الآن وقتی در جایی گفته می شودخلیج عربی، همه ما فریاد مان در می آید که چرا نمی گویند خلیج فارس! و بعد سر و دست می شکنیم تا اثبات کنیم که این خلیج بطور تاریخی، پسوند فارس دارد و باید کلمه فارس در پس آن بیاید. این یک نوع نگرش به مسئله و روش یافتن پاسخ ها است که هم پر هزینه است و هم سبب می شود تا راه نگرش های جدید بسته شود. حالا فرض کنیم که هر روز هم بگویند و همه کشورهای عربی هم بگویند خلیج فارس، خب بعد چه می شود؟ این غرور ما چه راه درست و مناسبی را در جلوی ما می گذارد. بنده اطمینان دارم که کشوری مانند امارات که هنوز هم ادعای جزایر تنگه هرمز را دارد...
خوزنیوز / خدادادشوراب: نوشته اینجانب در خوز نیوز، واکنش های متفاوتی را در پی داشت که بنده از هر جهت منت دار این توجهات هم استانی های خونگرم خویش هستم.
1- بنده بسیار خوشحال شدم که بعضی از دوستان پیام گذاشته اند که من اهل نجف آباد و یا اصفهان هستم و سنگ آنجا را به سینه می زنم. خب، این نشان می دهد که من خوزستانی توانسته ام به دور ازعلاقه ها و وابستگی های محلی ام، حرفی بزنم که ممکن است یک نجف آبادی هم آن را بگوید. اما این چه حرفی می تواند باشد که میان من و یک نجف آبادی مشترک است؟ بنظرم این از جنس همان حرفی است که یک ملت می تواند بزند، مانند وقتی که مردم ایران بی آنکه توافقی از پیش تعیین شده داشته باشند و بی آنکه هم را دیده باشند یا تبادل نظر کرده باشند، اکثریت شان به یک شخص یا برنامه اش رای می دهند. این رای مشترک و این حرف مشترک، دلیل اش خاستگاه ها و فضای مشترکی است که ما ایرانیان در آن زندگی می کنیم.
حرف اینجانب بر اساس همین ویژگی هایی است که ما را یک ملت کرده است. اگر من خوزستانی از دغدغه آن نجف آبادی بی خبر باشم و مناسبات زندگی ام را بگونه ای تعریف کنم که هیچ وجه مشترکی با او نداشته باشد، خب، من چه نسبتی با ایرانی بودن خودم دارم؟ اما بنده می خواهم حتی از این هم فراتر بروم و عرض کنم که اگر من بعنوان یک انسان، دغدعه یک همنوع خودم را در نجف آباد نداشته باشم، چگونه می توانم معنی انسان بودن خودم را برای خودم و فرزندانم تعریف کنم؟
2- ممکن است دوستانی بگویند که آنها اینگونه نیستند. یعنی هموطنان ما در اصفهان، زندگی شان را جوری تعریف کرده اند که ربطی به شاخص های زندگی مردم خوزستان ندارد. یعنی همانطور که مرتب می خوانیم و می شنویم، بگویند که اصفهانی ها تافته ای جدابافته هستند و پیشرفت شان را بر گرده امثال خوزستان بدست آورده اند.
اینجانب نه تنها چنین توصیف هایی را از اصفهان و اصفهانی ها ندارم بلکه حتی برخلاف برخی نظرات موجود، بر این باور هستم که اصفهان و بویژه یزد، یک الگوی خوبی برای آینده همه ایرانیانی هستند که دورنمایی از محدودیت منابع ملی در انتظارشان است. ما باید میان یک جریان اجتماعی و تاریخی با گروه های موجود در این جریان تفاوت بگذاریم. نباید تلاش گروه هایی از شهروندان اصفهان را که به هر بهایی می خواهند، پیشرفت شان را تامین کنند با کل فرهنگ و جریان تاریخی اصفهان یکی کرده و حکم واحدی برای آنها صادر کرد. اما یک نکته را باید منصفانه بپذیریم و آن فشار زیادی است که بی آبی در این استان وارد کرده است. سرنوشت زاینده رود و نابودی آن فقط مسئله ای نیست که اصفهان باید برای آن نگران باشد، این باید دغدغه یک خوزستانی هم باشد زیرا در این صورت است که ملت بودن ما و مهم تر از آن، انسان بودن ما می تواند راهی برای ارتباط ما با هم پدیدار سازد.
اما حتی اگر هم اخلاق و منش اصفهانی ها را بر اساس آنچه این دوستان معترض می گویند در نظر بگیریم، باید عرض کنم این نمی تواند مبنای یک رفتار انسانی و حتی در اندازه ملی برای ما باشد. یعنی قرار نیست تا با استناد به یک رفتار نامعقول، ما نیز رفتاری همانند داشته باشیم. چنین چرخه معیوبی از عمل و عکس العمل های کور، فقط گره های موجود را افزایش می دهد و بغض های فرو خورده ای را در نسل جوان ما ایجاد می کند که به هیچ وجه به صلاح ایران آینده و آینده فرزندان مان نیست.
3- روش طرح چیزها همیشه از خود چیزها مهم تر است. بدترین اتفاقی که برای کارون افتاده است این نیست که کسی به فکر آینده این رود مهم و استراتژیک نیست بلکه کسانی هستند که بد از آن دفاع می کنند. این دفاع بد و غیر کارشناسانه است که کارون را در این 20 سال بی دفاع کرده است. در همان سالی که همه ما از انتقال آب کارون ناراحت و عصبی بودیم، یعنی اوایل دهه هشتاد، هر ساله یک سوم از زمین های زراعی اصفهان به دلایلی از جمله کم آبی و بی آبی در آیش مانده و از دور خارج می شدند. در همان سال ها این آمار در خوزستان کمتر از یک بیستم از کل زمین های زراعی بود. آن وقت ما هی فریاد می زدیم که چرا آب را می برند؟ خب، بایست می بردند و اگر نمی بردند جای پرسش داشت. درست است که خوزستان سه برابر اصفهان زمین زیر کشت دارد و حدود نصف آنها در زیر سیستم دیم هستند و اصفهان یک هشتم زمین هایش دیمی هستند، اما حتی این هم نمی تواند مبنای یک دفاع حقوقی باشد.
تصور بفرمایید یک منبع عمومی از آب بر روی یک کوهی وجود دارد که در دو طرف آن، می خواهند از این منبع بهره مند شوند. در این طرف، سه برابر طرف دیگر، زمین زراعی وجود دارد و مدعی است که نیاز بیشتری دارد اما آیا این نیاز می تواند یک پشتوانه حقوقی برای تقسیم عادلانه باشد؟ اگر کسی هست که غذای زیادتری می خورد، آیا این نیاز به او اجازه می دهد که غذای بیشتری نیز طلب کند؟ خب، با این استدلال لابد اگر کسی هم زور بیشتری داشت این حق را دارد که سهم بیشتری نیز درخواست کند؟ یعنی درست ما بر اساس همان استدلالی که اصفهانی ها را محکوم می کردیم که از قدرت سیاسی و مالی شان استفاده می کنند تا آب بیشتری ببرند، خودمان بر اساس همین استدلال که چون حق تاریخی و قدیمی داریم و اراضی بیشتری از ما نیاز به آب کارون دارد، با انتقال آن مخالف بودیم!
اگر توجهی به دفاعیات امروزی کارون بیاندازیم، این ها از جنس همان مسائلی هستند که پیشتر نیز مطرح شد و راه به جایی نرساندند یعنی هم آب انتقال داده شد و هم کارون به اغماء رفت. چرا؟ چون آمار و ارقام یک چیزی می گفتند، ما یک چیز دیگری فریاد می زدیم وسرانجام کارون نیز به راه دیگری رفت.
ممکن است که کسانی بپرسند که وقتی ما می دانیم که کاری اشتباه است، چه تفاوتی می کند که چگونه این اشتباه را آشکار کنیم و یا با چه روش ها و گفتمانی، اعتراض خودمان را نشان دهیم؟ بنظرم این یک نکته اساسی است که پرسمان ما را در خوزستان وحتی در حوزه بزرگ تری در ایران، تحت تاثیر خود قرار داده و کمتر اجازه می دهد تا نگرش های جدیدی به مسائل، راه های منطقی تر و کم هزینه تر را آشکار سازند. وقتی که ما روش های پر هزینه ای را برای کاوش پرسمان های خود برمی گزینیم، فقط این نیست که راه ما را در یافتن پاسخ دور می کند بلکه این هم است که راه ظهور نگرش های جدید را بسته نگاه می دارد زیرا وقتی یک نگرش و روش، هزینه اش آنقدر زیاد می شود که قدرت ریسک کردن را به صفر می رساند، البته کسی هم به دنبال نگرش های جدید نمی رود.
الآن وقتی در جایی گفته می شودخلیج عربی، همه ما فریاد مان در می آید که چرا نمی گویند خلیج فارس! و بعد سر و دست می شکنیم تا اثبات کنیم که این خلیج بطور تاریخی، پسوند فارس دارد و باید کلمه فارس در پس آن بیاید. این یک نوع نگرش به مسئله و روش یافتن پاسخ ها است که هم پر هزینه است و هم سبب می شود تا راه نگرش های جدید بسته شود. حالا فرض کنیم که هر روز هم بگویند و همه کشورهای عربی هم بگویند خلیج فارس، خب بعد چه می شود؟ این غرور ما چه راه درست و مناسبی را در جلوی ما می گذارد. اینکه امروز عراقی ها بگویند شط العرب و ما ایرانی ها بگوییم اروند، آیا باعث می شود تا دید متفاوتی را نسبت به واقعیت های جهان معاصر پیدا کنیم و به این خاطر باید هم دیگر را دشمن بدانیم؟ بنده اطمینان دارم که کشوری مانند امارات که هنوز هم ادعای جزایر تنگه هرمز را دارد، بیشتر به نفت و گاز این خلیج چشم دارد تا به اسم و مسمای آن، یعنی چیزی که هم اکنون در میدان های مشترک گازی ما و آنها در حال اتفاق است. اگر ما می توانستیم در پس هویت ایرانی که می خواهیم به خلیج فارس بدهیم، این خلیج را حتی در پسوند عربی و یا هر پسوند دیگرش، بخوبی بشناسیم و از آن بهره برداری کنیم، زمینه بیشتری برای غرورملی خودمان داشتیم.
اینها را عرض کردم تا منظورم روشن شود که چرا روش طرح یک مسئله می تواند از خود مسئله اهمیت بیشتری داشته باشد و چرا درباره موضوع کارون، ما به چیزهایی چسبیده ایم که هم طرح نابجایی دارند و هم ما را از موضوع اصلی پرت می کنند.
4- اگر و چنانچه برخی از دوستان و خوانندگان خوزنیوز توجه داده اند، سخن اینجانب شنیده شود، مسئله ما با کارون دیگر یک مسئله خوزستانی محسوب نخواهد شد. حرف بنده و بسیاری از کسانی که در این چند روز بهتر از من نوشته اند این است که کارون را دوباره کارشناسی کنیم و اگر توانی دارد بر اساس عدل و انصاف با آن رفتار و از آن بهره برداری کنیم.
ما نباید از کارون یک هویت خوزستانی بسازیم. درست است که کارون در خوزستان یک فرهنگ ساخته و نسبت مستقیمی با زندگی ما پیدا کرده است اما نابجا خواهد بود اگر این فرهنگ را به بیانیه و شعار تبدیل کنیم و از آن چماقی برای کوفتن هموطنان خودمان بسازیم. کارون نمادی از زندگی و زایندگی در خوزستان است و نه بیانیه ای برای خوزستانی بودن ما. شاخ و نشان کشیدن برای آن تشنه ای که رویای رسیدن آب به کاشانه اش را دارد به دور از مهربانی و خونگرمی زبانزد خوزستانی ها است. بگذاریم منطق استوار بر آمار و اطلاعات کارشناسی از کارون دفاع کند و ما دوستداران او نیز در پی این روش و منش از کارون حمایت کنیم.