تاریخ انتشار: ۰۴ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۰:۱۳
کد خبر: ۳۲۷۱۹۸
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

شبی که آیه‌ها میزبان بودند

شبی که آیه‌ها میزبان بودند
ماه رمضان که از راه می‌رسد، شهر آهسته‌تر نفس می‌کشد. دیشب، آیه‌ها پیش از مردم آمده بودند؛ بر صحنه نشسته، در هوا جاری و آماده میزبانی از دل‌هایی که یکی‌یکی از راه می‌رسیدند.
 ، رمضان که می‌رسد، شهر شکل دیگری به خودش می‌گیرد؛ انگار چراغی نامرئی در دل کوچه‌ها روشن می‌شود. شب‌های اهواز در این ایام، فقط شب نیست؛ بوی خرما و چای تازه‌دم، صدای آرام تلاوت از خانه‌ها و نسیمی که از کنار کارون می‌گذرد، همه دست‌به‌دست هم می‌دهند تا شهر، رنگ دیگری بگیرد.پارک صداقت دیشب، قرارگاهی بود برای دل‌هایی که آمده بودند سهمی از کلام وحی بردارند. چمن‌ها پر از جمعیت شده بود. خانواده‌ها زیر نور چراغ‌ها کنار هم نشسته بودند؛ پیر و جوان، زن و مرد، نوجوان و کودک. هر کدام با حال‌وهوای خودش، اما با یک مقصد مشترک.
بر روی صحنه، آیات قرآن بر پرده‌ای بزرگ نقش بسته بود؛ "شهر رمضان الذی أنزل فیه القرآن…" و صدای قاری، مثل نسیمی آرام از میان جمع می‌گذشت. وقتی استاد کریم منصوری، قاری بین‌المللی قرآن، تلاوت را آغاز کرد، سکوتی لطیف بر پارک نشست. آن‌چنان که حتی صدای بازی کودکانه‌ای که چند لحظه قبل از گوشه‌ای می‌آمد، آرام گرفت.صدایش اوج می‌گرفت و پایین می‌آمد، مثل موجی که به ساحل دل‌ها می‌خورد. بعضی‌ها چشم‌هایشان را بسته بودند. بعضی سر به زیر انداخته بودند. بعضی لب‌هایشان بی‌صدا همراه آیات حرکت می‌کرد و برخی، فقط گوش می‌دادند؛ ساده و بی‌واسطه.
در ردیف‌های جلو، چند کودک روی صندلی‌های پلاستیکی کوچک نشسته بودند. یکی‌شان دفترچه‌ای در دست داشت و با جدیت چیزی می‌نوشت؛ شاید اسمش را، شاید کلمه‌ای که از آیه شنیده بود. دخترکی کنار او روسری رنگی‌اش را مرتب می‌کرد و نگاهش بین صحنه و جمعیت می‌چرخید. برای او هم این شب، شب متفاوتی بود؛ شبی که می‌دید شهرش، یک‌جا جمع شده برای شنیدن قرآن.کمی عقب‌تر، مادری آرام دست پسر کوچکش را گرفته بود تا میان جمع گم نشود. پسر، هر چند دقیقه یک‌بار سرش را بالا می‌آورد و به پرده بزرگ نگاه می‌کرد؛ حروف عربی برایش شاید هنوز پیچیده بودند، اما آهنگ صدا برایش آشنا بود. همان آهنگی که سحرها از تلویزیون شنیده بود، همان نوایی که گاهی از مسجد محل‌شان به گوش می‌رسید.رمضان، ماه بیداری است؛ نه فقط بیداری چشم سر از خواب، که بیداری دل. و دیشب، پارک صداقت شبیه قلبی بزرگ می‌تپید. تپشی هماهنگ با آیات.
در گوشه‌ای از جمع، چند جوان با لباس‌های ساده و چهره‌هایی جدی نشسته بودند. یکی موبایلش را کنار گذاشته بود و با دقت گوش می‌داد. دیگری زیر لب "الله" می‌گفت. کمی آن‌طرف‌تر، مردی سالخورده با تسبیحی در دست، سرش را آرام تکان می‌داد. انگار هر آیه، خاطره‌ای قدیمی را در ذهنش زنده می‌کرد."شهر قرآنی" بهترین توصیف حال شب بود. شهری که معمولا با شلوغی و گرمای هوا شناخته می‌شود، حالا در نسیم شبانه رمضان، آرام گرفته بود. چراغ‌های پارک، نور ملایمی روی چهره‌ها می‌پاشید و صدای تلاوت، همچون نخی نامرئی، همه را به هم پیوند می‌داد.وقتی استاد منصوری به آیه "و اذا سألك عبادی عنی فإنی قریب…" رسید، صدا رنگ دیگری گرفت. مکث کوتاهی کرد؛ مکثی که بیشتر از هزار جمله حرف داشت. "من نزدیکم…" این نزدیکی را می‌شد در همان جمع دید. در اشک گوشه چشم زنی میانسال، در دست‌های به دعا بلند شده، در سکوتی که ناگهان سنگین‌تر شده بود.
کودکان اما، با همان صداقت کودکانه‌شان، شکل دیگری از حضور را رقم زده بودند. یکی با کنجکاوی به میکروفن روی صحنه نگاه می‌کرد. دیگری آرام از مادرش پرسید: "الان چی خوند؟" و مادر، با لبخندی آهسته برایش توضیح داد. شاید همان سؤال ساده، آغاز یک آشنایی عمیق‌تر با قرآن باشد.نوجوانی در گوشه‌ای ایستاده بود و از مراسم فیلم می‌گرفت؛ نه فقط برای ثبت یک برنامه، که برای نگه‌داشتن حال‌وهوای این شب. در قاب دوربینش، صدای قرآن با نور چراغ‌ها و چهره‌های متمرکز مردم در هم می‌آمیخت.رمضان را خیلی‌هایمان ماه جمع شدن می‌دانیم؛ جمع شدن سر سفره افطار، جمع شدن دور یک دعا، جمع شدن کنار یک آیه. و دیشب، شهر قرآنی تصویر همین جمع شدن بود. اقشار مختلف آمده بودند؛ کارمندانی که شاید خسته از کار بودند، دانش‌آموزانی که تکلیف مدرسه‌شان را زودتر تمام کرده بودند، مادرانی که با وجود خستگی روزه‌داری، کودکانشان را همراه آورده بودند، پدرانی که دست فرزندشان را گرفته بودند تا با قرآن انس بگیرد.
هیچ‌کس از دیگری جدا نبود؛ نه صندلی ویژه‌ای، نه فاصله‌ای. همه کنار هم و مثل هم در یک پارک، زیر یک آسمان، پای یک کلام نشسته بودند.تلاوت که به پایان رسید، سکوت چند لحظه‌ای ادامه پیدا کرد؛ سکوتی که انگار کسی دلش نمی‌خواست بشکند. بعد، صدای صلوات جمعیت در فضا پیچید. صدایی گرم و یک‌دست که از دل برمی‌آمد.برنامه ادامه داشت؛ اما همان لحظه‌ها کافی بود تا پارک صداقت برای ساعتی، به حیاطی از نور تبدیل شود. کودکانی که شاید تا دیروز، قرآن را فقط در کتاب درسی دیده بودند، حالا آن را با صدا و احساس لمس کرده بودند. نوجوانانی که در هیاهوی شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کنند، دقایقی بی‌واسطه گوش سپرده بودند. بزرگ‌ترها هم، در میان دغدغه‌های روزمره، فرصتی برای خلوت پیدا کرده بودند.
وقتی جمعیت آرام‌آرام پراکنده می‌شد، هنوز حال‌وهوای قرآن در فضا جاری بود. خانواده‌ها در مسیر خروج، درباره آیات شنیده‌شده حرف می‌زدند. کودکی با ذوق گفت: "صداش خیلی قشنگ بود." و پدرش پاسخ داد: "قرآن همیشه قشنگه، فقط باید گوش بدیم."شب اهواز، با همه گرمای روزهایش، دیشب خنک‌تر به نظر می‌رسید. شاید چون دل‌ها سبک‌تر شده بود. شهر قرآنی تمرینی بود برای شنیدن، برای نزدیک‌تر شدن، برای یادآوری اینکه در هیاهوی زندگی، هنوز جایی هست که می‌شود نشست و فقط گوش داد.و رمضان، هر سال می‌آید تا همین را یادمان بیاورد؛ اینکه میان تمام مشغله‌ها، میان تمام دویدن‌ها، یک صدا هست که اگر به آن گوش بسپاریم، شهرمان و شاید دل‌مان قرآنی‌تر می‌شود.
مرجع / فـارس
captcha
آخرین اخبار