تاریخ انتشار: ۱۳ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۲
کد خبر: ۳۳۳۱۸۸
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

شانه آماده کنید، داغ پدر می‌آید

تهران امروز دیگر فقط یک شهر نبود؛ خانه‌ای بود که پدرش را بدرقه می‌کرد. میلیون‌ها نفر آمده بودند تا آخرین سلام را بگویند؛ سلامی که بیش از آنکه پایان یک زندگی باشد، آغاز دلتنگی نسلی بود که خود را در سوگ پدر ایستاده می‌دید.
  امروز تهران شبیه هیچ روزی نبود، نه در حافظه این شهر و نه در خاطره این ملت. از نخستین ساعات بامداد، پیش از آنکه آفتاب تیرماه بر آسفالت داغ بنشیند، خیابان‌ها مملو از مردمی بود که از هر سوی ایران خود را رسانده بودند. از خوزستان و آذربایجان، از سیستان و بلوچستان، از خراسان، از گیلان، از کردستان و لرستان. گویی تمام جاده‌های کشور تنها یک مقصد داشتند تهران!برای آخرین سلام. کسی دعوتنامه‌ای در دست نداشت؛ دعوت از دل‌ها رسیده بود. از پیرمردی که عصا به دست آمده بود تا نوجوانی که پرچم بر دوش داشت، مادری که کودک خردسالش را در آغوش گرفته بود و جوانی که ساعت‌ها در گرمای سوزان ایستاده بود، همه آمده بودند تا بگویند میان یک ملت و رهبرش، پیوندی بود که با گذر زمان گسسته نشد و نمی‌شود. مصلای امام خمینی(ره) آخرین امانت خود را در آغوش گرفت. حال هیچ کس خوب نیست. سال‌ها اینجا با صدای خطبه‌ها و نمازهای رهبر آشنا بود؛ سال‌ها مردم پشت سر او قامت بسته بودند. اما امروز، همان مصلا، در ماتمی سنگین، میزبان پیکری بود که روزگاری از همین جایگاه، امید و استقامت را به یک ملت هدیه می‌داد.
دیوارها هم بغض دارند. ستون‌های مصلا خاطره‌ی آن صدا را زمزمه می‌کردند. باور این وداع آسان نیست. چگونه می‌توان پذیرفت مردی که سال‌ها تهران با حضورش معنا می‌یافت، امروز برای همیشه از این شهر می‌رود؟ چگونه می‌توان با خیابان‌هایی روبه‌رو شد که هر گوشه‌شان خاطره‌ای از او را در خود دارد و حالا تنها صدای اشک و صلوات در آن‌ها می‌پیچد؟ امروز ما کف خیابون‌ها، از غم بی‌بدری فقط گریه نکردیم؛ زار زدیم، هق‌هق زدیم، شکستیم. آدم‌های غریبه، کنار هم ایستادیم، به هم تسلیت گفتیم و بی‌آنکه همدیگر را بشناسیم، در آغوش هم عزاداری کردیم. بزرگِ داغ از دست دادن شما، آقاجان، همین بس که مردهای این سرزمین، مثل مادران داغدار گریستند. بی‌پناه، بی‌قرار و بی‌اختیار. حالا روزهای زیادی از آن اسفند تلخ گذشته، این داغ اما کهنه نشد، هر روز عمیق‌تر، هر روز جان‌سوزتر. هر بار که تصویری از آن روزها می‌بینیم، قلبمان دوباره تیر می‌کشد، انگار همان سحر است، همان خیابان‌ها و همان بغضی که راه نفس را می‌بست. انگار تازه باید باور کنیم که دیگر نیستید، این غم را با پوست و خونمان زندگی کنیم، با تمام وجود لمسش کنیم، و چاره‌ای نیست، باید بسوزیم و بسوزیم.امروز در میان جمعیت، اشک‌ها تنها از اندوه نبود؛ از دلتنگیِ آینده‌ای بود که دیگر حضور تو را نخواهند دید اما کدام نفس مسیحایی، آب زلالی پشت سر تو ریخت که به شکل سید مجتبی به ما بازگشتی؟ بازگشتی نه با جسم، که با روح و راهی که هرگز پایان نمی‌یابد.
آقا جان میدانی این وداع، فقط وداع تهران نیست؟ انگار مرزها هم در برابر این بدرقه، معنای خود را از دست داده‌اند. تهران، آغاز این وداع بود؛ اما پایانش نه. کاروان از حرم تا حرم رفت؛ از ایران تا عراق؛ از دل‌هایی که سال‌ها با نام تو زیسته‌اند. پس از ایران، شانه‌های مردم عراق امانت‌دار این پیکر می‌شوند. در کاظمین، در نجف، در کربلا... در کوچه‌هایی که بوی تاریخ تشیع را می‌دهند و قرن‌هاست قدم‌های عاشقان اهل‌بیت(ع) را به یاد دارند. و چه تصویر باشکوهی؛ مردمی که از بغداد تا کاظمین، از کربلا تا نجف، بر دوش‌های خود مَردی را بدرقه می‌کنند که عمرش را در دفاع از آرمان‌های انقلاب اسلامی و حمایت از محور مقاومت سپری کرد. این تشییع، دیگر تنها مراسم یک ملت نیست، مراسم امتی بود که از تهران تا بین‌الحرمین امتداد می‌یابد. در باور عاشقانت، این وداع تنها یک سفر زمینی نبود. دل‌ها زمزمه می‌کردند: آقا مگر می‌شود شهیدی با این همه داغ و غربت، از کنار حرم امیرالمؤمنین(ع) بگذرد و سلامی تازه نشنود؟ مگر می‌شود کربلا، سرزمین خون و وفاداری، میزبان کاروان وداع نباشد؟ و مگر می‌شود کاظمین، شهر غربت امام کاظم(ع)، سهمی از این بدرقه نداشته باشد؟ آقا جان می‌بینی؟ شاه نجف، شهید کربلا، و امام کاظم، همگی تو را دعوت کردند و حواسشان بود که با تو دیداری تازه کنند. رهبر شهیدم تو چه کردی که امام حسین، آن عزیز دردانه خدا، نیز مشتاق دیدار تو شد؟ امروز تهران اشک می‌ریزد، فردا نجف و کربلا و کاظمین. امروز خیابان‌های پایتخت مملو از جمعیتی بود که از دورترین شهرهای ایران آمده بودند؛ فردا میلیون‌ها دل دیگر، در سرزمین عراق، ادامه همان وداع را زمزمه خواهند کرد.
این بدرقه، دیگر متعلق به یک جغرافیا نیست؛ روایتی است که مرزهای سیاسی را پشت سر می‌گذارد و در حافظه تاریخ ثبت خواهد شد. دنیا برای تشییع رهبر بپا خواست و حتی شخصیت‌های بین‌المللی نیز برای شرکت در مراسم به تهران آمدند؛ گویی جهان نیز فهمیده بود که این وداع، وداع یک مرد نیست، وداع یک تاریخ است.اما در این میان، یزید زمان، آمریکا و رژیم صهیونیستی، مگر تاریخ نخواندند که تو را شهید کردند؟ مگر نمی‌دانستند که قرن‌ها از عاشورا گذشت، اما داغ عزای حسین در دل مؤمنین سرد نشد و این بار نیز خون شهید، نهال انقلاب تنومند خواهد کرد؟ راستی آقا جان این شهادت عجیب و غریب، تاریخ افول یهود را را نزدیک‌تر و نزدیک‌تر کرد. خون پاک تو، نویددهنده صبحی روشن‌تر برای امت اسلام شد و نابودی قطعی غاصبان قدس .و مگر نه اینکه خون شهید، هرگز بر زمین نمی‌ماند؟ تاریخ بارها نشان داده هر جا شمشیر، گمان کرده روایت را به پایان رسانده، خون، فصل تازه‌ای از همان روایت را آغاز کرده است. این بار نیز دشمن، پیکر را نشانه گرفت، اما اندیشه‌ای را بیدارتر کرد که سال‌ها در دل میلیون‌ها انسان ریشه دوانده بود.امروز، در ازدحام اشک‌ها و صلوات‌ها، کسی از پایان سخن نگفت. همه منتقم بودند، بیرق سرخ یک سرو‌گردن از همه بلندتر بود، همه از ادامه راه می‌گفتند؛ از عهدی که با پیکر شهید دوباره بسته شد، از مسئولیتی که بر دوش نسل‌های بعد ماند و از وعده‌ای که هنوز در دل مؤمنان زنده است؛ وعده پیروزی حق بر باطل.
تهران به خوزستان می‌ماند! داغ و سوزان، دلم یک لیوان «مای بارد» از دست موکب‌دار عراقی می‌خواهد، شاید این آتش داغ را خنک کند. اگر چه عطش این دل، تنها با ظهور آن موعود سیراب خواهد شد؛ موعودی که خون شهیدان، زمینه‌ساز آمدن اوست.تهران، نجف، کربلا، کاظمین و مشهد، هر کدام برگ‌هایی از آخرین فصل این وداع‌اند؛ وداعی که برای دوستدارانش، پایان یک زندگی نیست، آغاز یک دلتنگی بی‌انتها و تولدی دوباره برای امتی است که هرگز نمی‌میرد.
مرجع / فـارس
captcha
آخرین اخبار