در میان کوچههای قدیمی دزفول، قلعهای قرار دارد که برخلاف بسیاری از بناهای تاریخی همدوره خود، هنوز خالی از سکنه نشده است؛ قلعهای که پس از حدود ۱۸ قرن هنوز دیوارهای تاریخی و خانههای فرسودهاش پناه زندگی صدها نفرند.

شاید در جای جای کشور قلعههایی دیده باشید یا نامشان به گوشتان خورده باشد که حالا جز میراث فرهنگی و خالی از سکنهاند اما در دل شهر دزفول قلعهای است که محل زندگی صدها نفر و کوچه پس کوچههایش هنوز با قدمهای مردم نفس میکشند.در دزفول مثل هر شهر دیگری محلات نامی دارند که پشت هر نام قصهای نشسته است اما شاید در کمتر شهری قصه نامها تاریخچه هزار و چند صد ساله داشته باشد.محله قلعه دزفول راوی ۱۸۰۰ سال پیش است؛ روزهایی که قلعهای برای نگهبانی از پل تازه ساخته شده ساسانی بنا میشود. این را سید عبدالمحمد میگوید.
آفتاب تیز و مستقیم میتابید و هر چند لحظه کوچهای جدید پیش پایم راه باز میکرد و خانهای قدیمی جلوی چشمم میایستاد و بوی خاک آجرها زیر خنکای سایه دیوارهای کهن قلعه میپیچید. مشغول عکسبرداری از خانههای قدیمی، کوچههای باریک و پیچ در پیچ و ناامید از کوچههای خلوت بودم که سید عبدالمحمد عصا زنان از ابتدای کوچه وارد شد.بعد از چند قدم به خانهای رسید و روی پلهاش نشست تا نفسی تازه کُند که کنارش ایستادم. او که انگار زودتر مرا دیده بود و سکوت را شکاند و گفت: دختر جان این عکسها را به هرکس نشان دادی بگو این دیوارهای ریخته روزی زیبایی یک شهر بودند. به حالایشان نگاه نکنند که از درد بیمحبتی ریختهاند اینها سالها خانه و سقف بالاسر خانوادهها بودند و آجر به آجرشان رازدار قصه آدمهای آن خانه است.
در کوچههای محله قلعه که قدم میزدم بناهایی دیده میشد که فروریخته بودند و زیر تل خاک تنها ستونهایی شکسته سر به بیرون کشیده بودند و حالا سید روبهروی یکی از آنها نشسته بود و غصهشان را میخورد.
سید عبدالمحمد میگوید: هجده قرن پیش را اگر بخواهی حساب کنی، میشود حدود سال ۲۶۰ میلادی. همان روزهایی که شاپور اول، پادشاه ساسانی، امپراتور روم را شکست داد و به اسارت گرفت. حدود ۱۰ هزار اسیر رومی را هم آوردند اینجا، دزفول.حرفش که به اینجا رسید، دستش را روی زانویش گذاشت و کمی خودش را روی پله جابهجا کرد. آفتاب بیرحمانه روی کوچه میتابید. دکمه بالای جلیقه طوسیرنگش را باز کرد و دستی به پیشانیاش کشید."این پل را همین اسیرها ساختند. اما خب وقتی قرار بود این همه آدم اینجا کار کنند، اول باید یک جایی باشد که هم از منطقه نگهبانی کنند و هم حواسشان به اسیرها باشد. برای همین اول یک قلعه نظامی محکم، همین حوالی در ساحل شرقی رودخانه دز ساختند."

آقا سید لحظهای ساکت شد و با عصایش به دیوار آجری روبهرو اشاره کرد؛ انگار میخواست میان آن آجرهای فروریخته، همان قلعه قدیمی را پیدا کند."بعد که قلعه ساخته شد، دور و برش هم کمکم آبادی درست شد؛ برای نگهداری مصالح پل و برای اینکه سازندههای پل آنجا زندگی کنند. همین آبادی کوچک شد چیزی که امروز ما بهش میگوییم محله قلعه. یعنی اگر بخواهی ریشهاش را پیدا کنی، باید بروی هجده قرن عقبتر."
بعد دوباره رشته کلام را گرفت: این آبادی، کمکم بزرگتر شد و وقتی به سمت ساحل دز رفت، نام روناش شکل گرفت. آن زمان به این منطقه میگفتند قصر روناش؛ محدودهاش هم تقریبا از همین محله قلعه تا مسجد جامع بود. مردم اینجا را هم "قصری" صدا میزدند.لبخند کوتاهی زد و ادامه داد: حتی الان هم اگر توی دزفول را بگردی، آدمهایی را پیدا میکنی که فامیلیشان قصری است. این اسمها همینطوری به وجود نیامدهاند دختر جان؛ هر کدامشان یک تکه از تاریخ این شهرند.
نگاهم دوباره روی دیوارهای قدیمی چرخید. دیوارهایی که بعضی هنوز سرپا بودند و بعضی دیگر زیر بار سالها بیمهری فرو ریخته بودند. سید که انگار حرفهایش تمام شده بود عصایش را برداشت، آرام از جا بلند شد و قبل از اینکه راه بیفتد، نگاهی به یکی از خانههای مخروبه انداخت و حرف قشنگی هدیه داد: این کوچهها را اگر بلد باشی بخوانی، خودشان برایت تاریخ تعریف میکنند.
به دیوار خاکی و ترکخورده تکیه دادم. آفتاب هنوز تند میتابید و سایه دیوار، تنها پناه کوچه بود. شاید قصه محله قلعه همین باشد؛ جایی که ۱۸ قرن است زندگی در آن ادامه دارد اما خودش هر روز کمی بیشتر از دیروز فراموش میشود.در محله قلعه، هنوز صدای قدمهای مردم و بوق ماشینهایشان میآید اما باید حواسمان باشد پیش از آنکه این قدمها روی خاکستر تاریخ بنشیند برای نجات خانههایی که هنوز ایستادهاند، قدمی برداریم.