سیاوش جلیلیان گفت: به زعم من در مجموعه «از خیابان ایرانی» شاعر به صورت آگاهانه از روش معمول خود فاصله میگیرد تا از دریچهای دیگر به هستیاش بنگرد؛ دریچهای که در طول این سالیان تحت تاثیر عوامل طبیعی و ایادی غیرطبیعی گاه تبدیل به روزنی حقیر شده اما از نفس نیفتاده است.
این شاعر در یادداشتی كه در نقد این دفتر شعر، سروده فرزاد آبادي، داشته است مینویسد: من آبادی را به عنوان شاعر شعرهای صنعتی میشناسم یا شاید اولین شاعر شعرهای صنعتی که در مجموعههای گذشتهاش به خوبی با تاثیرپذیری از محیط اطرافش به شعری دست مییابد که به واقع از سنتز صداقت و طنز ذاتیاش سرچشمه میگیرد. برج تقطیر، ساحل آمونیاک، پتروشیمی رازی، نوشابه خانواده و... به خوبی در شعر او جان میگیرد و روایتگر لحظههای شاعر میشود.
در واقع نوشتن از شعر فرزاد آبادی برای من که سالها در هوای کوچه پس کوچههای جنوبی شعرش نفس کشیدهام شاید قدری سخت باشد چون که بايد از این کوچههای دلپذیر فاصله گرفته و به عنوان یک غریبه دوباره کشفاش کنم.
اگر بخواهم به دام کلیشه نیفتم بايد یکراست سراغ خیابان ایرانیاش بروم و کوچههای سهگانهاش، که به نوعی سه اپیزود از زندگی همه همسالان ما را روایت کرده است.
کوچه اول: «اندوه تحمیلی» شعر امروز بیش از آن که متاثر از عقاید و اندیشههای شاعر باشد ثمره رخدادهای بیرونی است؛ رخدادهایی که گاه میتواند چنان خشن و چندشآور باشد که تا سالها جامعهای را به خود مشغول سازد همچون عواقب یک جنگ که اندوهی مستمر و تحمیلی است... که شاعر به خوبی از تردید خود در نامگذاری اشعار تا لوله برگشته به سوی تفنگ بر روی جلد کتاب به آن اشاره کرده است.
در سالهای جنگ و جنگزدگی ما نمیدانستیم و عجیب این که هنوز نمیدانیم که آب خوردیم یا سنگ... خانه که محل آرامش است چرا خود وسط طوفان بود؟... و دیگر اسامی شعرها که همه با آمدن «یا» تردیدی به جان مخاطب میاندازد: «از خواب اگر بپرم روزی / عکسهای دلخراشی از کابوس من به جا میماند / این سرنوشت کدام تن است؟» و یا: «ای کهکشان راه خونآلود شیری / این جنین لبریز حسرت را / در میدانی با گلهای سیمانی / تنها مگذار» صفحه 13.
برداشتهایی بسیار نزدیک به آن چه در دوران جنگ تجربه شد تجربههایی شخصی اما به شدت مشترک که از شعر فرزاد سر بر آورده است و واقعیتها و اشتباهاتی تاریخی که عمدا نادیده گرفته میشود: «ماه / نامی بود که ما به سنگ دادیم» صفحه 16.
کوچه دوم: «چراغ سبز» که با همان شعر اول جوانه میزند: «میخواستم بگویم نادان ادب ندارد / یا چاقو میکشد روی مترجم / یا طناب میاندازد / دور گردن سرزمین مادری» (صفحه 35) و با شعر دوم به اوج میرسد: «بعضیها هیچ راهی ندارند / فقط صدای دری / که دارد باز میشود را / تقلید میکنند» (صفحه36) که با هوشمندی برههای از تاریخ معاصر را به زیر تیغ نقد میکشد و دری که به یک دیوار باز شد و امیدی بر باد رفته... .
در واقع آبادی هیچ کوششی نمیکند که سبک و اندیشهای نامتعارف را از خود بروز دهد و این بدون تردید یکی از عواملی است که سهم بیشتری در اقبال مخاطب از شعر او دارد. به بیانی دیگر، در جامعهای که هنر نیروی ابتکار خود را از دست داده است و هر چه خلق میشود تقلیدی بیش نیست آبادی با تکیه بر ریزبینی ذاتی خود و تسلطی که بر فرهنگ عامه دارد راه جدیدی به مقصد بیابد: «در فیلم مستند تاریخ این جغرافیا / قرار شد پنجرهای باشد که رو به باغ باز شود / قرار شد درختهایی باشند که در سایه نباشند/ همسایه باشند» (صفحه 40).
شاعر در این راستا گاه طنزی بسیار هوشمندانه را به خدمت میگیرد که در سطح جامعه جریان دارد و با زیرکی آن را به شعرش میکشاند: «یک دوربین هندیکم/ به جای هر چه دلت خواست / چند چراغ چهل وات/ به جای ماه» (صفحه 46).
کوچه سوم «سینهخیز» که روایتگر وضعیت حال است و این نامگذاری شاید بهترین توصیفش باشد: «و سهرابی که هیچ نشانی از اسطوره در خود ندارد / سهرابی که شاید رفت تا مادرش را اسطوره سازد / جست و خیز نمیکنم در خیابان / زمین بازی من / خشکتر از چشم مادران سئوالدار است» (صفحه 61).
و بسیار دلایل و سطرهای دیگر که یک دست است و هماهنگی خوبی برای این مجموعه فراهم کرده است. در واقع آن چه مسلم است آن است که هر پرسشی که با واژه «چرا» شروع میشود الزاما پرسش درستی نیست. هر جمله سوالی که ساخت دستوری درستی داشته باشد لزوما پرسشی معنادار و شایسته توجه نیست. گاه یک جمله خبری، گاهی یک عکس و شاید گاهی تنها یک اشاره بزرگترین پرسش را در خود داشته باشد که آبادی در این مجموعه به خوبی این کار را انجام داده است.