و پس از كمي مكث، شمردهشمرده و با صدايي آهسته ميگويد: چنين انتخابي شهامتي خاص و ايماني قوي ميخواهد به خصوص ادامه آن. من متوجه همه چيز هستم؛ كسي نميتواند با يك معلول زندگي كند و بگويد خوشبختم.
به گزارش خوزنیوز به نقل از ایسنا، فروغ بختياري متولد 1348 در شهر مسجدسليمان است. او در سال 1373 و در يك سانحه رانندگي دچار ضايعه نخاعي ميشود اما معلوليت او نه تنها او را از كسب موفقيت دور نكرد بلكه علتي شد براي موفقيتهاي بزرگش؛ موفقيتهايي كه شايد اگر او انساني سالم بود به راحتي به آنها دست نمييافت.
او پس از اين سانحه به رشته تنيس روي ميز، رشتهاي كه در دوران راهنمايي و دبيرستان نيز به آن پرداخته بود رو ميآورد و ورزش را به صورت حرفهاي پيگيري ميكند. در سال 1375 ازدواج ميكند و حاصل زندگياش دو گل به نام نيلوفر و ياس ميشود.
فروغ كه در عرصه ورزش به موفقيتهاي ارزندهاي در داخل و خارج از كشور دست يافته است قصد دارد مدرك كارشناسي فيزيك خود را كه قبل از معلوليتش كسب كرده است با شركت در آزمون كارشناسي ارشد و در رشته تربيتبدني ارتقا دهد. افتخارات او در اين سالها نشان داده كه اين مهم نيز براي او كه معلوليت را محدوديت ندانسته، دستيافتني است. پيبردن به رمز موفقيتهاي اين بانوي معلول، ما را راهي منزل او كرد.
به منزل ميرسيم خانم بختياري و همسرش با خوشرويي از من و عكاسمان استقبال ميكنند. اولين چيزي كه در حين ورود به خانه توجهام را به خود جلب ميكند ميز تنيسي است كه وسط سالن قرار گرفته و تقريبا فضاي زيادي از سالن را اشغال كرده است.
به گفته خانم بختياري اين ميز در طول سال جايش همينجا است و فقط قبل از ايام نوروز برداشته ميشود. در يك سمت ميز دستگاهي به نام توپانداز نصب شده تا در حين تمرين به عنوان حريف براي خانم بختياري توپ پرتاب كند. پس از كمي خوش و بش كردن با خانم بختياري متوجه شدم آن تصوري كه نسبت به او داشتم درست است؛ تن صدايش دلنشين، چهرهاش مهربان و دوستداشتني؛ خوش برخورد، افتاده و خاكي، انگار خيلي وقت است كه از آشناييمان ميگذرد و اين به من دلگرمي ميدهد براي يك گفتوگوي صميمانه.
وارد گفتوگوي اصلي با او ميشوم؛ او هم شروع ميكند به صحبت كردن، از افتخاراتش، ازدواج، بچهداري، خياطي، كمكهاي خانواده و البته گلايههاي فرزندان!
"پس از مدتي از معلوليتم توسط يكي از دوستانم باخبر شدم كه معلولان هم يك فدراسيون ورزشي دارند و خيليها جذب اين فدراسيون ميشوند و ورزش ميكنند. آن موقع با واليبال نشسته آشنايي داشتم ولي از ساير رشتههاي جانبازان اطلاعي نداشتم. يك روز توسط يكي ديگر از دوستانم به سالن تنيس روي ميز رفتم، دوستم گفت شايد از اين رشته خوشت آمد. از آنجايي كه در دوران راهنمايي و دبيرستان تنيس روي ميز كار كرده بودم و آن موقع دوران دانشگاه را نيز به پايان رسانده و بيكار بودم از تنيس روي ميز خوشم آمد. آن موقع يك مربي خانم هم بود كه حس كرد ميتوانم در اين رشته موفق باشم و خيلي تشويقم كرد و اين طور شد كه از بين تمام رشتههاي معلولان به تنيس روي ميز رو آوردم."
و از اين جا زندگي جديد فروغ آغاز ميشود. زندگياي آميخته با ورزش؛ زندگياي كه او را از خانهنشيني به عرصه بينالمللي آورد تا او چهرهاي جهاني شود. خانم بختياري به افتخاراتش اشاره ميكند و ميگويد: سال 74 پس از دو ماه تمرين، در مسابقات قهرماني كشور علاوه بر كسب مقام سوم تيمي، خودم نيز همين مقام را در بخش انفرادي به دست آوردم. در آنجا هيات برگزاري مسابقات با ديدن بازيام گفتند كه حتما اين رشته را ادامه دهيد."
او به اولين تجربه برون مرزياش اشاره ميكند "سال 82 براي كسب سهميه پارالمپيك آتن، به عضويت تيمملي درآمدم و به اردن رفتم. اين اولين بازي مليام بود. در اين مسابقات هر فردي كه قهرمان ميشد سهميه پارالمپيك آتن را كسب ميكرد. من در آن مسابقات و در بخش انفرادي دوم شدم و خانمي از آفريقاي جنوبي قهرمان شد. بعدها فهميدم اين چندمين دوره است كه او به پارالمپيك راه پيدا ميكند."
خانم بختياري حضور در بازيهاي بانوان كشورهاي اسلامي را نقطه عطفي در زندگي ورزشياش ميداند و به قول خودش موفقيت در اين مسابقات اعتماد به نفسش را بالا برد. "در اين رقابتها و در تمام رشتهها ورزشكاران سالم شركت كردند و معلولان فقط در رشته تنيس روي ميز حضور يافتند. در اين مسابقات هم در بخش تيمي، هم انفرادي و هم رقابتهاي اُپن به عنوان قهرماني دست يافتم و اين موفقيت بزرگي برايم بود."
"سال 85 براي مسابقات آسيا ـ اقيانوسيه به مالزي رفتم و در آنجا نيز مقام دوم انفرادي و سوم تيمي را به دست آوردم. سال بعد، سال كسب سهميه مسابقات پارالمپيك پكن بود كه موفق شدم به اين مهم دست پيدا كنم و در سال 87 نيز به مسابقات پكن اعزام شدم. سال بعد به مسابقات قهرماني آسيا در اردن اعزام و در بخش تيمي دوم شديم اما در انفرادي عنواني كسب نكرديم. سال گذشته نيز در مسابقات آسيايي گوانگجو مقام سوم تيمي را به دست آورديم."
در حالي كه من، عكاس، خانم بختياري و دختر كوچكش در قسمتي از سالن مشغول صحبتكردن هستيم از خانم بختياري ميخواهم كه دو عضو ديگر خانوادهاش را نيز به جمع ما دعوت كند.
با ورود آقاي كريمي (همسر خانم بختياري) و دختر بزرگش به جمعمان دوست دارم سوالي را كه از زمان تصميم به تهيه اين گزارش در ذهنم به دنبال پاسخش بودم از آقاي كريمي بپرسم؛ پرسيدن اين سوال تاحدي برايم سخت بود زيرا نميخواستم او را به خاطر انتخاب 15 سال پيشش دچار ترديد كنم به هر صورت ميپرسم: چه شد كه با خانم بختياري ازدواج كرديد؟ مكثي طولاني ميكند و .... سپس هر دو به هم نگاه ميكنند و با صداي بلند ميخندند. منتظرم آقاي كريمي چيزي بگويد ولي نميگويد. سپس فروغ ميگويد آقاي كريمي پسرخاله من است. نميدانم چرا با من ازدواج كرد ولي شايد چيزي در نظرش بوده!
خانم بختياري ادامه ميدهد: اين شرايطي نيست كه هر مردي بپذيرد. البته بيشتر مردهاي جانباز و معلول همسرهاي سالمي دارند و هيچ كس هم تعجب نميكند ولي هر كس كه ميفهمد من همسر سالمي دارم خيلي تعجب ميكند؛ انگار كه فقط خانمها انسانيت دارند! و ميخندد و ادامه ميدهد: مردها خودشان را بيشتر ميشناسند!
از آنجايي كه احساس ميكنم آقاي كريمي زياد تمايلي براي صحبت كردن درخصوص ازدواجش ندارد از اين بحث فاصله ميگيرم و در مورد خصوصيتهاي رفتاري خانم بختياري از او ميپرسم. ميگويد:" هيچ مشكلي ندارد. اخلاق و رفتارش خيلي خوب و شايسته يك خانم است و چيزي كم ندارد."
از خانم بختياري درمورد فرزندانش ميپرسم." اولين فرزندم نيلوفر است كه 14 سال دارد و اول نظري ميرود." يكدفعه نيلوفر كه براي چندمين بار است با حرفهايش تاكيد ميكند كه ما در قرن بيستويكم زندگي ميكنيم، صحبت مادر را قطع ميكند و ميگويد: مامان! اول دبيرستان، نه اول نظري! گويا از نظر دختر بزرگه فروغ، كلمه دبيرستان كلاس بيشتري دارد تا كلمه نظري. خانم بختياري در حالي كه ميخندد، ادامه ميدهد: ياسمن هم كه ما آن را ياس صدا ميزنيم، سه سال از نيلوفر كوچكتر است و اول راهنمايي ميرود.
نيلوفر كه گويا از ورزش كردن مادر و شرايطي كه از اين طريق برايش به وجود آمده گله دارد به ميز تنيسي كه وسط سالن است اشاره ميكند و ميگويد: اين ميز جاي من را گرفته! خانم بختياري ميگويد: نيلو فكر ميكند وقتي را كه بايد در اختيار آنها بگذارم به تنيس اختصاص ميدهم در صورتي كه اين طور نيست و زماني كه بچهها امتحان دارند كمكشان ميكنم و تنيس را كنار ميگذارم ولي وقتي كه درس ندارند بايد به ورزشم بپردازم چون بايد پاسخگوي عده ديگري هم باشم.
از خانم بختياري ميپرسم معلوليت، تاهل و ورزش براي شما محدوديت ايجاد نكرده است؟ با كمي مكث ميگويد: "وقتم را تقسيم ميكنم، هم براي همسرم، هم ورزش و هم زندگيام. اگر دست تنها باشم اين شرايط خيلي سخت است ولي همسرم خيلي به من كمك ميكند و اگر حمايت او نبود شايد نميتوانستم زندگي كنم."
وي به نقش مادرش پس از معلوليتش اشاره ميكند و ادامه ميدهد: "مادرم الان اينجا نيست ولي با ما زندگي ميكند. در نبودم به بچهها محبت مادرانه ميكند و نيازهايشان را برطرف ميكند. فكر نميكنم هيچ ورزشكاري بدون حمايت خانوادهاش موفق باشد، حداقل براي ورزشكاران معلول كه اينطور است."
خانم بختياري بعضي وقتها نيز به خاطر وضعيتش پيش خدا شكوه ميكند ولي به قول خودش خيلي كم. "قبول كنيد كه شرايط راحتي نيست اما اگر به آن بها دهم بيشتر اذيت ميشوم."
"باتوجه به محدوديتهايي كه در بيرون از خانه براي ما وجود دارد به خيلي از خواستههايمان نميرسيم. شايد شرايط مالي من به گونهاي باشد كه بتوانم درون خانه را براي خودم مناسبسازي كنم و زندگيم را بگذرانم ولي وقتي بيرون ميروي و با يك پله مواجه ميشوي كه نميتواني از آن بگذري، اذيتي. در خيابانها نه جايي براي پارك ماشينمان است، نه جايي براي سوار و پيادهشدنمان. وقتي مريض ميشويم ترجيح ميدهيم به پزشك مراجعه نكنيم چون مطب تمام آنها طبقهي بالا و بدون آسانسور است. حتي اگر هم آسانسور داشته باشند حداقل بايد پنج پله را براي رسيدن به آسانسور طي كنيم به همين دليل ترجيح ميدهيم پيش پزشك نرويم ... و قبول كنيد اين شرايط سخت است كه تو نميتواني زندگي عادي روزانه را داشته باشي."
از فروغ ميپرسم به فكر كاركردن در بيرون از منزل هم هستي؟ "بعد از اينكه صاحب فرزند و در كنار آن نيز به ورزش علاقهمند شدم ديدم نميشود در كنار آنها كار هم كرد. شايد اگر سر كار ميرفتم ديگر سراغ ورزش نميرفتم."
خانم بختياري دوست دارد پس از كسب سهميه پارالمپيك لندن و حضور در اين رقابتها از دنياي بازيگري خداحافظي كند و در عرصه مربيگري، تنيس را ادامه دهد. او ميگويد اگر امسال سهميه لندن را كسب كردم سال ديگر، و اگر كسب نكردم شايد همين امسال از دنياي بازيگري كنار بروم. در حال حاضر بازيكن جايگزين خوب در كشور كم است.
به رو بهرو نگاه ميكنم، چرخ خياطياي كه روي ميز ناهارخوري است توجهام را جلب ميكند. ميپرسم خياطي هم ميكنيد؟ ميگويد: در حد دوختن ملافه! حالا هم داشتم براي پشتيام ملافه ميدوختم. البته بلدم ولي وقت اين كار را ندارم.
از آقاي كريمي ميپرسم با ورزش كردن خانم بختياري مخالفتي نداريد: "نه، تا جايي هم كه شده كمكشان كرديم. كشورهاي مختلف هم رفتند ولي مشكلي پيش نيامده." در همين حين خانم بختياري ميخندد و ميگويد: "چون هر وقت خارج از كشور رفتم فكر كرده ديگر بر نميگردم ولي رفتم و برگشتم! "آقاي كريمي گويا كلا آدم كمحرفي است و اصلا علاقهاي ندارد كه با ما گفتوگو كند. او با اين حرفش آب پاكي را روي دستانم ريخت و خيلي محترمانه گفت: "لطف كنيد با خودشان (خانم بختياري) صحبت كنيد!"
ياس و نيلوفر هم كمكم با ما گرم ميگيرند و از مادرشان و سختي روزهاي نبودنش ميگويند؛ نيلوفر كه خانم بختياري او را نيلو صدا ميزند ميگويد وقتي ياس كوچك بود دوست نداشت مادرم به مسابقات برود و حتي وقتي مادربزرگم از پيش ما ميرفت يكي دو شب گريه و زاري ميكرد. خانم بختياري هم ميگويد زماني كه ياس كوچكتر بود و ميخواستم به مسابقات برون مرزي اعزام شوم و حداقل 15 روز از خانواده دور بودم، ميگفت اميدوارم مقام نياوري! ولي بعد عاقلتر شد و برايم دعا كرد كه مقام بياورم.
فروغ از كمكهاي نيلوفر ميگويد: شايد باور نكنيد، نيلو وقتي خيلي كوچك بود و من در حال تمرين بودم توپهايم را بدون كوچكترين شكوهاي جمع ميكرد. الان هم اگر بگوييم نيلو اين توپها را به من بده، نه نميآورد و دوست دارد ورزش كنم. در همين حين ياس كه تمايل چنداني به ورزش كردن مادر ندارد بر خلاف نيلوفر ميگويد: ولي من دوست ندارم ورزش كني! خانم بختياري ميگويد اگر بچهها به رشتهاي علاقه نشان ميدادند آنها را زير نظر آموزش مربيان قرار ميدادم، البته آقاي كريمي خوب تنيس بازي ميكند!
از خانم بختياري ميخواهيم تا لوحها و مدالهايش كه حاصل سالها تلاش او در عرصههاي ملي و بينالمللي است را به ما نشان دهد. ياس و نيلو به همراه پدر لوحها و مدالهاي رنگي را با ذوق و شوق ميآورند و ميچينند روي ميز ناهارخوري. ياس مدالها را زير و رو ميكند، توي گردنش مياندازد، در ميآورد، يكيديگر را به خودش آويزان ميكند و باز تكرار ميكند ... و به عكاس ميگويد از من عكس بگير. خانم بختياري هم با ديدن اين صحنهها ميگويد خودت هم ميتواني از اين مدالها بياوري مادرجان!
ياس براي مادرش آرزو ميكند كه حالا حالاها زنده باشد، مدال بياورد و مدالهايش را بدهد تا او در اتاقش بزند! خانم بختياري ميگويد بگو كه سهميه لندن را هم كسب كنم و او اين آرزو را هم براي مادرش ميكند. نيلوفر هم آرزو ميكند كه مادرش سهميه مسابقات پارالمپيك لندن را كسب كند و در اين رقابتها بار ديگر براي ايران افتخارآفريني كند.
ياس كه دختر با نشاط و پر جنبوجوشي است ميگويد وقتي كه مادرم مربي شود به همه پُز ميدهم! همين الان هم پُز ميدهم ولي ميترسم او را چشم بزنند! و يكدفعه همه ميزنيم زير خنده .... . بعد از ديدن نشان افتخارات خانم بختياري از او ميخواهيم كمي برايمان تنيس بازي كند. او هم ميرود و دستگاه توپانداز را روشن ميكند و شروع ميكند به بازي؛ توپها را يكي پس از ديگري بدون كمترين اشتباهي دريافت ميكند و پس از حدود 15 دقيقه تمرين، دستگاه توپانداز را خاموش ميكند تا تمريني ديگر براي المپيكي شدن.
ما هم آرزو ميكنيم تا خانم بختياري به آخرين افتخار ورزشياش در دوران بازيگري كه كسب سهميه پارالمپيك لندن است، دست يابد. او دوست دارد ورزش را در دوران اوج كنار بگذارد زيرا معتقد است كنار رفتن در اوج لطف ديگري دارد. فروغ اين روزها دلش هواي لندن دارد؛ برايش دعا كنيد.