بابا ما را که به خانه رساند، رفت سمت همان جایی که موشک خورده بود. میگفت شاید کسی زیر آوار مانده باشد، شاید کسی کمک بخواهد اما آن راه، راهی شد که بازگشتی نداشت.

اندیمشک، نمیدانم کتاب حوض خون را خواندهاید یا نه اما هر آنچه بر مردم اندیمشک در هشت سال دفاع مقدس گذشته است را میتوان در همان صفحات دید، حس کرد و در نهایت دردشان را درک کرد. روایت زنانی که لباسهای خونین رزمندگان را میشستند، زنانی که اشک و صبرشان در کنار آبهای سرخشده آن حوضها، قصهای از مقاومت و ایستادگی را رقم زد.امروز قصهای از همان جنس برایتان دارم؛ قصهای از اهالی همان دیار، از همان مردمانی که درد جنگ را با ایثار و انسانیت به زندگی بدل کردند. اگر آن کتاب روایت بانوان خوندیده اندیمشک بود، قهرمان قصه امروز پدری است که روایت زندگیاش را دخترانش به دوش کشیدهاند؛ پدری که حالا نامش در شمار شهدای حملات موشکی رژیم صهیونیستی ثبت شده است.
پدر میان انبوهی از خاطرات
دخترش فاطمه، وقتی میخواهد پدرش را معرفی کند، مکث کوتاهی میکند؛ انگار میان انبوه خاطرات، دنبال واژهای میگردد که بتواند جای خالی پدر را توصیف کند. بعد آرام میگوید: اگر بخواهم بابا را در چند کلمه تعریف کنم، میگویم پناهی مهربان و صبور.دخترها همهشان باباییاند و وقت حرف از پدر قلبشان پر از عشقی تکرار ناشدنی میشود اما فاطمه و زینب، دختران شهید حسینیمنش، حالا از آن دخترهایی هستند که کنار این عشق، حسرتی ابدی را هم با خود حمل میکنند. حسرتی به نام نبودن پدر.آنها هنوز از لحظاتی میگویند که پدرشان تا آخرین دقایق کنارشان بود. لحظاتی ساده، اما حالا تبدیل به خاطراتی شدهاند که ارزششان از تمام دنیا بیشتر است.
آخرین حضور
فاطمه روایت میکند: بابا من و زینب را به خانه برگرداند. گفت شما بروید چند دقیقه قبل در همان منطقه موشک زده بودند و خانههایی آسیب دیده بود. بابا گفت باید بروم کمک.او میگوید پدرش نمیتوانست بیتفاوت از کنار درد دیگران عبور کند. همیشه دلش برای مردم میسوخت. اگر میشنید جایی حادثهای رخ داده یا کسی گرفتار شده است، آرام و قرار نداشت.بابا ما را که به خانه رساند، رفت سمت همان جایی که موشک خورده بود. میگفت شاید کسی زیر آوار مانده باشد، شاید کسی کمک بخواهد اما آن راه، راهی شد که بازگشتی نداشت.
هنوز دقایقی از حضور او در محل حادثه نگذشته بود. مردمی که از ترس و اضطراب کنار خرابهها ایستاده بودند، در تلاش بودند عزیزانشان را از زیر آوار بیرون بیاورند. داوود حسینیمنش هم مثل خیلیهای دیگر آستین بالا زد و آمد تا کمک کند، آمد تا شاید دستی بگیرد و جانی را نجات دهد.اما دشمنی که حتی تحمل همین انسانیت ساده را هم ندارد، بار دیگر همان نقطه را هدف گرفت.در اقدامی وحشیانه و غیرانسانی، موشک دوم دقیقا همان محل را نشانه رفت؛ جایی که مردمی برای نجات جان یکدیگر جمع شده بودند.انفجار دوم، پایان قصه زمینی داوود حسینیمنش بود.فاطمه وقتی به اینجا میرسد، صدایش میلرزد. بغض گلویش را میفشارد، اما سعی میکند ادامه بدهد: بابا همیشه آرزوی شهادت داشت. واقعا عاشق شهادت بود. نمیدانم خدا در کدام لحظه و در کدام قرائت سوره قدر، خریدار آرزویش شد.
راز قدر
سوره قدر؛ این سوره، سالها همراه داوود حسینیمنش بود.فاطمه میگوید: سوره قدر از زبان بابا نمیافتاد. همیشه میخواند. انگار ذکر همیشگیاش بود.گاهی خانواده به شوخی از او میپرسیدند چرا اینقدر این سوره را میخواند اما او با همان آرامش همیشگی پاسخ میداد که در این سوره سعادتی نهفته است سعادتی که شاید نصیب هر کسی نشود.انس او با سوره قدر فقط یک عادت ساده نبود و نوعی پیوند معنوی با مفهومی عمیقتر بود؛ با شبی که سرنوشتها رقم میخورد و تقدیر انسانها نوشته میشود.شاید تقدیر داوود حسینیمنش هم سالها قبل در همان لحظاتی نوشته شده بود که با دل خالص این سوره را زمزمه میکرد.دخترش میگوید پدرشان ارادت ویژهای هم به اهلبیت علیهمالسلام داشت. نام ائمه که میآمد، عشقی عیان در چهره اش آشکار و احترام خاصی در کلامش پیدا میشد.
نصیحتی که وصیت شد
حالا که پیکر پدر برای آخرین بار جلوی چشمان فاطمه و مادرش و خواهرش زینب قرار میگیرد، خانواده با صحنهای روبهرو شدند که برایشان معنای عجیبی داشت. بدنش سالم بود، اما ضربه اصلی به سرش وارد شده بود.فاطمه با صدایی آرام میگوید: وقتی دیدیم سر بابا آسیب دیده، ناخودآگاه یاد مولا علی علیهالسلام افتادیم، همان که بابا قلبش پر از عشق و ارادتش بود.گویی سرنوشت این مرد آرام و مهربان، در لحظه شهادت نیز به یاد مولایش گره خورده بود.آخرین توصیهای که پدر به دخترانش کرده بود، هنوز در گوششان طنین دارد. آن روز، در آخرین گفتوگویی که با آنها داشت، گفته بود: بابا جان، همیشه شکرگزار باشید. هر اتفاقی در زندگی افتاد، هر چه شد، همیشه بگویید خدایا شکرت.این جمله حالا برای دخترانش تبدیل به میراثی شده است که از پدر به یادگار مانده؛ میراثی از ایمان، صبر و رضایت.
او نه فرمانده بود و نه صاحب عنوانی بزرگ؛ فقط مردی بود که وقتی شنید همشهریانش زیر آوار ماندهاند، نتوانست در خانه بماند.رفته بود تا کمک کند اما همانجا، زیر آسمانی که صدای موشک آن را شکافته بود، آرزوی دیرینهاش برآورده شد.شاید در همان لحظه، جایی میان دود و آتش، زمزمهای خاموش از سوره قدر نیز با او همراه بود سورهای که سالها بر لب داشت و حالا، تقدیرش را به زیباترین شکل رقم زده بود.