دشمن میتواند به یک کشور وارد کند، گرفتن امنیت است که الحمدا... در این زمینه دشمن تابهحال شکست خورده و بزرگترین سرمایهای که ما ایرانیان داریم، این است که در این کشور به خاطر خون شهدا، دفاع مقدس و مدافعین حرم در امنیت کامل به سر میبریم.
فکر میکنید ساخت این فیلمها چه تاثیری در جامعه دارد؟
الان فقط یک چیز را میدانم که باید صدای مظلومیت مردمان جهان را از طریق سینما مستند به گوش جهانیان رساند؛ فرقی نمیکند کجا باشد، روزی در بوسنی، فلسطین، آفریقا، بحرین، خرمشهر، ویتنام، سومالی و حالا در عراق، یمن و سوریه.
چه کاری را دست گرفتهاید؟
یک سال است که به شدت اخبار یمن را دنبال میکنم، میدانم که مالکیههای زیادی دوباره در آنجا توسط عربستان به وجود آمده است و
مقاومت در آنجا روزهای خیلی سختی را دارد سپری
میکند.
امیدوارم مسیری فراهم شود تا من و دوستان مستندساز بتوانیم مظلومیت این مردم را به گوش جهانیان برسانیم./ شهرآرا