بی اطلاع سه ساعت در میدان مین راه رفتم!
گفت: چند ساعت است که در اینجا هستی؟ گفتم: سه ساعت تعجبش بیشتر شد و همین طور که اشک از چشمانش جاری می شد، گفت: تو سه ساعت است در میدان مین هستی.
ساعت هفت صبح بود. مرخصی گرفته بودم و می خواستم بروم سری به دوستم در
گردان دیگری بزنم. ساعت هفت و نیم سر جاده ایستاده بودم. با یک کامیون راهی
مقصد شدم. بعد از گذشت چهل و پنج دقیقه، به سر جاده ای که به گردان دوستم
منتهی می شد رسیدم. از راننده تشکر کردم و پیاده شدم و راه افتادم. منطقه
عملیاتی ما، خرمشهر بود و همه جا پر از درخت نخل. یکهو چشمم به تابلوی
گردان افتاد که روی آن نوشته بود: تا گردان ۱۵۳ دویست صلوات بیشتر راه
نیست!
فلش روی تابلو مستقیم را نشان می داد. راه افتادم و با
فرستادن صلوات به جلو رفتم. هر چه رفتم، نرسیدم. دیگر نا امید شده بودم که
ناگهان چشمم به گردانی افتاد. جلو رفتم و گفتم: برادر! برادر!
چند لحظه بعد، شخصی بیرون آمد. گفتم: برادر! یک لیوان آب به من میدهی؟
او یک لیوان به من داد. گفتم: یک لیوان دیگر هم بده.
آب را خوردم و او متعجب به من نگاه می کرد. گفت: چند ساعت است که در اینجا هستی؟
گفتم: سه ساعت
تعجبش بیشتر شد و همین طور که اشک از چشمانش جاری می شد، گفت: تو سه ساعت است در میدان مین هستی.
من همین طور هاج و واج مانده بودم. مرا پیش دوستم برد و با هم ناهار خوردیم و من برگشتم به گردان خودمان.
راوی:هوشنگ رحیمی