تاریخ انتشار: ۲۴ تير ۱۳۹۲ - ۱۱:۳۰
کد خبر: ۴۳۹۲۰
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

وبلاگ/ سری نترس!...

وبلاگ مرد آبادانی نوشت:

«... در بحبوحهء عملیّات بیت المقدّس که بارانی از گلوله بر سرمان باریدن گرفته بود، یک آن احساس ترس از مرگ به سراغم اومد. با یکی دیگر از بچه ها داخل یک سنگر شدیم و پناه گرفتیم. چند لحظه بعد دیدم یک موتورسوار به ما نزدیک شد. اصلاً انگار نه انگار که عملیّاتیه و عراق داره وجب به وجبمون رو شخم میزنه! طوری ترک موتور نشسته بود که انگار داره توی یه جای عادّی میرونه. این در حالی بود که من از ترس قالب تهی کرده بودم و با صدایی توأم با شدّت و هیجان سرش داد زدم: احمد!!! بیا این تو؛ بیا داخل!!. متوجهم شد، ولی اصلاً اعتنایی بهم نکرد، خیلی آروم و اصلاً بدون اینکه حتّی بخواد سرش رو خم کنه (اون هم در حالتی که ترکشهای ریز و درشت رو میدیدم که از کنارمون رد میشدند!) از موتورش پیاده شد و اومد داخل سنگر. اصلاً حرف نمیزد، یه دفعه با یه حالتی گفت: ای خدا! نمیشه یه گلوله ای، یه خمپاره ای چیزی بیاد و ما هم؟! ای خدا! همهء رفیقام رفتن، پس کی نوبت من میشه؟...»

و او کسی نبود به جز «سردار شهید احمد آقاجری».

سردار شهید احمد آقاجری

* * *

«... حسن، آدم عجیبی بود. شاید اگه الآن بگیم کسی همیشه روزه باشه، اغراق آمیز به نظر بیاد، ولی حسن همیشه روزه بود! لاغر اندام و نحیف بود، و لبهایش همیشه خشکی میزد!...»

«شاید باورش خیلی سخت باشه، ولی این آدم به بچه ها راه رفتن پیامبر رو آموزش میداد! چطوری؟ اینجوری که مثلاً پیامبر حرکات و سکناتش چطوری بود، سلام کردنش، خوردن و آشامیدنش، و ...»

«از نظر معنوی، آدم خاصّی بود. با هرکسی دمخور نمیشد. ولی همه را به خود جذب میکرد. دیده بانی قهّار و چالاک بود که عراقیها را یک لحظه آرام نمیگذاشت. در حین عملیّات رمضان، از پشت بیسیم، مختصّاتی رو فرستاد. و اون مختصّات، دقیقاً جای خودش بود! به عبارتی دیگه، روی خودش اجرای آتش کرد!...»

چرا امروز کسی نمیدونه «حسن روشنگر» کیه؟!...

شهید جاویدالاثر حسن روشنگر

(برگرفته از خاطرات شفاهی تعدادی از رزمندگان آبادان)

captcha
آخرین اخبار