گزارش پیشِ رو، روایتی میدانی از همراهی خبرنگار ایرنا با یکی از مقرهای ثبتنام گردانهای مردمی در جنگ سوم تحمیلی است؛ روایتی واقعی که به دلیل ملاحظات امنیتی، اسامی و نشانیها در آن حذف یا تغییر داده شدهاند.
اتاق، اندکی بزرگتر از یک فرش ۱۲ متری است؛ آنقدر که موزاییکهای قدیمی کف بخش انتهایی آن خودنمایی میکند. ۲ پنجره رو به حیاط دارد؛ شیشههایش با چسب پهن، ضربدری مهار شدهاند تا درصورت موج انفجار، به ترکش بدل نشوند. یک میز و صندلی پلاستیکی سفید چسبیده به دیوار طاقچه دار اتاق، یک لپ تاپ، یک صندلی و چند فرم ثبتنام، کل امکانات «اتاق ثبت نام داوطلبان جنگ تحمیلی سوم» است. اتاقی که اگرچه به ظاهر ساده و رنگ و رو رفته است ولی بخش کوچکی از عظمت ملت جان فدای ایران را روایت میکند.
خالکوبی نقش بسته بر ساعد دست راستش نوشتهای عجیب داشت: «به یاد برادرانم داریوش و غلامرضا ». درشت هیکل با سبیلهای پرپشت و صدای پرهیبت بخشی از ویژگیهای ظاهری «آقا غلام» بود. از آن داش مشتیهای حسابی؛ با ساعت درشت طلایی رنگ، انگشتر عقیق بزرگ و تسبیح دانه درشت در دست، آمده بود تا در گردان ثبت نام کند.
میگوید: «حقیقتش داداش، من سابقه زندان هم دارم. نه برای خلاف بلکه برای رفاقت، نمیخواهم در موردش صحبت کنم. خیلی اهل این دم و دستگاه نیستم ولی دفاع از وطن توفیق دارد». یک فحش آب دار حواله آمریکا و ترامپ میکند و ادامه میدهد: «میدانی داستان چیست؟! غیرتم اجازه نمیدهد که دست روی دست بزارم. دشمن اومده رهبر کشور را شهید کرده حالا ما بمونیم نگاه کنیم؟! حاشا و کلا».
راننده تاکسی شهری است. اصرار دارد که در گردان ثبت نام کند، ادامه میدهد: «سربازی رفتهام و آموزشهای نظامی هم از برم. هرجا که نیاز بود در خدمتم».
از دم در مقر به هر کس بگویی میخواهم ثبت نام کنم، راه را نشانت میدهد. «مستقیم، ۲۰ پله میروی بالا، اتاق ثبت نام». صدای مارش نظامی از بلندگوها شنیده میشود. شبکه خبر در حال پخش بیانیه سخنگوی قرارگاه خاتم الانبیا در اجرای موج جدید عملیات موشکی و پهپادی است و صدای آن از بلندگوها پخش میشود: «بسم الله الرحمن الرحیم. انا من المجرمین منتقمون.... ».
رفت و آمد به اتاق ثبت نام زیاد است؛ ثبت نامها از حوالی ظهر تا پاسی از شب ادامه دارد. برای دقایقی اتاق پر از متقاضی ثبت نام میشود و دقایقی فروکش میکند.
«ایلیا» حدود هشت سالی سن دارد، از بچههای مسجد محله است. لباس نظامی که به تن کرده چند سایزی بزرگتر از قد و قامت کوچکش است. در همین چند روز ابتدایی جنگ، طرفدار پر و پاقرص سخنگوی قرارگاه خاتم الانبیا شده است. آنجا همه میدانند آخرین آمار عملیاتهای قرارگاه خاتم الانبیا را باید از او بپرسند: «ایلیا! عملیات چندمه؟». ایلیا تلاش میکند صدایش را درشت کند، برقی در چشمانش دیده میشود و در حالی که انگشت اشاره دست راستش را بالا میآورد، میگوید: «عملیات ۲۱، با موشک و پهپاد زدیمشون. و من نصر الا من عندالله العزیز الحکیم».
۷۰ سالی سن دارد. بازنشسته است و صدایش میکنند «حاج محمد». اندکی دستانش رعشه داشت و اصرار میکند که من هم باید ثبت نام کنید. هرچه اصرار میکرد تا او را هم ثبت نام کنند، مسوول ثبت نام میگفت که «حاجی نمیشود، سن شما بالاست، در میدان جنگ کاری از دست شما بر نمیآید». اما او باز هم اصرار میکند: « من بختیاریام، با برنو بزرگ شدم، شما یک برنو به من بدهید، آن وقت ببینید که چه کارهایی از دستم بر میآید».
میخواهد حرفی بزند اما اتاق شلوغ است. منتظر میماند تا اتاق خلوت شود. باز هم درخواست میکند که «تو را به خدا من هم ثبت نام کنید» اما جمله عجیبی میگوید:« چه افتخاری بالاتر از شهادت. میخواهم در این راه شهید شوم» یک دفعه میزند زیر گریه و از یک خواب روایت میکند: «این را نمیخواستم بگویم و حتی به خانوادهام هم نگفتهام، دیشب امام زمان(عج) را خواب دیدم، ایشان فرمودند من خودم فرمانده این جنگ هستم...» دیگر نتوانست ادامه دهد. مقداری که آرام میشود، ادامه میدهد: تو را به خدا من را هم ثبت نام کنید. میخواهم جزو این سپاه باشم. میخواهم با شهادت زنده بمانم.
از پزشک تا کارگر، از نوجوان ۱۵ ساله تا پیرمرد ۷۰ ساله، از بیسواد تا دکتر، طیف وسیعی از کسانی بودند که برای ثبت نام در گردان آمده بودند. جوشکار، معلم، پزشک، وکیل، دانشجو، ورزشکار، استاد دانشگاه، آشپز، راننده و... همه برای به دست گرفتن سلاح در دفاع از وطن پیش قدم شده بودند.
«حسین» کوچکترین فرد حاضر در اتاق است. ۱۵ سالی سن دارد و چند روز قبل به دلیل سن کم جواب منفی را از مسوول ثبت نام شنیده است اما دوباره وارد اتاق ثبت نام میشود و قبل از اینکه جواب منفی قبلی را دوباره بگیرد، خطاب به «احمد» مسوول ثبت نام میگوید: نیامدهام ثبت نام کنم، پدرم میخواهد اسم نویسی کند، چه مدارکی باید بیاورد؟!.
لیست مدارک را که گرفت، با لبخندی توام با طعم موفقیت اتاق را ترک کرد. نقشهاش گرفته بود. فردا با پدرش برگشت به همان محل ثبت نام. پدر حسین پس از اینکه فرمهای ثبت نامش را تکمیل کرد، از مسوول ثبت نام درخواست کرد تا «حسین» هم نام نویسی کند. حسین هم با عجله و شعفی که در چشمانش دیده میشد، گفت:«این هم رضایت والدین. حی و حاضر» و حسین شد کم سن و سالترین عضو گردان.
«محمدرضا» صورت آفتابسوخته و دستان پینهبسته دارد. او یکی دیگر از جان فدایان گمنام ایران است. همان روزهای نخست جنگ، خود را از یکی از روستاهای اطراف به مقر گردان میرساند. چفیه عربی به سر دارد و سبیلهای قیصریاش او را فرد متفاوت حاضر در اتاق ثبت نام کرده است. سواد چندانی ندارد ولی به غایت اهل دل است. شغلش چوپانی است و در کوه و صحرا به دنبال امرار معاش.
مقداری ذوق ادبی دارد. میگوید: سواد درستوحسابی ندارم، اما بلدم از خاکم دفاع کنم. اگر چوپان نباشد، گرگ چیزی از گله باقی نمیگذارد؛ وطن را هم اگر ول کنیم، دشمن آن را میدرد. اینقدر در صحرا و کوه بالا و پایین رفتهام که از نظر جسمی آمادهام، مقداری آموزش نظامی ببینم قول میدهم نگذارم هیچ نیروی نظامی خارجی پایش را روی این خاک بگذارد و زنده برگردد.
در میان هیاهوی اتاق، فرمهای ثبتنام دستبهدست میشود؛ از مشخصات فردی و شغلی تا مهارتهای تخصصی و نظامی بخشهایی از اطلاعات درخواستی در این فرمها بود. «سپهر» که تنها ۲ ماه از خدمت سربازیاش میگذشت، یکی از جوانانی بود که برای ثبت نام آمده بود. «احمد»، مسئول ثبتنام، که ماهها شاهد لحظهشماریهای بیامان سپهر برای رسیدن به روز پایان سربازی بود، با دیدن او در آن اتاق، چشمانش از تعجب گرد میشود و لحظه شماری سپهر برای پایان دوران سربازی را یادآوری میکند.
سپهر بیآنکه تردیدی در نگاهش باشد، با استامپ قرمز اثر انگشتش را زیر فرمهای اسم نویسی ثبت میکند و میگوید: احمد آقا! آن سربازی تمام شد، اما سربازی برای ایران نه. من تازه سربازیام تمام شده و آموزشهایم بهروز است. نیازی به بازآموزی و اتلاف وقت نیست؛ نام مرا در لیست اولین گروه اعزامی بنویس.
«داوود» از آن جوانانی است که آدم به او غبطه میخوردم. چند دقیقه قبل ثبت نام کرده بود. حال و هوایی متفاوت داشت، گوشهای از صحن مسجد با خود خلوت کرده بود، قرآن و یک برگ سفید به دست داشت و آیهای از قرآن را بر روی برگه یادداشت میکرد. خودم را به او رساندم و تلاش کردم بفهمم چه میکند. تا رسیدم قرآن را میبندد و تنها توانستم متن بالای برگه را بخوانم:«وصیتنامه».
خودش میگوید: هیچ وقت فکرش را نمیکردم که روزی لباس بسیج را به تن بکنم. اصلا در این خطها نبودم. اهل نماز و روزه و عزاداری برای امام حسین(ع) بودم ولی نگاهم با چیزی که امروز هستم خیلی تفاوت داشت.
از خاطرهای میگوید که زمینه تحول را در او شکل داد. «چند ماه قبل یکی از دوستانم میخواست در گروه اعزامی از شهر دیداری با آیت الله خامنهای داشته باشند. به من گفتند تو هم بیا، گفتم حوصله ندارم. اما بیاختیار گفتم سلامم را به رهبر برسان. هفته بعد دوستم از سفر تهران برگشت با یک چفیه از حضرت آقا. دوستم گفت: بعد از مراسم با زحمت خودم را به مقام معظم رهبری رساندم و سلام تو را هم رساندم. رهبری چفیهای که به دوش داشت در آورد و گفت این چفیه را به دوستت بده». بغض گلویش را گرفت و ادامه داد: « و این شد آغاز عاشقی».
اتاق ثبتنام، با همه سادگی و امکانات حداقلیاش، به میعادگاه مردم جان فدای ایران بدل شده بود؛ مردمی از سنین، مشاغل و پیشینههای متفاوت که تنها نقطه اشتراکشان، احساس مسئولیت در برابر سرنوشت ایران بود. هرکدام با زبان و تجربه خود، معنای دفاع را بازتعریف کردهاند؛ دفاعی که نه به اجبار قانون، بلکه به انگیزه غیرت، باور و عشق به این آب و خاک شکل گرفته است. این اتاق کوچک، تصویری فشرده از جامعهای است که در لحظه بحران، مرزهای طبقاتی و تفاوتهای فردی را کنار گذاشته و به یک «ید واحد» در برابر دشمن تبدیل شده است.
آنچه بیش از سلاح و تجهیزات نظامی خودنمایی میکند، سرمایهای بزرگ و تعیینکننده به نام « اراده جمعی برای پاسداری از وطن» است. روایتهای این اتاق نشان میدهد که سرنوشت این جنگ نه در اتاق فرماندهان نظامی بلکه در قلبهای مصمم یک ملت تعیین میشود؛ جایی که همگی در یک صف ایستادهاند.
اتاق ثبتنام، نه فقط محل اسمنویسی داوطلبان برای اعزام و نبرد با دشمن آمریکایی صهیونیستی بلکه سند زندهای از همبستگی ملی و ایمان مردمی است که خود را پاسداران این خاک میدانند.