چند دانه خارک طلایی را روی پیشخوان گذاشت و همانها رشته افکارم را پاره کردند و سر صحبتمان را باز کردند. پرسیدم: "چرا به این محله میگویند سیاهپوشان؟"
، هویت و تاریخچه خانوادگی هر فرد را معمولاً از نام خانوادگی، نام پدر و اجدادش میتوان شناخت؛ اما جالب است بدانید در دزفول، نام محله زندگی فرد یا حالا که محلههای نوساز پدید آمدهاند، نام محله قدیمی پدران، بخشی از شناسنامه شفاهی هر نفر است.محلههایی مثل سیاهپوشان، قلعه، کرناسیان، صحرابدر، ساکیان و چندین نام دیگر که پشت هر کدامشان قصهای با قدمت چند صد سال و گاه چند هزار سال نشسته است.در یکی از روزهای شرجیِ دزفول، پیدا نشدن تاکسی بهانهای شد تا چند دقیقهای همکلام یکی از میوهفروشان محله سیاهپوشان شوم.
دستم را زیر چانهام گذاشته بودم و مشتریهایش را نگاه میکردم و در این فکر بودم که هیچکدامشان سیاه به تن ندارند؛ پس چرا محلهشان به این نام معروف است؟چند دانه خارک طلایی را روی پیشخوان گذاشت و همانها رشته افکارم را پاره کردند و سر صحبتمان را باز کردند.پرسیدم: "چرا به این محله میگویند سیاهپوشان؟"
از سؤال ناگهانیام چشمانش گرد شد و خندهای متعجب روی لبانش نشست.گفت: "سیاهپوشان را اگر میخواهی بشناسی، باید آقا رودبند را بشناسی."بعد دستش را به سمتی گرفت که بقعه از میان خانهها پیدا بود."این سید، قصهاش خیلی قدیمیتر از این محله است."پاکت میوه را دست مشتری داد، روی چهارپایه گوشه مغازه نشست و در حالی که نگاهش هنوز به سمت بقعه بود، شروع کرد به تعریف کردن.
خلاصه قصهاش این بود که سید سلطان علی، از سادات و از خاندان سید صدرالدین موسی، از اجداد خاندان صفوی، بود و نسبش با ۱۹ واسطه به یکی از فرزندان امام موسی کاظم(ع) میرسید. روایت میکند که سید مدتی در کاظمین به عبادت و مجاهدت مشغول بود تا اینکه شبی در عالم رؤیا امام جواد(ع) را دید و مأمور شد به دزفول بیاید و مردم این منطقه را به مذهب شیعه اثنیعشری دعوت کند.پنکه کوچکی که روی میز مغازه بود و انگار خودش هم خاطرات چند دهه را با خود داشت، روشن کرد. باد گرم کوچه را به سمت داخل مغازه میزد و او ادامه داد: میگویند وقتی سید به دزفول آمد، در همین حوالی ساکن شد و شروع کرد به ارشاد مردم. آن زمان همه مثل امروز شیعه نبودند.
مرد کمی جلوتر آمد و صدایش را پایین آورد؛ انگار میخواست ادامه قصه را آهستهتر بگوید."مردم اول پای حرفهای سید نشستند اما کمکم بیاعتنایی کردند و حتی او را به تمسخر گرفتند. سید هم هشدار داد اگر از باورشان دست نکشند، آب رودخانه به رویشان بسته میشود. مردم هم که چنین چیزی را باور نمیکردند، گفتند اگر آب را بستی، ما ایمان میآوریم."دستش را به سمت بقعه آقا رودبند گرفت. "سید سلطان علی رو به رودخانه کرد و از خدا خواست آب را متوقف کند. میگویند آب دز درست از همان جایی که حالا بقعه ایشان قرار دارد، از حرکت ایستاد."
قصه را که تعریف میکرد، دستش همچنان در هوا مانده بود؛ انگار رودخانه را همانجا، روبهروی خودش میدید."مردم که این صحنه را دیدند، پریشان و پشیمان نزد سید آمدند، توبه کردند و پذیرفتند به مذهب شیعه اثنیعشری درآیند. بعد از آن آب دوباره جاری شد و از همینجا بود که سید سلطان علی به «رودبند» معروف شد."هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای "یاالله" پیرمردی، کلامش را برید. پیرمرد وارد مغازه شد و معلوم بود وقتی بیرون مغازه نشسته بود، بخشی از صحبتهای ما را شنیده است.گفت: "همانجا بود که آقا رودبند برای مردم دزفول عزیز و گرامی شد."
میوهفروش که انگار او را میشناخت، لبخند زد و جا برای پیرمرد باز کرد. پیرمرد نشست و ادامه داد: "آقا رودبند همیشه سیاهپوش حضرت اباعبدالله(ع) بود. مردم هم به تأسی از او سیاه پوشیدند و کمکم اینجا شد سیاهپوشان."حالا روایت را پیرمرد در دست گرفته بود."اما قصه آقا رودبند فقط همین نیست."
روبهروی پنکه نشست. باد سرد و ضعیف پنکه صورتش را تکان میداد و او قصه دیگری را شروع کرد."میگویند سالها پیش، وقتی تیمور گورکانی از سرزمینی دور عبور میکرد، تازیانه مرصع و محبوبش به آب افتاد. اطرافیان و شناگران ماهر هرچه گشتند، نتوانستند پیدایش کنند. همان موقع مردی ژندهپوش دستش را داخل آب برد و تازیانه را بیرون آورد."پیرمرد مکثی کرد. "تیمور از این اتفاق خیلی تعجب کرد. از مرد درباره هویتش پرسید. مرد گفت: فعلاً کاری به من نداشته باش؛ در دزفول همدیگر را خواهیم دید."
میوهفروش لیوانی آب خنک به دست پیرمرد داد. پیرمرد چند جرعه نوشید و ادامه داد: "آن مرد، سید سلطان علی بود."حالا دیگر هر دو نفر به سمت بقعه نگاه میکردند.پیرمرد گفت: "سالها بعد، تیمور در یکی از لشکرکشیهایش با گروهی از مردم منطقه الوار درگیر شد. شکستشان داد و حدود ۱۰ هزار نفر را به اسارت گرفت و با خودش به دزفول آورد. میخواست همه را بکشد، اما خاطره همان مرد ژندهپوش و تازیانه دوباره یادش آمد. سراغ سید را گرفت و به محل سکونتش در حوالی تخت سلطان رفت."
پیرمرد خش گلویش را صاف کرد و گفت: "تیمور در دلش گفته بود اگر سید غذایی برایش بیاورد که تا آن روز نخورده باشد و حتی از نیتش باخبر شود، بزرگی او را باور میکند."سید برای تیمور نان و ماست آورد. تیمور گفت: من ماست زیاد خوردهام.سید گفت: اما این ماست را در عمرت نخوردهای؛ از شیر آهوان است.پیرمرد لبخند زد. "تیمور که این را دید، از سید خواست حاجتی از او بخواهد. سید فقط یک چیز خواست؛ جان اسیران را ببخشد."تیمور پذیرفت، اما گفت تنها به اندازه گنجایش همین اتاق آنان را میبخشد و بقیه را خواهد کشت.پیرمرد خندهای معنادار و شیرین کرد و گفت: اما آن اتاق کوچک، به شکلی که خودت نمیتوانی باور کنی، جای تمام اسیران شد. هر ۱۰ هزار نفرشان از مرگ نجات پیدا کردند و بعد در شمال دزفول ساکن شدند.
نگاهم دوباره به کوچه افتاد؛ به آدمهایی که بیخبر از قصهای که قرنهاست در دل این محله چرخیده، از کنار بقعه میگذشتند.پیرمرد گفت: از همان وقت بود که اینجا شد سیاهپوشان.حرفهایشان که تمام شد از مغازه بیرون آمدم. حالا دیگر معمای نام این محله برایم حل شده بود. به آدمهایی نگاه میکردم که در کوچهها رفتوآمد میکردند؛ مردمی که قرنهاست قصه سیاهپوش شدنشان را با نام سید سلطان علی گره زدهاند و به عشق اباعبدالله(ع)، سیاهپوش عزای او شدهاند.*عکسهای استفاده شده در گزارش مربوط به کوچه پس کوچههای محله سیاهپوشان دزفول است که جز بافت قدیمی این شهر محسوب میشوند.