درست همان لحظه است که چشمم به جمعی از دختران و زنان میافتد که دور سفرهای ساده نشستهاند. حدود ده دوازده نفرند، یکی کتلتها را روی تابه سرخ میکند و دود و بوی روغن تازه در هوا پیچیده است، دیگری نانها را باز میکند و گوجه، خیارشور و کاهو رویشان میگذارد.

همه چیز شهر عوض شده، تکاپو و حرکت عجیبی در میان مردم به راه افتاده است؛ انگار خیابانها خواب به چشم ندارند و مردم میدانداری میکنند. نمونهاش خانمهای دزفول هستند که از همان روزهای اول جنگ دست به کار شدهاند؛ درست مثل روزهای هشت سال دفاع مقدس، کمر همت بستهاند و پشت جبهههای نبرد را فرماندهی میکنند.منِ دهه هفتادی یا کوچکترهای دهه هشتادی، چیزی از آن جنگ هشت ساله جز خاطرات نقل قول شده نمیدانیم، اما حالا همین نمیدانیمها در دفاع مقدس ۱۲ روزه و جنگ تحمیلی اخیر تبدیل به تجاربی شدهاند که امروز داریم زندگی میکنیم.راستش را بخواهید، هیچگاه تصورش را نمیکردم راوی قصههای روزهای جنگ شوم اما حالا روبهروی مسجدی ایستادهام که مادران و دختران محلهاش چند شب است لقمههایی درست میکنند برای مردانِ جنگ.
اولین استقبالکننده شهید مسجد است، امیرحسین ارجمندنژاد، جوان دهه هشتادی که همین دو سه روز پیش، درست بعد از یک ماه و چند روز از مراسم عروسیاش، هنگام دفاع از میهن اسلامیمان به شهادت رسید و پس از آن تمثال شهدای جنگ ۱۲ روزه، با فرمانده رشیدشان، سرلشکر غلامعلی رشید، در میانشان خودنمایی میکند.
صدای پر از روحیه دختران جوان و پایکار از آشپزخانه مسجد به گوش میرسد، اما قبل از ورود به جمعشان ترجیح میدهم فضای مسجد را برانداز کنم. اولین چیزی که به چشم میآید، حجلهای است که عکس آقای شهیدمان در آن خودنمایی میکند. ساده بود، اما با پرچم ایران و گلآرایی معنادارش سرشار از مفهوم است. تمام مسجد سیاهپوش شده است، در سوگ رهبری که تنها رهبر نبود، بلکه پدر مهربان و مقتدر یک امت بود.
همانطور که این صحنه را مینگرم، به سمت مسئولشان، خانم فروزش، میروم و از او میپرسم: این حرکت با چه ایدهای، با چه پشتوانهای، از چه روزی و با چه نیتی انجام میشود؟او با لبخندی آرام آغاز میکند: از همان لحظهای که خبر شهادت رهبر عزیزمان را شنیدیم، همه بیقرار و ناراحت بودیم. صبح همان روز همگی آمدیم مسجد و نماز صبح خواندیم، اما هیچکدام آرام و قرار نداشتیم. رفتیم به سمت سبزقبا و مردم همه داشتند میآمدند. مراسم صبح درب سبزقبا تمام شد، اما هیچکداممان حال و حوصله برگشتن به خانه را نداشتیم. تا نزدیک غروب همانجا بودیم و بعد آمدیم خانه فقط برای تعویض لباس و دوباره برگشتیم مسجد و نماز خواندیم. شب همان روز قرار بود تجمعی در سبزقبا برگزار شود و ما هم از درب مسجد حرکت کردیم و به جمع مردم پیوستیم.
او ادامه میدهد: آن شب هیچ جایی ندیدیم که پوستر چاپ شده باشد. بچههای فرهنگی دست به کار شدند و همان شب حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ پوستر چاپ شد و در مسیر هیئت تا سبزقبا بین مردم توزیع شد. شبهای بعد هم هر شب که میرفتیم، مردم از کوچه و خیابان به ما پیوستند و جمعیت هر شب باشکوهتر میشد. حتی مغازهها پوسترها را نصب میکردند و همه همراه بودند.خانم فروزش مکثی میکند و با آرامش اما صمیمیت میگوید: شهادت آقا واقعا غم سنگینی بود ولی حرکتی هم ایجاد کرد بین همه. همه چیزش برکت داشت. راحتطلبیها و زندگیهای روزمره کنار رفت، همه تکان خوردند و کوچک و بزرگ پای کار آمدند.او با لبخند نگاهش را به دختران جوانی میاندازد که مشغول آماده کردن غذا هستند: شبهای بعد برادران پیشنهاد دادند که خانمها مسئول پخت و پز باشند. ما با کمال میل پذیرفتیم و تقریبا هر شب حدود ۲۰۰ وعده غذا آماده میکنیم و بین عزیزانی که در خدمت و دفاع هستند توزیع میشود. تمام کسانی که در حال خدمت هستند، از نیروهای نظامی و بسیجی تا افراد گمنام، زحمت میکشند ولی هیچکس نامی ازشان نمیبرد. واقعاً زحمتهای همینهاست که امروز امنیت داریم.
او ادامه میدهد: بچهها کاملا خالصانه کار میکنند، انگار برای خانواده خودشان غذا درست میکنند. وقت، انرژی و هزینه صرف میکنند و هیچ فشاری هم رویشان نیست. پنج گروه تشکیل دادهایم که هر شب یک گروه مسئول پخت باشد تا فشار کار روی کسی نیفتد. همه از دهه شصتیها تا دهه نودیها پای کار هستند. خیلیهایشان جنگ هشت ساله را ندیدهاند، اما حالا با تمام وجود ایستادهاند.با حس اطمینانی محکم میگوید: واقعا میتوانیم حرف حضرت آقا را درک کنیم که فرمودند جوان دهه هشتادی مفاهیم انقلاب را همانند جوانان اولین روزهای انقلاب دنبال میکند و این برکات، در آینده برای کشور نمایان خواهد شد.خانم فروزش با افتخار ادامه میدهد: شروع کار با شماره کارت من بود که بین خادمین پخش شد و بعد چند شب بچهها گفتند خانوادهها هم میخواهند کمک کنند و اجازه بدهیم شماره کارت گستردهتر شود. حالا همه کمکها و هزینهها با مشارکت مردمی تأمین میشود. قشنگترین خاطره این روزها هم همین است که میبینیم جوانان با نشاط و بچهها چقدر پای کار هستند.
و درست همان لحظه است که چشمم به جمعی از دختران و زنان میافتد که دور سفرهای ساده نشستهاند. حدود ده دوازده نفرند، هر کدام کاری به عهده دارند. یکی کتلتها را روی تابه سرخ میکند و دود و بوی روغن تازه در هوا پیچیده است، دیگری نانها را باز میکند و گوجه، خیارشور و کاهو رویشان میگذارد.چند نفر کنار میز، ساندویچها را آماده میکنند و با دقت روی هر کدام برچسب میچسبانند. ظرف بزرگی از گوجههای خرد شده وسط جمع است و صدای چاقو و ظرف و تابه در آشپزخانه با خنده و حرفهای بچهها آمیخته میشود.کار دستها سریع پیش میرود، اما شور و حال عجیبی میانشان جاری است. یکی از دخترها به دیگری میگوید: امشب چند ساندویچ باید بگیریم و دیگری با شوخی پاسخ میدهد تا جایی که دستانمان جان دارند.
یکی از خانمها خندهاش را با شوخیای کوتاه با بقیه ترکیب میکند و صدای خندهها بلندتر بلند میشود. هر لحظه چیزی در حال حرکت است؛ تابهای که از روی اجاق برداشته میشود، بشقابی که پر از ساندویچ شده و به کنار میز منتقل میشود، سفرهای که مرتب میشود تا جای بیشتری برای کار بچهها باز شود.اما فقط شوخی و خنده نیست فضا که کمی آرام میشود آن دختری که مشغول پر کردن بشقاب کتلتهاست صلواتی بلند می.فرستد و بغل دستیاش دَمش را میگیرد و شروع میکند به خواندن دعای فرج و از همانجا فضای عجیبی بر جمع مینشیند.حس میکنی که این مکان، همین مسجد، دوباره سنگر شده است. سنگری که نه با توپ و تانک، بلکه با دلهای پرشور و دستان خالص پرچم ایثار و خدمت را برافراشته نگه داشته است. هیچ نگرانی در چهرههایشان نیست، انگار نه انگار که ممکن است مسجد مثل هر نقطه دیگری شهر مورد اصابت موشک قرار بگیرد.
یکی از دخترها ساندویچی را که تازه پیچیده، جلو میکشد و دیگری برچسب کوچکی روی آن میچسباند. نگاه که میکنم، جملهای از شهید آوینی است، همان جملهای که گویا روح این روزها و مسجد را شکل میدهد: غایت خلقت جهان، پرورش انسانهایی است که در برابر شدائد، بر هرچه ترس و شک و تردید و تعلق است غلبه کنند و حسینی شوند.و در حالی که این برچسبها یکییکی روی ساندویچها میچسبد، میفهمی که زندگی در جریان است و تاریخ با دستهای پاک و پرتوان همین جوانان نوشته میشود.
نسلی که از گذشتگان درس گرفته، برای امروز تلاش میکند و آینده را روشن میسازد. مسجد، حالا دوباره پایگاهی است برای ایمان، ایثار و امید جایی که انسانها یاد میگیرند چگونه حسینی زندگی کنند و هر روز، کوچک و بزرگ، در کنار هم بر ترس و تردید و راحتطلبی غلبه کنند.