تاریخ انتشار: ۰۲ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۱۰:۳۷
کد خبر: ۳۲۹۶۸۱
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

موشکی که رویای نجیبِ فرزند زاگرس را درید

موشکی که رویای نجیبِ فرزند زاگرس را درید

در سحرگاهِ پُر از سکوتِ اندیمشک، موشکِ سنگدلِ جنایت بر سقفِ یک چادر عشایری فرود آمد تا حریم ساده‌ترین زندگی دنیا را به آتش بکشد؛ رسول فرزند نجیب زاگرس در آغوش آرزوی رخت دامادی خفته بود که هدف ترکش‌های قساوت قرار گرفت تا داغ این مظلومیت تا ابد بر پیشانی مدعیان حقوق بشر باقی بماند.
به گزارش خبرگزاری فارس از اندیمشک؛ نویسنده که باشی، کلمات در برابرت زانو می‌زنند وقتی بخواهی بنویسی چگونه حریمِ ساده‌ترین زندگیِ دنیا به آتش کشیده شد؛ رسول نظری فرزندِ خلوتِ پاکِ زاگرس بود، جوانی خاکی و سخت‌کوش که سرش به کار خودش بود و روزگارش میانِ گلهٔ گوسفندان می‌گذشت. او نگهبانِ دلسوزِ روزیِ حلالِ خانواده بود، اما دشمنی که ادعایِ دقتِ نظامی و حقوق بشر دارد، حتی به سقفِ پارچه‌ای یک عشایر هم رحم نکرد.برادرش با بغضی که راهِ کلمات را می‌بندد، به من می‌گوید: ما هر تصوری داشتیم، چون قبل از این پادگان را زده بودند اما کی فکرش را می‌کرد به چادر یک عشایرِ بی‌گناه رحم نکنند؟ آن‌ها با این کار ماهیتِ شیطانی‌شان را نشان دادند اگر ذره‌ای شک داشتم، جایش را عوض می‌کردم، اما رسول... او از جنگ نمی‌هراسید؛ همیشه می‌گفت: اگر ما هم در راه وطن شهید شویم، چه اشکالی دارد؟تصویرِ فاجعه هنوز در چشمانِ برادر زنده است: اول گوش‌هایم سوت کشید و بعد صدای انفجار در دل کوه پیچید. وقتی گردوخاک بلند شد، دیدم از آن حریمِ امن خبری نیست؛ موشک اهداییِ استکبار، مستقیم پهلو و پای رسول را دریده بود. رسول حتی فرصت نکرده بود از خواب بیدار شود؛ او در میانهٔ رؤیاهایش آسمانی شد، درحالی‌که ترکش‌های سرد، گرمایِ زندگی را از تنِ نجیبش ربوده بودند.به چشم‌های خواهرش که نگاه می‌کنی، عمقِ یک کمرِ خمیده را می‌بینی او آخرین پنجشنبهٔ سال را به یاد می‌آورد که رسول برای غربتِ تمامِ شهدا، چه نظامی و چه غیرنظامی غصه می‌خورد و می‌پرسید: به کدامین گناه و جرم به شهادت رسیدند؟
اما جان‌سوزترین جایِ روایت، خاطرهٔ ظرفِ شیری است که ریخت و رسول، جایش تشر خورد. خواهر با هق‌هقی که دل‌سنگ را می‌لرزاند، می‌گوید: بچه بودیم؛ من ظرفِ شیرِ پرزحمتی را که مادرم جمع کرده بود، ریختم و از ترس، همه چیز را گردن رسول انداختم. او دید که من چقدر ترسیده‌ام؛ سکوت کرد و تمامِ تشرها و دعواهای تندِ مادر را به جان خرید تا منِ کوچک‌تر نترسم.حالا او ضجه می‌زند: رسول… دورت بگردم، حلالم کن داداشی که آن روز تقصیر را گردن تو انداختم و ادامه می‌دهد؛ هر وقت به گله نگاه می‌کنم، خیال می‌کنم هنوز داری نگهبانی می‌دهی. گوش‌هایم هنوز منتظرِ صدای موتورت است تا در را باز کنم و بیایی با بچه‌هایم بازی کنی.
موشکی که رویای نجیبِ فرزند زاگرس را درید

نام‌هایی که در گوشِ باد گم شدند

رسول جوانی بود که تمامِ دارایی‌اش یک موتورسیکلت بود و قلبی که برای دیگران می‌تپید؛ برادرش می‌گوید: خودش مقروض بود، اما اگر کسی چیزی می‌خواست دریغ نمی‌کرد اصلاً بلد نبود اخم کند؛ قرار بود سال دیگر رخت دامادی بپوشد و نام‌هایِ پاکِ ائمه را برای فرزندانِ آینده‌اش برگزیده بود؛ اما حالا آن نام‌ها در گوشِ بادهای اندیمشک گم شده‌اند و جایِ صدایِ خنده‌هایش، سکوتِ سنگینِ دشت باقی‌مانده است.در روز تشییع، خواهر شهید با صلابتی که از بلوط‌های استوار وام‌گرفته بود، دروغِ جنایت‌کاران آمریکا و اسرائیل را برملا کرد: می‌گفتند فقط نظامی‌ها را می‌زنند؛ پس چه شد؟ برادر من که نظامی نبود! او یک جوان ساده بود؛ فکر نکنند با ریختنِ خونِ برادرم ما می‌ترسیم؛ ما تا آخرش می‌مانیم.سپس با لحنی که بوی حماسه می‌دهد، از شجاعتِ پنهانِ رسول پرده برداشت: من به همه دنیا خواهم گفت که برادرم از مرگ نمی‌هراسید؛ همیشه می‌گفت اگر جنگِ زمینی شود، اولین کسی هستم که می‌روم، او می‌گفت شهادت لیاقت می‌خواهد و برادرم با آن قلب پاکش، لایقش بود. رسول‌ها شهید می‌شوند ولی ما هرگز خاکمان را به بیگانگان نمی‌دهیم.

کلامِ آخر؛ تمامِ جانمان فدایِ ایران

پایان‌ این روایت وصیت‌نامهٔ نانوشتهٔ رسول است که به گفته برادرش جمله پرتکرار این روزهایش این بود؛ تمامِ جانمان فدایِ ایران. اکنون برادر، ایستاده بر میراثِ خونینِ او، می‌گوید: ما محتاج نامردان نمی‌شویم و زیر لب زمزمه می‌کند: دریغ است ایـران که ویـران شــود؛ کُنام پلنگان و شیران شود؛ همه سربه‌سر تن به کشتن دهیم؛ از آن به که کشور به دشمن دهیم.امروز در حوالی اندیمشک، یادِ رسول در پایداریِ چادرهای عشایری که باعزت برپا می‌مانند، ابدی شده است. من به‌عنوان نویسنده، وقتی قلم را زمین می‌گذارم، می‌دانم که رسول نمرده است؛ او در رگ‌های غیرتِ این خاک تکثیر شده و ثابت کرد برای فدایِ ایران شدن، نیازی به سنگر نیست، گاهی یک چادرِ سفید عشایری هم می‌تواند محرابِ شهادت باشد.
مرجع / فـارس
captcha
آخرین اخبار