تاریخ انتشار: ۰۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۲
کد خبر: ۳۳۲۶۲۶
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

نامی که سرنوشت صاحبش را نوشت

اکنون مردی می‌جنگید که گویی می‌خواست تمام گذشته خویش را با شمشیر جبران کند. مبارزان بسیاری به مقابله‌اش آمدند و یکی پس از دیگری بر خاک افتادند. گرد و غبار میدان بالا گرفته بود و شمشیر حر در میان هیاهوی نبرد می‌درخشید.
  باد داغ بیابان بر شن‌های شراف می‌وزید. آفتاب، بی‌رحمانه بر زمین می‌تابید و کاروانی آرام در دل صحرا پیش می‌رفت؛ کاروانی که مقصدش تنها یک سرزمین نبود، بلکه نقطه‌ای در تاریخ بود که قرار بود تا همیشه مسیر آزادگی را روشن کند.در همان گرمای سوزان، مردی نامدار از راه رسید؛ سوارکاری که نامش در کوفه شناخته شده بود. حر بن یزید ریاحی. فرزند خاندان بزرگی که ریشه‌هایش به اشراف عرب می‌رسید. مردی حدود پنجاه ساله، صاحب نفوذ، شاعر، ادیب و فرمانده‌ای که بسیاری او را به استواری اراده می‌شناختند.او مأموریتی روشن داشت؛ راه را بر حسین بن علی(ع) ببندد.
 
نخستین دیدار در منطقه ذوحسم و شراف رقم خورد. هنگام نماز ظهر بود. سپاه حر تشنه و خسته به کاروان امام رسیده بود. یاران امام حتی به اسب‌های آنان آب دادند. آن روز شاید هیچ‌کس نمی‌دانست در دل این فرمانده کوفی چه غوغایی برپاست. او آمده بود تا مأموریتش را انجام دهد، اما هر قدمی که در کنار فرزند رسول خدا برمی‌داشت، فاصله‌ای میان او و سپاه باطل ایجاد می‌شد.کاروان به سوی کربلا حرکت کرد و حر نیز ناچار همراه آن شد. روزها گذشت و عاشورا نزدیک شد.
در آن سوی میدان، سپاهی عظیم صف کشیده بود و در این سو، گروهی اندک اما استوار ایستاده بودند. میان این دو جبهه، مردی قرار داشت که قلبش آرام و قرار نداشت.شب عاشورا یا به روایتی صبح عاشورا، لحظه سرنوشت فرا رسید. تردیدهای طولانی به پایان رسیدند و حقیقت راه خود را در دل حر گشود.
 او اسبش را به سوی خیمه‌های حسین(ع) راند؛ تنها، یا به همراه فرزندش علی، برادرش مصعب و غلامش عروه. مهم آن بود که راه را یافته بود.وقتی به امام رسید، دیگر فرمانده سپاه دشمن نبود؛ توبه‌کننده‌ای بود که تمام گذشته خود را پشت سر گذاشته بود.
اندکی بعد، از امام اجازه میدان خواست. اسبش را به میان لشکر کوفه راند و پیش از آنکه شمشیر بکشد، زبان به نصیحت گشود. صدایش در میدان پیچید. آنان را به یاد خدا انداخت. از عاقبت خون فرزند پیامبر گفت. کوشید آخرین روزنه‌های وجدان را بیدار کند.اما پاسخ، سکوت نبود؛ تیر بود. نخستین تیرها به سوی او پرتاب شدند و حر فهمید که دیگر سخن کارساز نیست. بازگشت، اجازه نبرد خواست و دوباره به میدان زد.
اکنون مردی می‌جنگید که گویی می‌خواست تمام گذشته خویش را با شمشیر جبران کند. مبارزان بسیاری به مقابله‌اش آمدند و یکی پس از دیگری بر خاک افتادند. گرد و غبار میدان بالا گرفته بود و شمشیر حر در میان هیاهوی نبرد می‌درخشید.دشمن که توان رویارویی تن‌به‌تن با او را نداشت، اسبش را هدف قرار داد. مرکب بر زمین افتاد و حر پیاده جنگ را ادامه داد. زخمی بر زخمی افزوده می‌شد، اما اراده‌اش خم نمی‌شد.سرانجام عمر سعد فرمان داد تا تیراندازان او را هدف بگیرند. صدها تیر از هر سو به پرواز درآمد.
 
گفته‌اند حدود پانصد تیرانداز به سویش نشانه رفتند. بارانی از آهن و مرگ بر پیکر مردی فرود آمد که ساعاتی پیش در سوی دیگر میدان ایستاده بود.حر همچنان جنگید؛ تا آنجا که توان از بدنش رفت و بر خاک داغ کربلا افتاد.یاران امام او را به نزد حسین(ع) آوردند. امام بر بالینش نشست. چهره مردی را نگریست که با یک انتخاب، سرنوشت خود را دگرگون کرده بود.آنگاه آن جمله جاودانه را فرمود: تو همان‌گونه که مادرت نامت را حر گذاشت، آزادی؛ آزاد در دنیا و سعادتمند در آخرت.دیگر چیزی برای گفتن نمانده بود. حر، آزاد شده بود؛ نه از بند دشمن، بلکه از بند تردید، ترس و دنیا.
پیکرش بر خاک کربلا ماند، اما نامش در تاریخ به عنوان مردی ثبت شد که ثابت کرد راه بازگشت به حقیقت، حتی در آخرین لحظه‌ها نیز بسته نیست. او با یک انتخاب، از فرماندهی سپاه باطل به قافله جاودان شهیدان پیوست و معنای واقعی نام خود را برای همیشه در تاریخ عاشورا به یادگار گذاشت؛ «حر»، یعنی آزاده.
مرجع / فـارس
captcha
آخرین اخبار