قطرهای اشک از گوشه چشمش سُر میخورد و میگوید: بهخاطر شرایط کاری آقا مجتبی، نه خانهای برای زندگیمان مهیا کردیم و نه حتی کارتنهای جهیزیهام باز شدند. چند روز بعد از مراسم، هر دو راهی پایگاه بوشهر شدیم؛ من، تازهعروسی که در آن شهر غریب، تنها آشنایش همسرش بود.
از ۱۱ شهریور تا امروز، روزها را با هم میشماریم. لبخند تلخی میزند و میگوید: قرار بود یک عمر عاشقانه زندگی کنیم، اما حالا روزهای نبودنش، روزبهروز از روزهایی که در خانه کنار هم بودیم، بیشتر میشود.هانیه حسیوند، یادگارِ یک عشق ناتمام است؛ همان که روزی مجتبایش برایش غزل میسرود و حالا نام عشقشان در قصیدهای حماسی نشسته است؛ در شاهنامهای که این بار جوانان ایران اسلامی، بیتبهبیتش را با جان خود میسرایند و نامشان را جاودانه میکنند.
قرارمان، عصر یک روز پاییزی، کنار مزار همسر تازهدامادش است؛ خلبان شهید مجتبی حسینوند باقری، در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول.
با چند شاخه گل سرخ از راه میرسد. گلهایی که باید در گلدان گوشه خانهشان مینشستند، حالا روی سنگ مزار همسرش جا میگیرند. گلها را مرتب میکند و میگوید: آقا مجتبی جز نخبگان دهه هشتادی کشور بود؛ سال گذشته، حوالی همین روزها، مدام شب عروسیمان را تصور میکردیم و با هزار آرزو و خیال، از خانهای حرف میزدیم که فرصت نکردیم آن را بچینیم.
قطرهای اشک از گوشه چشمش سُر میخورد و ادامه میدهد: مراسم عروسیمان بهمنماه برگزار شد، اما بهخاطر شرایط کاری آقا مجتبی، نه خانهای برای زندگیمان مهیا کردیم و نه حتی کارتنهای جهیزیهام باز شدند. چند روز بعد از مراسم، هر دو راهی پایگاه بوشهر شدیم؛ من، تازهعروسی که در آن شهر غریب، تنها آشنایش همسرش بود.هنوز در حالوهوای تبریکهای دوست و آشنا بودیم و شیرینی شروع زندگی مشترکمان زیر زبانمان مزه میکرد که سایه شوم جنگ بر زندگی ما هم افتاد؛ جنگی که مجال نداد آرزوهایمان را یکییکی زندگی کنیم.
دوره مأموریت آقا مجتبی در بوشهر به پایان میرسد و حالا باید پروازهایش برای دفاع از میهن را در ابوالفارس رامهرمز ادامه دهد. از همان روزهای آغاز جنگ، همسر تازهعروسش را راهی دزفول میکند تا خودش با لباس رزم، پاسدار آسمان کشور باشد.اما ۱۷ فروردینماه، محل خدمت مجتبی هدف موشک دشمن قرار میگیرد و ۱۰ نفر از همرزمانش آسمانی میشوند. هانیه میگوید از آن روز به بعد، آقا مجتبی بیتابتر از همیشه مأموریتهای بیشتری را میپذیرفت؛ انگار تاب ماندن از قافله آسمانی همرزمانش را نداشت و روزهای رسیدن به آنها را شتابانتر از همیشه طی میکرد.
هانیه میگوید: آن روزها دلهره و دلشورهام بیشتر شده بود. مدام از آقا مجتبی میخواستم زودتر به ما سر بزند یا وقتی بعد از یک ماه به خانه برمیگردد، ساعتهای بیشتری کنارمان بماند؛ اما آنقدر وظیفهشناس و عاشق کارش بود که هر بار یک پاسخ میداد: مرا برای امروز ایرانمان تربیت کردهاند و آموزش دادهاند. من و امثال من نرویم، تکلیف این خاک و مردمش چه خواهد شد؟
این همه مسئولیتپذیری و دلکندن از روزهای شیرین آغاز زندگی مشترک برای دفاع از خاک وطن، ناخودآگاه مرا به یاد شهید خلبان عباس بابایی میاندازد؛ مردی که او نیز دفاع از میهن را مسئولیتی بر دوش خود میدانست. انگار این ابیات مولانا، که بارها در وصف دلکندن از تعلقات دنیوی بر زبان شهید بابایی جاری شدهاند، حالا در زندگی این خلبان جوان هم معنایی ملموستر پیدا میکنند:آن کس که تو را شناخت جان را چه کندفرزند و عیال و خانمان را چه کنددیوانه کنی هر دو جهانش بدهیدیوانه تو هر دو جهان را چه کند
هانیه برای گفتن از همسرش، به روزهایی برمیگردد که حتی نزدیکترین آدمهای زندگی مجتبی هم از همه آنچه در آسمان میگذشت، خبر نداشتند.
میگوید: خیلی کم پیش میآمد مجتبی از کار و مأموریتهایش حرفی بزند. چند روز بعد از شهادتش بود که به واسطه یکی از دوستانش متوجه شدیم در عملیاتهای موشکباران پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه، در یکی از کشورهای عربی، مجتبی هم با هواپیمای اف۵ حضور داشته است؛ آن هم در آن شرایط دشوار اما هیچوقت از آن روزها و شاید دلهرههایی که پشت آن پروازها پنهان بود، چیزی نگفت.
محبتش هم بیدریغ و بیصدا بود. بیسروصدا به من، مادرش و هر کسی که دوستش داشت، محبت میکرد و با رفتارش نشان میداد چه اندازه برای آدمهای زندگیاش ارزش قائل است. من هم عادت کرده بودم اگر از حضورش در حماسهها چیزی نمیگوید، به همان سکوتش احترام بگذارم.
آخرینها همیشه سخت و دشوارند؛ آخرین دیدار، آخرین کلام، آخرین نگاه و آخرین حضور. هر کدامشان میتوانند روضهای خاموش در جان آدم برپا کنند؛ روضهای که شاید معنایش را همان لحظه نفهمیم اما بعدها بارها و بارها به آن برمیگردیم.هانیه که به مرور آخرین دیدار با همسرش میرسد، صدایش میلرزد. دستهایش انگار از دردی پنهان مشت میشوند. لحظهای مکث میکند و بعد، از روزهایی میگوید که فاصله میان دیدارهایشان، آرامآرام به بخشی از زندگی مشترکشان تبدیل شده بود.
"مجتبی بعد از رامهرمز به آغاجاری منتقل شده بود. کمکم داشتم عادت میکردم که تمام سهم من از او، حضوری کوتاه بعد از روزهایی طولانی باشد. تقریباً هر ۴۵ روز، برای یکی دو روز به خانه میآمد؛ اما آخرین بار، ۲۳ روز پیش از شهادتش، یعنی ۱۸ مرداد، فقط چند ساعت کنارمان بود."
لبخند تلخی میزند. نگاهش روی مزار همسرش میماند؛ انگار هنوز در جستوجوی نشانهای از همان نگاه آشناست. بعد آرام میگوید: انگار هم او و هم من میدانستیم این آخرین نگاه است. همان چند ساعت کوتاهی را هم که فرصت داشت، آمده بود برای وداعی خاموش.میگوید: شامگاه ۱۰ شهریورماه بود. تماس گرفتم تا با اشتیاق از خانهای برایش بگویم که قرار بود زندگی مشترکمان را در آن آغاز کنیم؛ خانهای که هنوز وسایل جهیزیهام در کارتنهایش دستنخورده مانده بود. تلفن را که برداشت، فقط یک جمله گفت: هانیهخانم، فرصتی برای حرف زدن نیست.
باید بروم، بعداً صحبت میکنیم.ساعت از نیمهشب گذشته بود که از طریق اخبار، از انجام عملیات ارتش جمهوری اسلامی ایران باخبر شدم.
لبخندی روی لبهایش مینشیند و ادامه میدهد: نمیدانید با چه شور و شوقی به پدرم میگفتم مطمئنم مجتبی هم بین نیروهای عملیات بوده است. میگفتم دمتان گرم، قلب مردم را شاد کردند؛ اما نمیدانستم در کنار شادیِ موفقیت عملیات، داغی بر قلب من نشسته است که قرار نیست هیچوقت سرد شود.
شاخه گلی برمیدارد و آرامآرام گلبرگهایش را از هم جدا میکند. نگاهش جایی میان گلهای سرخ و سنگ مزار همسرش گم میشود.
میگوید: صبح ۱۱ شهریور ماه که بیدار شدم، هنوز خبری از تماس مجتبی نبود؛ اما از اشکهای مادرم، نگاههای پدرم و جمعیتی که به خانهمان میآمدند، فهمیدم دیگر تماسی با نام مجتبی روی تلفنم نخواهم دید.هانیه میگوید زمان برایش در ۱۸ مرداد متوقف شده است؛ در آخرین دیداری که حالا هر لحظهاش را بارها و بارها در ذهنش زندگی میکند، یا شاید در روزهایی که از خاطرات همسر شهیدش پُر است و هنوز نمیتواند نبودنش را باور کند.درست میگوید؛ زمان برای ما، اسیران روزمرگی و گذر عمر، پیوسته در حرکت است؛ اما شاید آنچه از دست دادهایم، آنچه هنوز در خاطرههایمان زنده است و آنچه روزی قرار بود اتفاق بیفتد، در جایی بیرون از حصار زمان، معنایی دیگر داشته باشد.
در پیشگاه لازمان و لامکان، دیروز و امروز و فردا، آنگونه که ما میشناسیم، از هم جدا نیستند.
گپوگفتمان به پایان نزدیک میشود که صدای جنگندههای میهن اسلامیمان در آسمان شهر میپیچد. سرم را بالا میگیرم و نگاهشان میکنم؛ پرندههای آهنینی که هر بار عبورشان از آسمان، یادآور مردانی است که زندگی و جوانیشان را در مسیر پاسداری از این خاک گذاشتهاند.
در ذهنم، جملات سیدمرتضی آوینی، سیدالشهدای اهل قلم، مرور میشود؛ آنجا که از پرواز و خلبانانی میگوید که در شکم پرندههای آهنی، از خاک میبُرند و به آسمان میپیوندند. با خودم فکر میکنم هر کدام از این پروازها میتواند با خطر مرگ همراه باشد؛ اما چه خطری؟ برای آنان که شهادت را پایان زندگی نمیدانند، شهادت عین حیات است.