کوچهای معمولی، با دیوارهایی که سالها همسایگی را به یاد دارند، یک روز در ماه رمضان شکل دیگری به خود گرفت؛ قالیها از خانهها بیرون آمدند، دیگ آش روی شعله نشست و سفرهای پهن شد که طولش به اندازه یک کوچه بود و وسعتش به اندازه دلهایی که دورش نشستند.

ظهر بود؛ آفتاب بیملاحظه وسط آسمان ایستاده بود و کوچه از همان ساعتهای روشن روز جان گرفته بود. زنها با سبدهای سبزی و ظرفهای در دستشان از خانهها بیرون میآمدند، مردها طناب چراغانی را از این سر کوچه به آن سر میکشیدند و بچهها با بادکنکهای سبز و قرمز، میان خنده و هیجان میدویدند. هنوز تا اذان مغرب ساعتها مانده بود، اما کوچه از حالا بوی افطار میداد؛ بوی همکاری، بوی همدلی.
پویش کوچه افطاری اینگونه جان میگیرد؛ ساده، بیادعا، اما سرشار از زندگی. نه سالن مجللی در کار است و نه میزهای تشریفاتی. همین کوچه، با آسفالت قدیمیاش، با دیوارهایی که خاطره سالها همسایگی را در خود نگه داشتهاند، میشود میزبان سفرهای که دلها را کنار هم مینشاند.کمی آنسوتر، مادربزرگی کنار دیگی بزرگ ایستاده بود؛ دیگی که بخار خوشعطر آش از آن بالا میرفت و در هوا میپیچید. دستهایش با سالها تجربه، ملاقه را آرام و شمرده میچرخاند. پشت سرش پردهای بزرگ و قرمز با نقش "یا حسین" بر دیوار نصب شده بود؛ پارچهای که با نسیم عصرگاهی کمی تکان میخورد و حالوهوای آن فضا را رنگ دیگری میداد.زیر همان پرده، روی زمین، پسربچه و دختربچهای کنار هم نشسته بودند. قرآنی روی رحل چوبی جلویشان باز بود. نه اینکه بخوانند؛ بیشتر نگاه میکردند. با دقت، با شوقی کودکانه، با آرزویی پنهان. انگار دلشان میخواست زودتر بزرگ شوند، سواد داشته باشند و بتوانند آیهها را با صدای بلند بخوانند. نگاهشان به صفحهها، شبیه تماشای دری بود که هنوز کلیدش را ندارند.
در خانهای نزدیک، چند زن دور هم نشسته بودند؛ سبزیها را پاک میکردند، گاه میخندیدند و گاه از خاطرات رمضانهای قدیم میگفتند. یکی حلوا را در تابه هم میزد و عطرش تا کوچه میآمد. دستها تند و هماهنگ کار میکرد، اما دلها آرام بود. کسی فرماندهی نمیکرد؛ هرکس خودش میدانست چه باید بکند. یکی نان میآورد، یکی خرما، یکی پارچهای آب خنک را پر میکرد. مشارکت، بیآنکه نوشته شود، در رفتارشان جاری بود.
مردی با حوصله بادکنکهای رنگی را به طناب چراغانی گره میزد و سه کودک، مشتاقانه نگاهش میکردند. دخترکی بادکنک قرمز را محکم در بغل گرفته بود؛ گویی گنجی در دست دارد. پدرش خم شد و گره را محکمتر بست. لبخندی میانشان رد و بدل شد که از هر جملهای رساتر بود.
قالیها که پهن شدند، کوچه یکباره رنگ گرفت. نقشها کنار هم نشستند و راهی طولانی از طرح و خاطره ساختند. همان وقت دخترکی سبکبال پرید وسط آن همه رنگ. با موهای بلندِ بستهای که پشت سرش تاب میخورد، بیوقفه از این سر قالی تا آن سرش دوید؛ انگار کوچه برای لحظهای تبدیل شده باشد به صحنهای که فقط برای شادی او پهن شده است. خندهاش میدوید و بزرگترها، با لبخندی گوشه لب، تماشایش میکردند.
اهالی محل گلدانهای گل را از حیاطها آوردند و گذاشتند وسط سفره. شمعدانیها و حسنیوسفها کنار ظرفهای خالی چیده شدند؛ سبزیِ برگها کنار سبزیِ نعنا و ریحان، منظرهای ساخت که چشم را نوازش میداد. کوچه حالا تبدیل شده بود به حیاط مشترک همه.
لحظه اذان که رسید، صدا در کوچه پیچید و گفتوگوها آرام گرفت. مردها به صف ایستادند. همانجا، میان قالیهای پهنشده و زیر چراغهای رنگی، نماز جماعت برپا شد. سکوتی کوتاه اما عمیق بر کوچه نشست. کودکانی که تا چند دقیقه پیش میدویدند، حالا کنار پدرانشان ایستاده بودند؛ بعضی با تقلید از بزرگترها، بعضی با کنجکاوی. آن دو کودکِ کنار پرده "یا حسین" هم از جا بلند شده بودند و با نگاهی جدیتر، به صفها خیره بودند؛ شاید قدمی دیگر به آرزوی بزرگ شدن نزدیک شده بودند.
با پایان نماز، جنبوجوش دوباره جان گرفت. خانمها سریع اما منظم، ظرفهای آش را آوردند. کاسههای سفید یکییکی پر میشد و بخارشان در هوای رو به تاریکی بالا میرفت. بشقابهای سبزی و پنیر، خرما و نان سنگک تازه، کنار هم چیده شدند. هرچه بود، ساده بود؛ اما هیچچیز کم نداشت. دستها ظرفها را میگرفت، جلو میبرد، جابهجا میکرد. هرکس هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد؛ بیآنکه نامی از او برده شود.
مادربزرگ از کنار دیگ فاصله گرفت و برای لحظهای به سفره طولانی نگاه کرد. در چشمهایش رضایت موج میزد؛ رضایت از اینکه هنوز میشود کوچه را خانه کرد، هنوز میشود همسایه را خانواده دید. آن پرده قرمز پشت سرش، حالا در نور چراغها پررنگتر به نظر میرسید؛ گویی شاهد این همدلی است.بچهها منتظر اشارهای بودند. با گفتن بسمالله، دستها به سوی خرما رفت. اولین جرعه آب، اولین قاشق آش. سکوتی کوتاه و بعد همهمهای شیرین. طعم آش، مزه سبزی تازه، گرمای نان و خنکی آب، همه در کنار هم معنای افطار را کامل میکردند.
کمی آنسوتر، دخترهای جوان همانجا روی سفره کنار هم نشسته بودند و با خنده سلفی میگرفتند. روسریها مرتب میشد، ظرف آش کمی عقبتر میرفت تا کادر تمیزتر شود، بعد صدای خندهای دستهجمعی. ثبت لحظهای که شاید سالها بعد، با دیدنش بگویند: یادت هست آن رمضان را؟
پسرکی که زیر پرده نشسته بود، حالا کاسه آش در دست داشت. نگاهش دیگر فقط به قرآن نبود؛ به جمعیت هم بود، به صف نماز، به همکاری آدمبزرگها. شاید فهمیده بود بزرگ شدن فقط سواد خواندن نیست؛ همین کنار هم بودن، همین سهم داشتن در سفرهای مشترک، بخشی از آن است.کوچه افطاری، فقط پهن کردن قالی و چیدن ظرف نیست. تمرینی است برای دیدن همدیگر، برای شریک شدن در شادی و دعا. برای اینکه دیوارها کوتاه شوند و دلها بلند. در این کوچه، هیچکس تماشاگر صرف نیست. از مادربزرگی که دیگ را هم میزند تا دخترکی که روی قالیها میدود، از مردی که بادکنک میبندد تا زنی که سبزی پاک میکند، همه بازیگران صحنهای هستند که نامش مهربانی است..
شب که آرامآرام روی کوچه مینشیند و چراغهای رنگی روشنتر به نظر میرسند، سفره هنوز گرم است و گفتوگوها ادامه دارد. شاید فردا دوباره هرکس به کار خودش برگردد، اما خاطره این افطار جمعی، مثل عطری ماندگار در ذهنها میماند.کوچه افطاری یعنی همین؛ یعنی کوچهای که برای ساعتی کوتاه، جهان کوچک اما کاملی میشود از ایمان، سادگی و عشق