دستش را کنار صورتش کشید و ادامه داد: تا به خود آمدم شنیدم که نظامیان حاضر در صحنه تنها فریاد میزنند که بخوابید روی زمین.
صدای شلیک اول که آمد، کسی هنوز نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.رژه نیروهای مسلح بود و همه چیز همانطور پیش میرفت که باید؛ صفهای منظم و سرشار از غرور نظامیان، صدای مارش نظامی و تکانههای پرچم در بلندای جایگاه اما ناگهان صدای شلیک گلوله همه چیز را برهم زد.
محمدامین ناصرین خبرنگار فارس بود و آن روز یعنی ۳۱ شهریور ماه سال ۹۷ برای پوشش مراسم رژه نیروهای مسلح اهواز در محل مراسم حضور داشت اما امروز راوی روزی است که صحنه رژه در چشم بر هم زدنی صحنه جنگ شد.
هیجانی در صدایش پیدا میشود که از پشت نفسهای تند شدهاش در میآید؛ میگوید: در آن چند ثانیه نخست، تقریباً هیچکس تصور نمیکرد اتفاقی غیرعادی در حال رخ دادن است. رژه نظامی بود و شنیدن صدای تیراندازی، در همان لحظه اول، لزوما معنای حمله نمیداد اما رگبار که ادامه یافت همه چیز تغییر کرد.صدای مارش نظامی جایش را به فریاد حاضران و جیغ زنان و کودکان داد اما هنوز هم در شوک بودند و آنچه که میدیدم گلوله بود که به سمت جایگاه ویژه مسؤولان شلیک میشد.دستش را کنار صورتش کشید و ادامه داد: تا به خود آمدم شنیدم که نظامیان حاضر در صحنه تنها فریاد میزنند که بخوابید روی زمین.
همه تقریباً همان لحظه خودشان را روی زمین انداختند. میگوید حدود ۱۵ تا ۲۰ ثانیه، در وضعیتی که هنوز نمیدانستند تیراندازی دقیقاً از کدام سمت انجام میشود و باید برای نجات جانشان به کجا بروند که در آن چند ثانیه، نگاهش به پسربچهای افتاد که کنار او روی زمین افتاده بود.عینکش را از چشمانش برداشت و خیره به نقطهای گفت: کودکی حدود پنج، شش ساله که برای تماشای رژه آمده بود. خانهشان همان حوالی، طرفهای کمپلو بود و مثل خیلی از مردم برای تماشای مراسم خودش را به محل رژه رسانده بود روی زمین افتاده بود و از ترس گریه میکرد.
ناصرین هنوز از کودک حرف میزند که صدایش آرامتر میشود؛ انگار میان آن همه تصویر، این یکی بیشتر از بقیه در ذهنش مانده است. چند لحظه بعد، دوباره صدای شلیکها در خاطرهاش ادامه پیدا میکند.میگوید یک وقفه میان تیراندازی افتاد. چند ثانیهای سکوت بود و بعد دوباره صدای یکی از نظامیان بلند شد که "فرار کنید، بدوید"."به نظر میرسید تیراندازان برای لحظاتی درگیر شدهاند و جهت تیراندازی تغییر کرده است. همه فرصت را غنیمت شمردند و از جا بلند شدند."من هم بلند شدم اما درست در همان لحظه، سربازی که کنارم بود هدف گلوله قرار گرفت.سرش را به نشانه افسوس تکان میدهد و میگوید: نمیدانم آن زخم عاقبتش را به کجا رساند. آن لحظه دیگر فقط صدای شلیک نبود که در فضا پیچیده بود؛ آدمهایی را میدیدم که زخمی شده بودند و هرکس به سمتی میدوید.
لابهلای مرور خاطراتش چشمهایم را میبندم و تصور میکنم دقایقی را که قبلش همه چیز آرام بود. زنها جیغ میزنند و بچهها گریه میکنند و جمعیتی که چند لحظه قبل برای تماشای یک رژه نظامی کنار هم ایستاده بود حالا برای پیدا کردن راهی به سوی جان پناه، از هم گسیختهاند.در مرور خاطراتش هم هنوز نگران آن کودک است: میخواستم بلند شوم که همراه جمعیت به محلی امن پناه ببرم اما چشمم به همان پسربچه بود. کودک میخواست بدود اما پاهایش توان همراهی با او را نداشت. پاهایش روی زمین کشیده میشد و سرعتش از ترس کم بود. اینجا دستهایش را به حالت آغوش در میآورد؛ انگار هنوز وزن آن کودک را به یاد دارد. میگوید: بغلش کردم و به سمت تالار آفتاب دویدم.
اما پیش از آنکه بتواند خودش را از مهلکه دور کند، لحظهای را به یاد میآورد که فکر کرده بود شاید دیگر فرصتی برای فرار نداشته باشد.پیشانیاش نم عرق گرفته است. صدایش لرزش خاصی پیدا میکند لرزشی که از روی ترس نیست و حاصل بهم ریختگی مرور بعضی از تصاویر است که بر روی ذهنش قاب شدهاند.میگوید همان لحظه شهادتین را خوانده و به امام حسین(ع) سلام داده است.بعد دوباره به همان چند ثانیه برمیگردد؛ به لحظهای که در ذهنش گذشته بود شاید گلوله بعدی به خودش بخورد.
"به تالار آفتاب که رسیدم، میان مردم مجروح و زخمی بود. با آن همه دلهرهای که در فضا پیچیده بود اما هیچکس به فکر خودش نبود. در همان حین که فکر میکردیم جایمان امن است، یکی از تروریستها تا دم تالار آفتاب آمد اما در آن لحظه نمیدانم چه شد که شلیک نکرد."لحظهای مکث میکند؛ انگار هنوز هم برایش روشن نیست چرا آن گلوله شلیک نشد. بعد ادامه میدهد: همه آن صحنه را دیدند. از همان سمت راست جایگاه که فرار کرده بودیم، خودمان را به دیوار پشتی تالار آفتاب رساندیم.
میگوید راهی جز پریدن از دیوار نبود. چند زن و کودک هم آنجا بودند و باید کمکشان میکردند تا از روی نردهها عبور کنند."ماندم کمکشان کردم که از روی این نردهها بپرند آن طرف. بعد خودم آمدم توی آن کوچه باریک پشت تالار آفتاب."کوچه باریک، حالا برایش تبدیل به مسیر نجات شده بود. مسیری که هنوز نمیدانست انتهایش به کجا میرسد."همانجا سریع تماس گرفتم با مدیر خبرگزاری و شروع به گفتن هر آنچه اتفاق افتاده بود."نامها و جزئیات آن روز را یکییکی از میان خاطراتش بیرون میکشد. حادثه برای او هنوز یک روایت تمامشده نیست؛ مجموعهای از چند تصویر است که هر بار با گفتنشان دوباره مقابل چشمش قرار میگیرند.
میگوید بعد از آن، مسیرشان به سمت پارکینگ ادامه پیدا کرد اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره صدای شلیک بلند شد."ما آمدیم همان کوچه باریکه را تا پشت پارکینگ. چند دقیقه بعد دوباره فاز دوم شلیکها شروع شد."میان جملهاش مکث میکند و ادامه میدهد: "حالا اینکه این عملیات از قبل برنامهریزی شده بود یا اتفاقی اینطور پیش رفت، نمیدانم، ولی دوباره صدای شلیک آمد."
حادثه انگار تمام نمیشد؛ هر بار که تصور میکردند از تیررس خارج شدهاند، صدای شلیک دوباره آنها را به همان چند دقیقه هولناک برمیگرداند.گوشی همراهش زنگ میخورد و قصه تمام میشود اما آن روز هنوز تمام نشده است. ۲۴ نام، از نظامی و مردم عادی تا پسربچهای چهار ساله، در فهرست شهدای این سرزمین ماندهاند.و من هنوز به آن کودک فکر میکنم؛ کودکی که آن روز برای تماشای رژه آمده بود اما پیش از آنکه چیزی از رژه به خاطر بسپارد، صدای گلولهها را شنید و در آغوش یک خبرنگار، از میان آن همه آتش و اضطراب گذشت.