اینجا 'گوشه ای از کلانشهر اهواز است ،همان شهری که از آن به عنوان شهر زنده و پرشور یاد می شود و شبهای شلوغ و روشن دارد و روزهای داغ و پر ازدحام ، اما انگار زیر پوست شهر هم هستند مناطقی که گویی ساکنان آن مدتهاست به فراموشی سپرده شده اند، خانههای بسیار مخروبه و با کمترین امکانات زندگی در حاشیه اهواز پناه آدمهایی است كه انگار هیچكس از وجود این کوی و کوچه هایش خبر ندارد، در این مناطق هم زندگی جاری است مانند مناطق دیگر شهر، اما چگونگی و مطلوبیت زندگی دستخوش تفاوت های بسیار است .
خوب به خاطر دارم در یازدهمین جلسه شورای شهر دکتر مریم ابریشم کار عضو شورای شهر اهواز در نطق خود گزارشی از مناطق آسیب پذیر و مردم فقیر آن مناطق خواند و از وضع اسفبار این مناطق گفت.
همین قدر کافی است تا بدانیم منطقه کوی سادات مصداق كاملی از یك آسیب پیچیده اجتماعی است كه چهره حاشیه نشینی خود را نشان میدهد.گفتنی است که وضعیت امروز این منطقه به لحاظ برخورداری از زیرساختهای عمرانی- بهداشتی و فرهنگی - اجتماعی در شان کلانشهر اهواز نیست و باید برنامههای جامع با رویكرد عملیاتی جهت بهبود وضع موجود در مناطق بحران خیز حاشیه شهر اهواز تدوین و با كمك مسئولان عالی استان و شهرداری کلانشهر اهواز با حداكثر توان دستگاههای متولی، مورد توجه قرار گیرند.
مشكلات در حوزه بهداشتی در این مناطق بیداد میكند در گذر از این محله ها هیچ چیز توصیف کردنی نیست حتی گفتنی هم نیست بلکه فقط برای کسانی که بتوانند گره گشای مشکلات مردم این مناطق محروم باشند دیدنی است.
فاضلاب یكی دیگر از عوامل بوی نامطبوع منطقه است؛ آب آلوده تیره همچون جویباری در اطراف تمام منازل جاری است، با تعجب بسیار دیدیم کودکان از روی آن جوی ها می پریدند و تبدیل به مکانی برای بازی بچه های کوچک شده است بسادگی متوجه شدیم، كودكان این مناطق، كودكان متفاوتی هستند، نمیشود آنها را با همسن و سالهایشان كه در دیگر مناطق اهواز به مدرسه میروند و بازی میكنند مقایسه كرد، هر چند كه اینکودکان هم روپوش مدرسه پوشیدهاند ، اما فقر و نداری، روی موهای ژولیده و سر و صورت آفتابسوخته و لباس های مندرس آنها خودنمایی می کند
در گذر از این مناطق ، میشود از لای درهای نیمه باز سرك كشید وشکل دیگری از زندگی را هم دید، زندگی دراین خانه ها رنگ و بوی متفاوتی دارد ، و تفاوت ها آنچنان بسیار است که شاید لمس کردن آن حتی برای بسیاری از مردم عادی امکان پذیر نباشد، پنجرههای کهنه و بسته ،دیوارهای به رنگ سیمان و در های زنگ زده و گاهی خانه هایی نیمه ساخته که فقط اسم خانه را یدک می کشند و.... گویی فقر از در و دیوار خانهها میریزد. وضع زندگی بسیار اسف بار است در نگاه اول بوی زباله و تعفن اولین چیزیست كه به مهمانان جدید و نا آشنای منطقه خوشامدگویی میكند. به نظر میرسد كه زبالهها روزها روی زمین ماندهاند وتجمع آنها باعث جذب و تجمع انواع مگس ها و جانوران سمی از جمله مار و عقرب در این منطقه شدهاست.
با گذشت بیش ازیک ماه از باگشایی مدارس و در مقطع زمانی که تمام دانش آموزان در حال علم آموزی و تحصیل هستند رضا پسربچه هفت ساله دیر تر از همکلاسی های خود و البته مقداری متفاوت تر از همه دوستان در مدرسه حاضر شد ، تعجب ندارد متفاوت یعنی مانند بقیه دوستانش اونیفورم مدرسه و کیف و دفتر مشق نداشت رضا میگفت مدرسه را دوست ندارد زیرا لوازم التحریر ندارد و دوستان و همکلاسی هایش به او می خندند و به دلیل نداشتن لوازم و کیف و اونیفورم به او لقب رضا گدا دادند و مسخره اش می کنند ،
آرزو های گم شده کودکی در سایه فقر کوچه پس کوچه های منطقه کوی علوی هم دست کمی از منطقه کوی سادات نداشت اما اینجا وضع زندگی کمی تا نسبتی بهتر است خیابان ها و کوچه ها آسفالت هستند لوله کشی گاز و آب و برق و برخی امکانات شهری دیگر هم هست اما در این منطقه فقر و تنگدستی خود را در قالب اعتیاد و سرقت برجسته تر نشان می دهد، در گذر از کوچه های آن محل نگاهها همه متوجه ما بود ساکنین این منطقه متوجه ورود افرادی غریبه در محله خود شده بودند انگار همه ناامنی حضور افرادی غریبه را حس كرده بودند کمتر کسی در كوچه دیده میشد و درها بسته است. ،
به خانه مریم رسیدیم ،مریم دختر هشت ساله، در سکوت با اشاره دست خانهاش را نشان میدهد، خانه مریم بسیار مخروبه با وسایلی بسیار مستعمل راحت بگویم انگار هیچ نشانی از زندگی در فضای خانه مریم نیست.
مریم هشت ساله امسال باید در مقطع دوم دبستان ثبت نام می کرد اما به لطف ارمغان نو ظهور آموزش و پرورش و احیای مدارس هیات امنایی امثال مریم و خانواده های ناتوان از تحصیل بازمانده اند.اسم مدرسه که می آید می شود حسرت تحصیل را در چشمان مریم می توان دید... حسرتی که بی توجهی برخی مسئولین آموزش و پرورش به این قشر موجب آن شده است.
در آشپزخانه اجاقی خاموش بود كه انگار خیلی وقت است روشن نشده مریم می گوید که مادرش پول خرید هیچ چیز را ندارد و در خانه های مردم کار می کند تا پول کرایه خانه را بدهد وتمام کالاهای موجود در منزل اهدایی توسط موسسات خیریه و کمیته امداد می باشد.
درِ اتاق نیمهباز است پسرکی 18ساله، پای منقلی نشسته و بوی زننده تریاك از بساط حقیرش در فضا پیچیده ... از لابه لای در منقلی که دور تا دور خاكستر و سیمهای مفتولی باریك بود خودنمایی می کرد.
مادر مریم می گوید پسرش را دوبار ترک داده اما دوباره به سمت این بلای خانمان سوز بازگشته است ، مریم در یخچالشان را نشان داد و گفت درب یخچال ما مدتهاست خراب است و پول نداریم درستش کنیم یک بشکه آب جلویش می گذاریم که درب بسته باشد از روی کنجکاوی درب یخچال را گشودم اما شرمنده تر از قبل درب یخچال را روی هم گذاشتم مریم راست می گفت یخچال خراب آنها پر از خالی بود هیچ چیز جز یک بطری آب و چند عدد گوجه در یخچال نبود.
مریم می گوید:من درس نمی خوانم یعنی فقط تا کلاس اول خواندم و امسال مدرسه مان هیات امنایی شده بود و مبلغ 120هزارتومان میخواست مادرم گفت پول مدرسه را ندارم .مریم با لبخند ادامه داد، من قلاب بافی را خوب بلدم امسال میخواهم لیف ها و شال گردن هایی را که می بافم را بفروشم و در قلکم نگه دارم که سال تحصیلی دیگر به مدرسه بروم.
در میان اینهمه زندگی های متفاوت در این مناطق زندگی سهام به مراتب خیلی دردناک تر از همسن و سال های خود در این مناطق محروم می باشد سهام به تازگی به آغوش خانواده باز گشته است.او دختری 22 ساله دارای مدرک فوق دیپلم می باشد .سهام به گفته خود گذشته آنچنان تلخ را در پرونده وجدان خود دارد که تا آخرین لحظه عمر دست در گریبان او دارد و عذاب وجدان آن گناهان رهایش نخواهند کرد. سهام فرزند ارشد خانواده ای یتیم است که زمانی که او تنها 12 سال داشت پدر خود را از دست می دهد . به گفته سهام مادرش تا سن 19 سالگی خرج و مخارج او و سه برادر کوچکش را تامین می کرد اما روزگار آن روی دیگر سکه راهم به این خانواده نشان داد و سرپرست خانواده نیز دچار بیماری منرژیت شد و روز به روز جسم آن نحیف تر و لرزش دستان و بدن او بیشتر و بیشتر می شود.
سهام می گوید ما هیچ کس را نداشتیم و برادرهای من همگی در سن کودکی به سر می بردند سهام از خود و آینده تباه شده خود می گوید که برای تامین پول دکتر مادر و رفع احتیاجات و تامین خانواده خود حتی دست به تن فروشی هم زده است .اکنون مادر سهام چند صباحی است که در بستر بیماری روزهای آخر زندگی خود را سپری میکند، سهام از آینده ای می گوید که در آن جز سیاهی در سایه عذاب وجدان نیست ،او میگوید زندگی ما همان یکی بود، یکی نبود است، آن یکی که بود فقر بود، آنکه نبود، ما بودیم، من بودم جوانی با آرزوهایی به رنگ سیاهی مطلق!
دختر جوان می توانست با توکل بر خدا در این آزمون الهی سربلند بیرون بیاید اما او اشتباه ترین راه را انتخاب و هنوز هم دست از لجاجت بردنداشته و برای توجیه گناه خود فقر را مسبب آلوده شدن خود می داند.
در عبور از این مناطق انگار همه یک درد مشترک داشتند آنهم فقر ونداری بود که در سایه شوم خود فساد در هر مقوله ای را در خود جای داده بود در كوچههای كوی سادات و کوی سیاحی رد پای اعتیاد و حرفهای نگفتنی، هر چند كم رنگ و زیر غباری از پنهان كاری ، ولی هست و میشود رد آن را گرفت و به جاهایی رسید. در هر خانهای مردی بیكار یا جوانی بیفردا روزگار سر میكند، آینده انگار در این مناطق وجود ندارد، دختران و پسران جوان روی سكوهای جلوی خانهها وقت میگذرانند و انگار خبر ندارند كه این شهر خیابانهای دیگری هم دارد و زندگی جور دیگری که به مراتب بهتر ازین وضع هم میشود كه باشد.
مرجع/ اهواز نوین