تاریخ انتشار: ۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۲
کد خبر: ۳۳۷۹۲۳
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

اینجا دختر هفت ساله هم سلاح به دست می‌گیرد

همین را که گفت، دختر بچه‌ای که پیش‌تر مشغول آموزش کار با اسلحه بود دوباره جلو آمد، گوشه روسری‌اش را به دهان گرفت و با اشتیاق به کلاشینکف نگاه می‌کرد.
 
هفت یا هشت ساله بود، دو طرف اسلحه را برایش گرفته بودند تا او هم بتواند به عنوان یک دختر بچه جانفدا کار با اسلحه را یاد بگیرد. پیراهن قرمز خالدار و روسری آبرنگی‌اش از دنیای پر رنگ و لعاب دخترانه‌اش خبر می‌داد.قدش به سلاح نمی‌رسید اما شوقش برای یاد گرفتن آنقدر بلند بود که دو طرف اسلحه را گرفته بودند تا وزنش را برای او سبک‌تر کنند. چشم‌هایش روی دست‌های مربی و قطعات سلاح می‌چرخید و هر بار که چیزی را یاد می‌گرفت، انگار یک قدم جلوتر می‌رفت.چند قدم آن‌طرف‌تر زن دیگری ایستاده بود و آموزش‌ها را دنبال می‌کرد؛ زنی که شاید اگر کسی او را پیش از اینجا می‌دید، تصور نمی‌کرد روزی بخواهد باز و بسته کردن سلاح را یاد بگیرد.
موکب بانوان اهواز حال و هوایش با باقی موکب‌ها فرق دارد. صدای رفت‌وآمد مردم با صدای توضیحات مربی درهم می‌آمیزد. زنان و دختران، یکی‌یکی وارد چادر می‌شوند، بعضی با کنجکاوی نگاه می‌کنند و بعضی با اشتیاق جلو می‌آیند تا خودشان آموزش‌ها را تجربه کنند.خانم قدک‌پور مسئول این موکب، در میان همین رفت‌وآمدها از روزهایی می‌گوید که ایده برپایی این چادر شکل گرفت؛ از آموزش‌هایی که پیش از این در مساجد و پایگاه‌ها برگزار شده بود و از برنامه‌هایی که با حضور مردم هر شب رنگ تازه‌ای می‌گیرد.اسلحه را زمین می‌گذارد و به آن تکیه می‌زند. می‌گوید: این چادر را به یاد زنانی برپا کرده‌ایم که در سال‌های دفاع مقدس، کنار مردان ایستادند. زنانی که نقش‌شان فقط در پشتیبانی خلاصه نمی‌شد و در روزهای سخت، میدان را ترک نکردند.
در گوشه‌ای از موکب تجهیزات مربوط به بهداری سیار و امداد و نجات هم دیده می‌شد. قرار بود بانوان با بخشی از مهارت‌هایی آشنا شوند که شاید روزی در شرایط اضطراری به کارشان بیاید. برای کودکان و نوجوانان نیز برنامه‌هایی در نظر گرفته شده، از آموزش گرفته تا مسابقه و فعالیت‌های متناسب با سنشان.قدک‌پور می‌گوید: برای حضور در این برنامه‌ها محدودیت سنی مشخصی تعیین نکردیم. همین را که گفت، دختر بچه‌ای که پیش‌تر مشغول آموزش بود دوباره جلو آمد، گوشه روسری‌اش را به دهان گرفت و با اشتیاق به اسلحه نگاه می‌کرد."کوچک‌ترین شرکت‌کنندگان گاهی هفت یا هشت سال بیشتر نداشتند؛ بچه‌هایی که شاید هنوز درک کاملی از جنگ و دفاع ندارد اما با جدیت به سلاح نگاه می‌کنند و می‌خواهند بدانند چگونه باید آن را باز و بسته کنند."
قدک‌پور از اشتیاق همین بچه‌ها با لبخند حرف می‌زند. می‌گوید: گاهی تصور می‌کردیم آموزش برای این سنین شاید سخت باشد اما وقتی بچه‌ها پای کار آمدند، دیدیم خودشان بیشتر از همه مشتاق یادگیری هستند.در میان صحبت‌هایش، سروکله خاطره دیگری پیدایش می‌شود؛ خاطره زنی که از صدای تیراندازی می‌ترسید.کلاشینکف را روی دوش می‌اندازد و راه می‌افتد تا به بچه‌های موکب سرکشی کند، می‌گوید: صدای شلیک برایش ترسناک بود. وقتی صدای تیراندازی را می‌شنید، دست‌هایش را روی گوش‌هایش می‌گذاشت، اما از موکب بیرون نمی‌رفت. همان‌جا می‌ایستاد و آموزش را تماشا می‌کرد.
می‌خندد و سر تکان می‌دهند و ادامه می‌دهد: یک شب به او گفتم شما که از صدای تیراندازی می‌ترسید، چرا می‌ایستید و آموزش می‌بینید؟جوابش ساده اما محکم بود بود: درست است که می‌ترسم، اما می‌خواهم یاد بگیرم.قدک‌پور می‌گوید: همین زن بعدتر در مسابقات میدان‌یار شرکت کرد؛ همان زنی که زمانی از صدای تیراندازی گوش‌هایش را می‌گرفت، توانسته بود سلاح را در چند ثانیه باز و بسته کند.قدک‌پور وقتی این خاطره را تعریف می‌کرد، انگار خودش هم هنوز از این تغییر شگفت‌زده بود؛ ترس سر جای خودش بود اما اجازه نداده بود مانع یاد گرفتنش شود.موکب اما فقط برای جوان‌ترها نبود. در میان مراجعه‌کنندگان، بانوانی با سن‌وسال‌های مختلف هم دیده می‌شدند.
قدک‌پور از حاج‌خانمی گفت که بیش از ۷۰ سال داشت و برای آموزش آمده بود. او فقط تماشاگر نبود؛ از روزهای جنگ خاطره داشت و وقتی پای صحبت می‌نشست از کارهایی می‌گفت که زنان آن روزها انجام می‌دادند.برای لحظه‌ای انگار دو نسل در این چادر به هم رسیده بودند؛ دخترکی هفت، هشت ساله که دست‌های کوچکش را برای یاد گرفتن کار با سلاح جلو برده بود و پیرزنی که سال‌ها پیش جنگ را نه از قاب خاطره که از نزدیک دیده بود.قدک‌پور می‌گوید: هدفشان فقط آموزش کار با سلاح نیست. شاید روزی هیچ‌کدام از این زنان و دختران مجبور نشوند از این مهارت استفاده کنند اما مهم این است که بدانند اگر روزی کشورشان به حضورشان نیاز داشت می‌توانند وارد میدان شوند.در میان شلوغی موکب، صدای آموزش دوباره بلند شد. دخترک با پیراهن قرمز خالدار هنوز کنار سلاح ایستاده بود. این بار انگار دست‌هایش مطمئن‌تر شده بود. مربی چیزی گفت و او با دقت گوش داد. چند زن دیگر هم دورتر ایستاده بودند و نگاه می‌کردند.
از دور که نگاه‌شان می‌کنم انگار هر کدامشان بخشی از روایتی است که از نسل‌های گذشته به نسل امروز رسیده‌اند یا اینکه روایتی از امروز برای فردا خواهند شد. روایتی از زنانی که در روزهای سخت، خانه و میدان را از هم جدا ندیدند. از مادرانی که پشتیبان بودند، از زنانی که امدادگر شدند و از دخترانی که امروز می‌خواهند در میدان بودن را یاد بگیرند.شاید آن دختر هفت‌ساله هنوز برای فهمیدن معنای جنگ کوچک باشد؛ شاید آن حاج‌خانم هفتاد و چند ساله دیگر توان روزهای جوانی را نداشته باشد اما میان این دو نسل قطعا یک چیز مشترک است ایستادن پای وطن.
captcha
آخرین اخبار