خشونتهای اخیر بار دیگر این پرسش را پیشروی جامعه گذاشت که انسان چگونه به نقطهای میرسد که قبح جنایت برایش فرو میریزد. پاسخ را باید در پدیدهای تدریجی و خطرناک جستوجو کرد؛ قساوت قلب، بیماری خاموشی که اگر مهار نشود، از فرد به جامعه سرایت میکند.
خشونت ناگهانی شکل نمیگیرد هیچکس یکشبه به جایی نمیرسد که به مردم بیگناه شلیک کند یا از آتش زدن و تخریب احساس غرور داشته باشد. پشت هر رفتار خشن، مسیری طولانی از بیتفاوتی و سنگ شدن دلها قرار دارد؛ مسیری که آرام و تدریجی طی میشود.در حوادت کودتای آمریکایی صهیونی 1404، آنچه بیش از همه دیده شد، عادی شدن خشونت بود. انتشار تصاویر آدمکشی و سوزاندن با افتخار آدمهای زنده بود، موضوعی که نشان داد مسئله فقط یک اعتراض یا هیجان لحظهای نیست بلکه نشان از قساوت و سنگدلی سازمان دهی شدهای بود.قساوت قلب از همینجا آغاز میشود از کوچک شمردن خطاها. از عادی دیدن گناه. از نشنیدن تذکر. دل انسان کمکم سخت میشود تا جایی که دیگر کلمه حق در آن اثر نمیکند. این بیماری درون را میخشکاند، حتی اگر ظاهر همچنان احساسی و پرهیجان باشد قرآن به ما میآموزد دل اگر قسی شد ابزار شيطنت شيطان خواهد بود.تاریخ نمونههای روشنی پیش روی ما گذاشته است. در کربلا کسانی بودند که اوج مظلومیت را دیدند گوشواره از گوش دختران اباعبدالله کشیدن و غارت کردند و همزمان گریستند اما در کنار حق نایستادند. اشک، همیشه نشانه بیداری نیست؛ معیار، ایستادن در کنار حق و حقیقت است.یکی از نشانههای قساوت، جابهجایی معیارهاست. انسان از حق فاصله میگیرد و به باطل تمایل پیدا میکند. از رهبران الهی دور میشود و به حلقه فاسدان نزدیک. همین فاصلههاست که زمینه لغزشهای بزرگ را فراهم میکند.هشدار امروز بیش از هر زمان دیگری جدی است. اگر گناه عادی شود و خشونت توجیه، راه برای تکرار فجایع باز میشود. جامعهای که میخواهد در امان بماند، باید دلها را نرم نگه دارد؛ با یاد حق، با مسئولیتپذیری و با ایستادن در سمت درست تاریخ.