تاریخ انتشار: ۰۲ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۳:۳۸
کد خبر: ۳۲۷۰۸۶
نسخه چاپی ارسال به دوستان ذخیره

روایت سربازی که می‌گویند بعد از سالها هنوز زنده است

روایت سربازی که می‌گویند بعد از سالها هنوز زنده است
پیر اکبر زرین‌کلاه در حافظه دزفول، تنها یک بقعه ساده بر فراز صخره‌های رود دز نیست؛ روایت سربازی است که می‌گویند زنده است و در عصر انتظار، نشانی از حضور یاران حضرت ولی‌عصر(عج) را به یاد شهر می‌آورد.
 
گاهی که صفحات تاریخ را ورق می‌زنیم و به روزگار امامان معصوم(ع) می‌رسیم، دل‌مان آهی می‌کشد؛ با خود می‌گوییم خوشا به حال آنان که امام‌شان را می‌دیدند، صدایش را می‌شنیدند، در کوچه‌های شهر، قامتش را تماشا می‌کردند و دست بر دامانش می‌زدند. گاهی خیال می‌کنیم ما، فرزندان عصر غیبت، محروم‌تر و کم‌توفیق‌تریم؛ انگار سهم ما از حضور امام، تنها نامی در دعاها و اشکی در ندبه‌هاست.اما اگر اندکی درنگ کنیم، حقیقتی روشن‌تر رخ می‌نماید؛ ما شاید از خوشبخت‌ترین مردمان تاریخ باشیم. ما در انتظار امامی نفس می‌کشیم که عمری به درازای قرن‌ها دارد، از پیش از تولد ما بر این زمین گام زده و تا واپسین روزهای زندگی‌مان بر ما حاضر و ناظر است. ما در سایه امامت کسی زندگی می‌کنیم که گرچه از دیدگان پنهان است اما از جان‌ها غایب نیست.
این ما هستیم که نمی‌بینیم؛ نه آن‌که او حاضر نباشد. غبار گناه و کدورت چشم دل، پرده‌ای بر دیدگان باطن کشیده است وگرنه خورشید را چه به غیبت؟ خورشید اگر پشت ابر هم باشد، باز هم هست، باز هم نور می‌دهد، باز هم گرما می‌بخشد. کافی‌ست باور کنیم که او هست؛ کافی‌ست صدایش کنیم. کافی‌ست در هیاهوی دنیا، لحظه‌ای سر بلند کنیم و نامش را زمزمه کنیم تا نشانه‌ای، نسیمی، آرامشی از حضورش در کنارمان بنشیند.می‌گویند اگر فرزندی پدر مهربانش را صدا بزند، پاسخ می‌شنود. ما نیز اگر حضرت ولی‌عصر(عج) را صدا بزنیم، پاسخ می‌شنویم، نه لزوما در هیبت معجزه‌ای آشکار، که در آرامشی ناگهانی، در گرهی که بی‌آنکه بفهمیم باز می‌شود، در اشکی که سبک‌مان می‌کند. حتی آن زمان که ما غرق روزمرگی و غفلتیم او از ما غافل نیست؛ باور زیبای شیعه می‌گوید هیچ‌یک از ما در دعای خیر ایشان از قلم نمی‌افتیم.در چنین نگاهی، مفهوم "یاران امام" معنایی تازه می‌یابد. یاران او تنها آنان نیستند که در سپاه ظهور شمشیر خواهند زد بلکه آنان که دل‌شان را در مسیر انتظار صیقل داده‌اند، آنان که مردانه در میدان مجاهدت با نفس ایستاده‌اند، آنان که لباس رزم را پیش از ظهور بر تن جان پوشیده‌اند، همه در دایره یاری می‌گنجند. تاریخ هر شهر، گاه نام‌هایی را در سینه دارد که مردم باور دارند از همین جنس‌اند؛ مردانی که بوی انتظار می‌دهند که نشانی از سربازی آن حضرت در چهره‌شان مانده است.در دزفول، یکی از این نام‌ها "پیر اکبر زرین‌کلاه" است.
امروز، همزمان با نخستین روزهای ماه مبارک رمضان، راهی حاشیه رود دز شدم؛ همان‌جا که کنار پل جدید و در محله قلعه، از محلات قدیمی نعمتی‌خانه که روزگاری "طواحین دیم" نامیده می‌شد، بقعه‌ای کوچک بر فراز صخره‌ها نشسته است. بقعه‌ای منسوب به اکبر زرین‌کلاه، معروف به پیر اکبر.از دور، هیچ شکوه معماری خیره‌کننده‌ای در کار نیست. نه گنبدی فیروزه‌ای، نه صحن وسیع و نه رواق‌های آینه‌کاری‌شده. سادگی‌اش، پیش از هر چیز، تو را متوقف می‌کند. بقعه بر بالای صخره‌های کنار رودخانه دز بنا شده؛ جایی که صدای آب، بی‌وقفه ذکر می‌گوید.کنار بقعه، درخت کُناری قد کشیده است؛ درختی که انگار سال‌هاست شاهد رفت‌وآمد دل‌های خسته و امیدوار بوده. از کنار همان درخت، چند پله رو به پایین می‌رود؛ پله‌هایی ساده تو را به اتاقکی می‌رساند که شاید ۶ متر بیشتر نباشد. همین. اتاقکی کوچک که جایگاه پیر اکبر شده است.وقتی قدم روی پله‌ها گذاشتم، پیش از آن‌که به انتهایشان برسم، بوی خوش گلاب فضا را پر کرده بود؛ عطری آشنا و آرام‌بخش که انگار دست نوازشی بر دل می‌کشید. در همان فضای کوچک و بی‌تکلف، آرامشی عجیب موج می‌زد؛ آرامشی که با هیچ معیار ظاهری قابل اندازه‌گیری نیست.
همزمان با ورودم، صدای اذان ظهر در خیابان پیچید؛ صدایی که از بلندگوی مسجدی نزدیک، بر صخره‌ها می‌لغزید و به رودخانه می‌رسید. توفیقی شد که نماز ظهر و عصر نخستین روز رمضان را همان‌جا بخوانم. صبح امروز، با سلامی ساده به حضرت ولی‌عصر(عج) توسل کرده بودم و حالا، ایستادن در آن اتاقک کوچک، با بوی گلاب و صدای اذان، برایم شبیه نشانه‌ای بود؛ نشانه‌ای آرام و بی‌ادعا، اما روشن.در ورودی بقعه، متنی نصب شده است که از اکبر زرین‌کلاه می‌گوید؛ از مردی که نقل است همواره لباس رزم بر تن داشت و کلاهی زرین بر سر می‌گذاشت و از منتظران واقعی امام عصر(عج) بود. عوام مردم و حتی برخی از خواص، او را از سربازان و یاران حضرت ولی‌عصر(عج) دانسته‌اند.در همین روایت‌ها آمده است که حضرت آیت‌الله عاملی، جناب پیر اکبر زرین‌کلاه را از یاران امام زمان(عج) دانسته و تأکید کرده‌اند که ایشان در قید حیاتند. حتی نقل شده که چندین بار ایشان را با لباس رزم مشاهده کرده‌اند؛ در حالی که با آب رودخانه دز وضو می‌گرفته است. این شهادت و نقل قول، برای بسیاری از مردم شهر، مهر تأییدی است بر همان باور دیرینه که پیر اکبر نه شخصیتی صرفاً تاریخی، که حضوری زنده و جاری در این جغرافیاست؛ سربازی که همچنان آماده و مهیای فرمان است.
یک نویسنده و محقق درباره این مکان نوشته است: در حاشیه رودخانه دز، کنار پل جدید دزفول و در محله قلعه، بقعه‌ای وجود دارد که متعلق است به اکبر زرین‌کلاه، معروف به پیر اکبر. گفته‌اند از آن رو زرین‌کلاه نامیده شد که همواره لباس رزم بر تن و کلاهی زرین بر سر داشت. او را از کبائر مشایخ و عظام اولیا شمرده‌اند؛ مقتدای اهل دین و پیشوای ارباب یقین؛ مردی که پیوسته در میدان مجاهدت، مردانه گام برمی‌داشت و در طریق محبت جانان، استوار بود.در باور مردم، او نه تنها مردی از گذشته، که زنده و در قید حیات است؛ حضوری پنهان اما جاری در همین حوالی رود و صخره و آسمان دزفول. مرقدش را منشأ خیر و برکت می‌دانند و این مکان ساده را مأمن حاجت‌های بسیار. زنده بودن او، برای مردمان این شهر، افسانه‌ای دور نیست؛ باوری است ریشه‌دار که با نقل بزرگان دین و تجربه‌های شخصی بسیاری از اهالی، قوت گرفته است.
وقتی در آن اتاقک کوچک نشسته بودم، به این فکر می‌کردم که شاید راز ماندگاری چنین نام‌هایی، بیش از آن‌که در روایت‌های شگفت باشد، در نسبت‌شان با انتظار است. مردی که همواره لباس رزم بر تن دارد، یعنی هر لحظه آماده است؛ آماده برای یاری، برای قیام، برای عدالت، برای دفاع از حقیقت. زرین بودن کلاهش، شاید نمادی باشد از نور یقین؛ از سری که زیر سایه ایمان درخشیده است.پیر اکبر، در روایت مردم، سربازی است که پیش از ظهور، لباس سربازی پوشیده؛ مردی که انتظار را نه در کلام، که در زیست روزمره‌اش معنا کرده است. و چه نسبتی روشن‌تر از این با عصر ما؟ عصری که بیش از هر زمان دیگر، به سربازانی نیاز دارد که پیش از صدای شیپور، دل‌شان را مهیا کرده باشند.بقعه‌اش ساده است؛ بسیار ساده‌تر از آن‌چه تصور می‌شود. اما شاید همین سادگی، نشانی باشد از حقیقتی عمیق‌تر. راه یاری امام، از تجمل و هیاهو نمی‌گذرد؛ از دل‌های خالص می‌گذرد. از اتاقک‌هایی شش‌متری که بوی گلاب می‌دهد و از پله‌هایی که به سوی فروتنی پایین می‌رود.
وقتی از پله‌ها بالا آمدم و دوباره کنار درخت کُنار ایستادم، رود دز آرام می‌گذشت؛ بی‌آن‌که شتاب کند. با خود گفتم شاید انتظار هم شبیه همین رود است؛ جاری، ممتد، بی‌وقفه. نه با فریاد، که با استمرار.پیر اکبر زرین‌کلاه، در حافظه این شهر، نماد مردی است که انتظار را زیسته و به باور بسیاری، هنوز نیز در قید حیات است؛ حضوری که گاه در هیبت مردی با لباس رزم کنار آب دیده می‌شود و گاه در آرامشی که در دل زائرانش می‌نشیند. و ما، اگر باور کنیم که امام‌مان حاضر و ناظر است، اگر باور کنیم که در دعایش نامی از ما می‌برد، دیگر خود را محروم نمی‌دانیم. آن‌گاه می‌فهمیم عصر ما، عصر غربت نیست؛ عصر فرصت است.
شاید وقتی که در آن اتاقک کوچک نماز خواندم، بیش از هر چیز، این معنا در دلم نشست: ما تنها نیستیم. حتی اگر نبینیم، دیده می‌شویم. حتی اگر صدایش را نشنویم، صدایمان شنیده می‌شود. و چه بسا مردانی چون پیر اکبر، در همین حوالی تاریخ و جغرافیای ما، نشانه‌هایی باشند از این حضور جاری؛ نشانه‌هایی که به ما یادآوری می‌کنند سربازیِ امام، از همین امروز آغاز می‌شود.
captcha
آخرین اخبار