امسال هم تابوت را آوردند و سیاهپوش کردند. در میانه حیاط هیئت آماده بود تا جوانان بیایند و آن را با تمام سنگینی غمش بر دوش بگیرند اما هنوز یک چیز باقی مانده بود: عکس یادگاری.
شانهبهشانه ایستادند و عکاس شمرد: سه، دو، یک! اینگونه بود که پس از ۱۷ سال رفاقت در هیئت خدام زهرا(س)، چهار دوست در فاطمیه ۱۴۰۴ برای اولین و آخرین بار کنار هم در یک قاب قرار گرفتند؛ عکسی که عکاس با فشردن دکمه شاتر، برای همیشه ثبت کرد.خدام زهرا(س) همان هیئتی است که از سال ۱۳۸۸ بهانه آشنایی، رفاقت و به قول علی حاتمی، برادری این چهار نفر شد.هر سال در شب شهادت حضرت فاطمه زهرا(س) به روایت ۷۵ روز، اعضای هیئت خدام زهرا(س) اهواز تابوتی نمادین میسازند، آن را سیاهپوش میکنند و همراه با سوگواران شهادت دخت نبی اکرم(ص)، در خیابانها به عزاداری میپردازند.
امسال هم تابوت را آوردند و سیاهپوش کردند. در میانه حیاط هیئت آماده بود تا جوانان بیایند و آن را با تمام سنگینی غمش بر دوش بگیرند اما هنوز یک چیز باقی مانده بود: عکس یادگاری.علی حاتمی، صالح مقدم، جواد ناصری و پیمان ترکاشوند، درست مثل سال گذشته، کنار تابوت شانهبهشانه ایستادهاند؛ با این تفاوت که امسال صالح، خودش عکسی است در دستان آن سه نفر.
امسال، عکس شهدایمان به یادگار در مجالس عزاداری دستبهدست میچرخد. صالح هم یکی از آنهاست.علی حاتمی، راوی قصه آن عکس یادگاری و این جای خالی میشود. صدایش از اندوه سنگین است؛ آنقدر که میگوید: بعد از گذشت هشت ماه از شهادت صالح، هنوز نبودنش را باور ندارم. حالا میفهمم چرا بعد از ۱۷ سال رفاقت، فاطمیه پارسال، درست دقایقی پیش از شروع مراسم عزاداری، اصرار داشت چهارتایی عکس یادگاری بگیریم!دست بر سینه میزند و سرش را با افسوس تکان میدهد. ادامه میدهد: گفته بود این عکس را داشته باشیم، چون حتماً روزی به کار میآید. حرفش را جدی نگرفتیم اما امسال همین عکس جای خالیاش را پر کرد.
علی با یادآوری خاطرات صالح، خودش را تسکین میدهد و دلش را آرام میکند؛ هر بار که تکرار میکند پاداش آن همه اخلاص در بندگی و دلبستگی به اهلبیت(ع)، شهادت بود. از نگاه او، پاداش آن همه مردمداری و مهربانی صالح، شهادت بود.با قدمهایی سنگین به سمت تابوت سیاهپوش میرود. نگاهش روی آن میماند و میگوید: هر سال خود صالح تابوت حضرت را آماده میکرد. امسال همه بچهها بیقرارش بودند. مدام میگفتند چطور میشود تابوت باشد و آقا صالح نباشد که آن را آماده کند؟
دستش را آرام روی تابوت میکشد. قطرهای اشک از گوشه چشمش پایین میافتد و لبهایش به زمزمه واژههایی عربی باز میشود. معنای کلمات را نمیدانم اما اندوهی که در صدایش نشسته، بینیاز از ترجمه است؛ گویی دلتنگیاش را با زبان مادری، به حضرت فاطمه(س)، میسپارد.علی آنچه را زمزمه کرده، برایم معنا میکند: صالح! پارسال بودی و امسال نیستی. ما اینجا تو را یاد میکنیم تو هم ما را پیش حضرت فاطمه زهرا(س) یاد کن.

نگاهش را در گوشهگوشه هیئت میچرخاند؛ انگار هر دیوار، هر گوشه و هر نشانی، خاطرهای از صالح را در خود پنهان کرده است. او هنوز جزئیات آن روزها را به یاد دارد؛ از دلبستگی صالح به هیئت تا اصرارش بر اینکه چراغ عزاداری و مناجات این جمع خاموش نماند.میگوید: آنقدر عاشق هیئت و مراسمهایش بود که حتی وقتی قرار شد بهدلیل برگزاری اجتماعات در میدانها و خیابانهای شهر، مراسم احیای شبهای قدر را برگزار نکنیم، صالح نگذاشت نوای الغوثالغوث در هیئت خاموش شود. میگفت بعد از اجتماع، مراسم احیا را در هیئت برگزار میکنیم؛ اما حرفی از برگزار نشدنش نزنید."بیست و یکم اسفند ماه، قرار گذاشته بود که بعد از پایان کارش به هیئت بیاید و برای مراسمات برنامهریزی کنیم. در ساختمان فرماندهی مرزبانی بود که به اصرار خودش میرود به سوله مواد غذایی تا غذای سربازان را آماده کند که با حمله هوایی دشمن به آن سوله صالح به آرزوی دیرینهاش رسید و جای خالیاش را برایمان گذاشت."
بچههای هیئت کمکم میآیند تا تابوت را برای شروع مراسم ببرند. دوست دارم بدانم امسال علی حاتمی وقتی گوشهای از آن تابوت را میگیرد در خلوت خود با رفیق شهیدش چه میگوید.چند لحظهای سکوت میکند. با سختی صدایش را صاف میکند و میگوید: رفاقت را در حقم تمام کند. کمک کند تا با همان اخلاصی که خودش داشت عاشقانه برای اهل بیت خدمت کنم و با شفاعتش، بیریا ادامه دهنده مسیرش باشم.
نمیدانم شهید صالح مقدم در کدام روز و در کدام خلوت، میان اشک و سوگ، با مادر پهلوشکستهمان چه نجوا کرده و چه عهدی بسته بود که سرانجام برات شهادت گرفت. فقط میدانم رفتنش، جای خالیای بر جا گذاشته که برای خادمان هیئت با هیچ آمدنی پر نمیشود. جای خالی صدایش، نگاهش و آن پیوند آرام و عمیقی که میان او و دوستانش بود.حالا صالح رفته است و ما ماندهایم و این دنیای پر هیاهو؛ ماندهایم و آرزوی رسیدن به همان برات بهشتی، در پیچوخم کوچهپسکوچههای عاشقی.