تاریخ انتشار: ۰۴ شهريور ۱۴۰۵ - ۲۲:۴۸
کد خبر: ۳۳۵۸۲۷
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

کام‌تان را با خرمای خوزستان شیرین کنید

قبل از اینکه چیزی بپرسم، پسربچه‌ای از پشت سر می‌رسد و خرما را از دستش می‌قاپد. زن می‌گوید: آهای! اون برای جعبه بود!بچه در حالی که خرما را می‌جود، می‌گوید: من فقط داشتم کیفیتش را بررسی می‌کردم... .
 هنوز آفتاب کامل بالا نیامده که نخلستان شلوغ می‌شود. صدای کشیده شدن جعبه‌ها روی زمین، سلام و احوالپرسی آدم‌ها و گاهی صدای خنده بچه‌ها از لابه‌لای نخل‌ها می‌آید.پیرمرد دستش را سایه‌بان چشم‌هایش می‌کند و به خوشه‌ها نگاه می‌کند.می‌پرسم: امسال خرما چطور شده؟لبخند می‌زند: مثل هر سال الحمدلله.عرق از پیشانی‌اش خشک می‌کند و می‌گوید: امان از گرما. هر سال همین موقع که می‌شود، می‌گوییم سال بعد نمی‌آییم. ولی سال بعد که از راه می‌رسد، باز همین‌جاییم.
او سال‌هاست زندگی‌اش بین همین ردیف‌های نخل گذشته. درخت‌هایی که بعضی‌هایشان را از روی شکل تنه و برگ‌هایشان می‌شناسد.می‌گوید: این نخل را ببین. از وقتی جوان بودم کنارش کار کردم. آن موقع خودم بالا می‌رفتم، الان پسرم می‌رود.نگاهش می‌کنم؛ انگار درباره یک درخت حرف نمی‌زند، درباره یکی از اعضای خانواده‌اش حرف می‌زند.پسرش همان نزدیکی مشغول آماده کردن وسایل برداشت است. طناب را مرتب می‌کند و می‌گوید: باید حواست به همه‌چی باشد. هم خودت، هم خوشه، هم کسی که پای نخل ایستاده.
می‌پرسم: سخت نیست؟می‌خندد: هست، ولی دیگه بدن آدم یاد گرفته. اوایل می‌گفتم چرا آسانسور برای نخل درست نمی‌کنن!صدای قهقه در نخلستان می‌پیچید که همان دم یکی از کارگرها از آن طرف داد می‌زند: آسانسور برای آدم‌های تنبل است!پسر جواب می‌دهد: تو اول خودت بیا بالا، بعد درباره تنبلی حرف بزن!دوباره خنده بین آدم‌ها می‌پیچد اما کار بی‌وقفه ادامه دارد. هر خوشه‌ای که پایین می‌آید، چند جفت چشم منتظرش هستند. زن‌ها خرماها را خوب نگاه می‌کنند و آنهایی را که برای بسته‌بندی مناسب‌اند جدا می‌کنند.
یکی از زن‌ها خرمایی را بالا می‌گیرد و می‌گوید: این را ببین؛ رسیده، سالم، خودش باید برود در جعبه.زن دیگری که کنار دستش نشسته، می‌گوید: اول بگذار من ببینم! شماها همه خرما را خوب می‌بینید آخرش خراب‌ها می‌ماند برای من.می‌خندند.کارشان فقط جدا کردن خرما نیست. باید محصول را با دقت نگاه کنند؛ خرمای رسیده از نارس جدا شود، خرماهای آسیب‌دیده کنار گذاشته شوند و خوشه‌ها برای بسته‌بندی مرتب شوند.می‌پرسم: از کجا می‌فهمید کدام‌شان خوب است؟زن جواب می‌دهد: چشم می‌خواهد و حوصله. بعد از چند سال دیگر دست آدم خودش می‌فهمد.کمی مکث می‌کند و یک خرما برمی‌دارد: مثلاً این را ببین. رنگش، پوستش، نرمی‌اش معلومه که آماده‌ست.
قبل از اینکه چیزی بپرسم، پسربچه‌ای از پشت سر می‌رسد و خرما را از دستش می‌قاپد.زن می‌گوید: آهای! اون برای جعبه بود!بچه در حالی که خرما را می‌جود، می‌گوید: من فقط داشتم کیفیتش را بررسی می‌کردم!یکی از مردها می‌خندد: این از الان خرماچی شده. فقط هنوز بخش برداشت حقوقش را بلد نیست!بچه با جدیت می‌گوید: حقوقم خرماست. و این‌بار همه می‌خندند.
در گوشه دیگری از نخلستان، چند جعبه پر شده است. خرماها در کنار هم ردیف شده‌اند؛ محصولی که تا چند وقت دیگر سر از بازارهای مختلف درمی‌آورد.از یکی از نخل‌دارها درباره رقم خرما می‌پرسم.می‌گوید: اینجا هر خرمایی برای خودش مشتری داره. استعمران یک جور، زاهدی یک جور، برحی هم که جای خودش.می‌پرسم: کدوم را بیشتر دوست دارید؟بدون مکث اما با لبخند می‌گوید: همانی که بیشتر پول بدهد!بعد جدی‌تر ادامه می‌دهد: اما واقعا هر کدامشان یک خاصیتی دارند. یکی برای خوردن است، یکی برای بازار بهتر، یکی ماندگاریش بیشتر هست. ما باید این‌ها را بلد باشیم.گرما حالا خودش را نشان داده. لباس‌ها خیس عرق شده‌اند و سایه نخل‌ها پناه باارزشی شده است.رو به کارگر جوان می‌گویم: این گرما اذیت‌تان نمی‌کند؟با دست عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند و می‌گوید: چرا اذیت نکند؟! آدم را مثل زودپز می‌پزد.بعد به خوشه‌ها اشاره می‌کند: ولی وقتی محصول را می‌بینی، می‌گویی خب ارزشش را داشت.
کنارش پیرمردی نشسته و خرمایی در دست دارد.می‌گوید: این درخت با آب و آفتاب بزرگ شده، ما هم با همین‌ها بزرگ شدیم. گرما برای ما چیز تازه‌ای نیست.می‌پرسم: اگر یک سال خرما خوب ندهد چه؟لبخندش محو می‌شود: اون سال، دل نخل‌دار هم مثل نخل می‌گیرد.سکوت کوتاهی می‌کند و بعد آرام می‌گوید: نخل را باید نگه داشت. این فقط محصول نیست، زندگی ماست.حالا بچه‌ها دوباره بین نخل‌ها دویده‌اند. یکی جعبه کوچکی را می‌کشد و با غرور می‌گوید: من امروز خیلی کار کردم.مادرش نگاهش می‌کند: تو که به تنهایی نصف خرماهایی که جمع کردی را خوردی...بچه جواب می‌دهد: خب این هم یک کاره!
روز که به پایان نزدیک می‌شود سایه نخل‌ها بلندتر شده و جعبه‌های پر یکی پس از دیگری کنار هم قرار گرفته‌اند.پیرمرد قبل از رفتن دوباره دستش را روی تنه نخل می‌کشد.بعد نگاهش را به نخل‌ها می‌دوزد و می‌گوید: ما منتظر خرماییم، خرما هم انگار منتظر ماست. سال بعد دوباره میایم.و شاید قصه نخلستان همین باشد؛ آدم‌هایی که هر سال زیر آفتاب تند جنوب، دستشان را به شاخه‌های بلند می‌رسانند، خوشه‌ها را پایین می‌آورند و سهمشان را از زحمت یک‌ساله می‌گیرند. فصل برداشت که تمام شود، نخل‌ها دوباره آرام می‌شوند اما نه برای همیشه.چون اینجا همه می‌دانند سال بعد، باز یکی باید بیاید، سرش را بالا بگیرد، به خوشه‌ها نگاه کند و بگوید: خب، ببینیم امسال نخل چی برایمان آورده...
captcha
آخرین اخبار