گروهی از همین بانوان روبهرویم نشسته بودند؛ زنانی که با دستانی آغشته به آرد و مهربانی، کلوچههای خوشعطر دزفول را مادرانه برای رزمندگان آماده میکردند. آنچه دیده میشد، فضای خانه را بیشتر شبیه یک سنگر کرده بود تا یک آشپزخانه.

فضا پر شده بود از بوی زیره خیسخورده. گردِ سفیدِ آردهای الکشده روی ظرفها، سفرهها و گوشهوکنار اتاق جا خوش کرده بود و دستهای زنانی که بیوقفه خمیرها را ورز میدادند، بوی خانه و مادر میداد.برای من و همنسلهایم، روایت پشتیبانی زنان در سالهای هشتساله دفاع مقدس همیشه چیزی میان قصه و حماسه بود؛ روایت زنانی که پشت جبهه ایستادند تا مردان این سرزمین در خط مقدم بمانند. اما حالا، با حماسهای که دوباره بانوان همین آبوخاک خلق کردند، آن روایتها دیگر نه دورند و نه افسانه؛ انگار تاریخ، همین نزدیکی و در همین خانهها دوباره نفس کشیده است.
با آغاز جنگ تحمیلی سوم، زنان و دختران دزفول بار دیگر بیصدا اما استوار به میدان آمدند؛ آنچنان پررنگ و پرنقش که در روزهای تلخ جنگ، غبار ترس و دلهره را از دیوارهای شهر شستند و خود، پرچمدار آرامش و رشادت شدند.گروهی از همین بانوان روبهرویم نشسته بودند؛ زنانی که با دستانی آغشته به آرد و مهربانی، کلوچههای خوشعطر دزفول را مادرانه برای رزمندگان آماده میکردند. آنچه دیده میشد، فضای خانه را بیشتر شبیه یک سنگر کرده بود تا یک آشپزخانه.
خانم فضیلتپور که خانهاش این روزها به یکی از سنگرهای پشتیبانی تبدیل شده، میگوید: "هشت سال جنگ را کنار دوستان بسیجی با پخت غذا و شستوشوی لباس رزمندهها گذراندیم و حالا دوباره همه چیز تکرار شده؛ اینبار با پخت روزانه ۳۰ تا ۴۰ کیلو کلوچه خانگی برای رزمندگان."خمیرهای چانهشده را یکییکی روی سفره پهن میکند و در حالی که دستهایش بیوقفه کار میکنند، ادامه میدهد: "هرچه وسیله و مواد اولیه تهیه میکردم باز میدیدم از عهدهاش بهتنهایی برنمیآیم. بالاخره یک دست که صدا ندارد. فقط به یکی از دوستانم گفتم وسیله و مواد اولیه کم دارم؛ همین یک اشاره کافی بود تا از در و دیوار کمک برسد. یکی خرما میآورد، یکی روغن، بعضیها میگفتند شماره حساب بدهید تا پول واریز کنیم. حتی با یک پیام ساده در بعضی گروهها، از شهرهای دیگر هم هزینه میفرستادند."
کتیبههای حسینی، تمثال رهبر شهیدمان و تصویر مقتدرانه رهبر جوانمان، حالوهوای عجیبی به اتاق داده بود؛ پیوندی از دشت نینوا تا مقاومتی برخاسته از مکتب حسین(ع). همان جبههای که رهبر شهید انقلاب همواره از آن بهعنوان تقابل همیشگی حق و باطل یاد کردهاند؛ کارزار جبهه حسینی و یزیدی.و حالا این زنان، همان مادرانی هستند که سربازان جبهه حسینبنعلی(ع) را در دامان عفت و ایمان پرورش میدهند؛ مادرانی که با حجاب سیاهشان، پاسدار خون سرخ شهدا هستند و دامن پاکشان، پرورشگاه مؤمنان مجاهدی است که فردای این سرزمین را با دستان خود خواهند ساخت.
خانم فضیلتپور که حالا کنار سینی کلوچههای تازهپخته ایستاده، میگوید: "دشمن نمیدانست نام و راه رهبر شهیدمان در قلبهای ما حک شده است. نمیدانست اگر ۱۶۸ دانشآموز مدرسه میناب شهید شدند، صدها دانشآموز دیگر به یاد آنها و برای ادامه راهشان تربیت خواهند شد."
بیرون از خانه، شهر هنوز جنگ را در حافظهاش حمل میکند اما اینجا، میان بوی زیره و نان تازه، زندگی آرام و محکم جریان داشت. زنانی که شاید هیچوقت نامشان در تاریخ ثبت نشود اما همین دستهای آردی، همین دلهای بیقرار و همین مادرانگی بیادعا، ستونهای ایستادگی این سرزمیناند.این روزها هنوز هم سینیهای کلوچه یکییکی آماده میشوند تا راهی جبهه شوند؛ شبیه همان سالهایی که زنان دزفول در پشت خاکریزها، سهم خود را از مقاومت ادا میکردند. انگار تاریخ این شهر هیچوقت از حماسه خالی نمیشود؛ شهری که زنانش خوب بلدند میان صدای جنگ، بوی زندگی بپاشند.