مردان وزنانی سوخته از گرمای آفتاب، زخم خورده ازجنگی نابرابر وسیلی خورده از بی دانشی ها که به فقری نوین تبدیل شده است. خاکی که وجب به وجبش حکم طلا دارد و چون مومیایی از کالبد طبیعت پاسداری می کند.
اینجا جلگه خوزستان است که به یمن میهمانی غالب بی توجهان، رنگین کمانی ازخاک و شن رامیزبانی می کند. رقص بی پایان خاکستر که مردان وزنانش را می آزارد و ازپای درمی آورد. به راستی امروز براین قسمت از سرزمین مادریمان چه می گذرد؟
اکنون تنها یک بلم برکارون می راند و آن قایق ترک خورده ی بی تدبیری هاست. رودی سرخورده از توهین معنا دار فاضلاب های شهری، نفرت پس ماند و اسید کارخانه ها و سنگینی سده های ریز ودرشتی که بر بسترش آوارشده اند.
امروز است که کارون، خوزستان، اهواز، خرمشهر، اروند و آبادان، چشم به راه آمدن دستان سبزمردمان وطن است. دستانی که اگر آستین هایشان بالا روند حتی عمق درد های خواسته یا نا خواسته طبیعت – از لرستان گرفته تا تهران – را مرحم خواهند بود. درد هایی که فقط برای اندام سیمین خوزستانم نیست، این بغض و غم برای گستره ی خاک زادگاهم ایران است.
و امروز خوزستانم – به امید روزی که
دوباره گهواره آرامش فرزندانش گردد – در انتظار یاری همه ی ما ایرانیان
است. روزی که ” گاهی در باران ” لالایی آرامشش، آسایش را به کودکان خونگرم و
آفتابی اش باز گرداند./ کاسپین