تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۷
کد خبر: ۳۳۸۱۱۷
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

لُکونه را دوباره میهمان سفره‌ها کنید

یک تکه نان از کپویِ نان‌ها در آورد و گذاشت توی بشقابم و گفت: این نان را داشته باش، لکونه را باید با نان بخوری. آن‌وقت می‌فهمی چرا قدیمی‌ها این‌قدر دوستش داشتند.
 بویِ خوش و عطرش که عصاره زندگی داشت تمام محله را پُر کرده بود، نمی‌دانستم نامش چیست و اصلا نمی‌دانستم این بو زیر سر طبخش در حیاط خانه مادربزرگ است.پشت در حیاط ایستادم، صدای همهمه خانم‌های خانه خبر از آن می‌داد که بجای زنگ باید کلون در را تکان دهم تا بحای دکمه آیفون، دستی از آن جمع منتظرِ داخل حیاط خانه، درب را باز کند.در قدیمی و زنگارزده که باز شد اولین چیزی که چشمم روی آن قفل شد، ماهیتابه‌ای بود که خانم‌های خانواده پدری دور آن جمع بودند. یکی خمیر آماده شده را درون ماهیتابه می‌ریخت و دیگری مشغول سرخ کردن‌شان، بقیه هم مشغول مرور خاطرات و گپ و گفت و قهقهه‌های از ته دل.
مادربزرگ همه را دور هم جمع کرده بود تا با سفره‌ای ساده بهانه‌ای برای تازه کردن دیدارها پیدا کند. گل سرسبد مجلس هم لُکونه بود، همان که بوی خوشمزه‌اش به تمام محله سرایت کرده بود.برای منِ نسل سوم خانواده نه نامش آشنا بود، نه قیافه‌اش و نه حتی مزه‌اش. جلو رفتم و یک کدامش را که هنوز در جلیز و ولیز روغن داشت سرخ می‌شد، نشانه گرفتم تا حاضر شود و امتحانش کنم. مادربزرگ که غریبی من و لکونه را دید چارقد گلدار روشنش را به دهان گرفت و خندید."همان که چشمت را گرفته را بردار و بیا تا برایت بگویم لکونه دزفول چیست و چگونه درست می‌شود"
داغ و داغ همانی را که تا قبل از آنکه مادربزرگ اسمش را بگوید نمی‌دانستم نامش چیست را برداشتم و رفتم کنارش نشستم.یک تکه نان از کپویِ نان‌ها در آورد و گذاشت توی بشقابم و گفت: این نان را داشته باش، لکونه را باید با نان بخوری. آن‌وقت می‌فهمی چرا قدیمی‌ها این‌قدر دوستش داشتند.لبخند زدم و چشمم رفت سمت ماهیتابه‌ای که هنوز روی شعله بود. دختر عمه‌ام با ملاقه مقداری از مایه را برداشت و آرام داخل روغن ریخت. صدای جلیز و ولیز روغن دوباره بلند شد و عطر کشمش و پیازچه و ادویه با بوی نان تازه در حیاط پیچید.گفتم: خب مادربزرگ، حالا اصلاً لکونه یعنی چی؟چارقدش را کمی جلوتر کشید و دستی به موهای سفید کنار شقیقه‌اش زد."لکونه همین چیزیه که می‌بینی. یه غذای ساده‌ست اما باید بلد باشی درستش کنی. قدیما خیلی از این غذاها با چیزایی درست می‌شدن که توی خونه بود. نه مثل امروزه این‌همه غذاهای جورواجور بود، نه کسی دنبال چیز عجیب و غریب می‌گشت.
بعد انگار که بخواهد تک‌تک مواد را از گوشه‌ای از حافظه‌اش بیرون بکشد، با انگشت‌هایش یکی‌یکی شمرد."کشمش داره، پیازچه داره، نخود لپه داره، آرد و مایه خمیر هم هست. ادویه هم که باید باشه."نگاهم را از صورتش گرفتم و به بشقابم دوختم. لکونه‌ای که تازه از ماهیتابه بیرون آمده بود، هنوز بخار ملایمی از آن بلند می‌شد. تکه‌ای از آن را با انگشت شکستم. سطحش طلایی و برشته بود و داخلش نرم‌تر از چیزی بود که از ظاهرش حدس می‌زدم.مادربزرگ گفت: اول باید کشمش‌ها رو آماده کنیم. دمشون رو جدا می‌کنیم و حدود یه ربع می‌ریزیم توی آب تا خیس بخورن و نرم بشن.عمه‌ام که کنار ماهیتابه نشسته بود، میان حرفمان گفت: "پیازچه‌ها رو هم باید خوب بشوریم."
مادربزرگ خندید و گفت: بله، بعد حلقه‌حلقه‌شون می‌کنیم. نخود هم باید از قبل آماده باشه. نخودهای لپه‌شده رو خیس می‌کنیم که هم نرم بشن، هم نفخشون گرفته بشه. بعد می‌پزیمشون.پرسیدم: تا وقتی کاملاً له بشن؟با حالتی که انگار سؤال عجیبی پرسیده‌ام، سرش را تکان داد.نه دخترم! نباید له بشن. باید بپزن، ولی خودشونو نگه دارن.مادربزرگ ادامه داد: وقتی اینا آماده شدن، همه‌شون ریخته میشن توی یه کاسه بزرگ. کشمش، پیازچه، نخود لپه، مایه خمیر و ادویه. بعد آرد رو اضافه می‌کنیم.
مادرم که داشت کنار ماهیتابه لکونه‌ها را برمی‌گرداند، قاشق را لحظه‌ای بالا گرفت و گفت: آب رو هم کم‌کم باید اضافه کرد.مادربزرگ با سرش تایید کرد و ادامه داد: یک‌دفعه نباید بریزی. باید حواست به خمیر باشه.دستم را زیر چانه‌ام گذاشته بودم و به حرف‌هایش گوش می‌دادم؛ همان‌طور که بچگی‌ها وقتی بزرگ‌ترها از چیزی حرف می‌زدند، ساکت می‌نشستم و از لابه‌لای حرف‌هایشان چیزهایی را که نمی‌فهمیدم حدس می‌زدم.گفتم: یعنی باید مثل خمیر نون بشه؟گفت: نه دقیقاً. باید نرم باشه، طوری که با ملاقه بشه برداشت و توی تابه ریخت.کمی از لکونه‌ای که در دستم بود کندم و به دهان بردم. کشمش، میان بافت آن مزه شیرینی ملایمی می‌داد و پیازچه و ادویه، آن شیرینی را تنها نمی‌گذاشتند. نخودها هم میان دندان حس می‌شدند.برای چند لحظه چیزی نگفتم.مادربزرگ با خنده نگاهم کرد و پرسید: خب؟سری تکان دادم و گفتم: خوبه، خیلی خوبه ولی نمیدونم چرا تا حالا نخوردم.
این بار خنده‌اش بلندتر شد. "برای اینکه نسل شما خیلی چیزها رو فراموش کرده."حرفش را با همان لبخند زد، اما من چند لحظه به آن فکر کردم. واقعاً چند غذای دیگر بود که اسمشان را فقط از مادربزرگ‌ها و مادرها شنیده بودیم و حالا کمتر روی سفره‌های خانه‌ها دیده می‌شدند؟مادربزرگ گفت: وقتی مایه آماده شد باید روی آن را پوشاند و یک ساعتی بذاریم بمونه تا مایه‌خمیر کار خودش رو انجام بده.نگاه هردومان به سمت ماهیتابه گوشه حیاط دوخته شد. ملاقه‌ای از مایه داخل تابه رفت. مادرم با پشت ملاقه آن را آرام پخش کرد تا ورقه‌ای یکدست شکل بگیرد. چند لحظه بعد، لبه‌هایش خودش را گرفت و رنگش تغییر کرد. با کفگیر برگردانده شد و طرف دیگرش هم در روغن نشست.
مادربزرگ گفت: باید حواست باشه خیلی نازک نشه. اگر زیادی نازکش کنی، موقع سرخ شدن خرد می‌شه.لُکونه‌ها یکی‌یکی آماده شدند و ماهیتابه بالاخره از روی شعله کنار رفت. سفره که پهن شد، سبزی‌های تازه و خوش‌عطر، نان‌های گرم و لکونه‌های تازه‌سرخ‌شده کنار هم نشستند؛ سفره‌ای ساده اما پر از رنگ و عطر و خاطره.همه دور سفره جمع شدیم. مادربزرگ این‌بار دیگر چیزی نمی‌گفت، فقط نگاه می‌کرد. هر بار که چشمش روی جمع می‌چرخید، برق شادی در چشمانش می‌نشست انگار تمام چیزی که از این دورهمی می‌خواست، همین بود.
captcha
آخرین اخبار