دیماه امسال، در میانه اغتشاشاتی که با هدایت مستقیم عناصر تروریستی آمریکایی و صهیونیستی تهران را به صحنه آشوب کشاند، مرزبان ۲۶ ساله دزفولی، علیرضا ناخدا، با اصابت گلوله از پشت به شهادت رسید. جوانی که پنج سال پاسدار مرزهای جکیگور و میرجاوه بود و سرانجام در پایتخت، مأموریتش را با خون به پایان رساند.

جبهههای نبرد در عصر حاضر، دیگر محدود به خاکریزهای شناختهشده نیستند؛ امروز هر کوچه و خیابانی که در آن حق و باطل در برابر هم صفآرایی میکنند، میتواند صحنه تحقق تاریخ آینده کره زمین باشد. خون سرخ شهدا، بهای پیمانی است که انسان در آغاز خلقت با پروردگار خویش بست؛ عهدی ازلی برای ایستادن در جبهه حق، حتی اگر به قیمت جان تمام شود. الحق و الانصاف که جوانان ایران اسلامی، در هر برههای از زمان، از دفاع مقدس تا امروز، نشان دادهاند چگونه از عهده ادای این پیمان برمیآیند.در زمانهای که دشمن از هیچ سلاحی برای ضربهزدن به جمهوری اسلامی دریغ نمیکند، این کلام امام راحل همچنان در سینهها زنده است که "وظیفه ما عمل به تکلیف است، هرچند به از بین رفتن ما بینجامد." فریادی که در دورانی طنین انداخت که شیطان، حاکمیت خویش را بر زمین کامل میپنداشت و بشرِ مغرور غربی در حضیض هبوط خویش دستوپا میزد. اما جوانان این سرزمین، یکییکی چون دژهای مستحکم، قد برافراشتند تا پرچم اسلام ناب محمدی و ایران مقتدر بر زمین نماند.
دیماه امسال، تهران صحنه آشوبهایی شد که با هدایت مستقیم عناصر تروریستی آمریکایی و صهیونیستی شکل گرفت. اغتشاشگرانی که امنیت مردم را نشانه رفتند و در جریان این حوادث، ۲۷۲۴ نفر را به شهادت رساندند. در میان این شهدا، نام جوانی ۲۶ ساله از دزفول نیز ثبت شد؛ مرزبان شهید علیرضا ناخدا.خانهشان آرام است. سکوتی که گاه با صدای نفسهای کودکی سهماهه شکسته میشود. مادر، چادر مشکیاش را مرتب میکند. نگاهش گاهی به عکس قابگرفته علیرضا میافتد و گاهی به گهواره کوچک ماهلین. وقتی از علیرضا میگوید، صدایش آرام است، اما در عمق آن، موجی از دلتنگی پیداست.
"علیرضا پنج سال مرزبان بود؛ جکیگور، میرجاوه..." نام مناطق را که میبرد، انگار گرمای سوزان مرز در صدایش میدود. "رستهاش مرزبانی بود. خودش انتخاب کرده بود. میگفت من کارم را انتخاب کردم، به لباسم احترام میگذارم، به نظامم، به وطنم."مرز، برای او فقط محل خدمت نبود؛ سنگری بود برای ادای عهد. در همان سالهای مرزی، در درگیری با قاچاقچیان زخمی شد. مادر مکث میکند. دستش را روی زانو میفشارد. "اما هیچی نمیگفت... ما بعداً میفهمیدیم زخمی شده. هیچوقت از سختیهایش حرف نمیزد. حتی اگر با اشرار درگیر میشد، سکوت میکرد."
علیرضا از نوجوانی دل در گرو لباس نظام داشت. از دوره راهنمایی پلیس افتخاری شد. مادر با لبخندی کمرنگ یادآوری میکند: "مدیر مدرسه فرستاده بود دنبالم، میگفت علیرضا خیلی دنبال این چیزاست. درسته درسش خوبه، ولی باید تو این سن فقط حواسش به درس باشه."اما مسیرش را یافته بود. بسیجی فعال بود، پای کار مسجد، پای کار برنامههای فرهنگی. جوانی که ایمان را نه در شعار، که در عمل زندگی میکرد.مادر سرش را بالا میآورد، نگاهش را به سقف میدوزد، انگار میخواهد خاطرهای دور را از جایی بلند بیرون بکشد."۱۹ سالش بود، میگفت شهید شدم، اینجا تشییعم کنید، جلوی مزار عموی شهیدم."
لبهایش میلرزد. "اون موقع فکر میکردم جوانه، حرف جوانیه اما انگار جلوتر از سنش زندگی میکرد."ایمانش فقط در میدان نبود؛ در خلوت هم جاری بود. مادر میگوید: :به من میگفت مسابقه میذارم باهات، هر کی زودتر و بیشتر نماز شب بخونه اون برندس."صدای خفیف گریه ماهلین از اتاق میآید. مادر مکث میکند، گوش میدهد، بعد آرام ادامه میدهد: "من علیرضا رو درست نشناختم، با اینکه سنش کم بود، خیلی مؤمن بود."
دیماه امسال، وقتی اغتشاشات تهران شعله گرفت و شهر در التهاب فرو رفت، علیرضا که فقط چند روز بود درسش در دانشگاه افسری تمام شده بود، در میان نیروهایی بود که برای برقراری امنیت که در آمادهباش بودند. مأموریتی که برای او ادامه همان مرزبانی بود؛ مرزی اینبار در دل پایتخت. مرزی میان امنیت و آشوب.مادر لحظه شنیدن خبر را آهسته روایت میکند. انگار هر کلمه را از میان زخمی تازه بیرون میکشد. وقتی گفتن شهید شده... جملهاش نیمهکاره میماند. اشک در چشمهایش حلقه میزند. چادرش را کمی جلوتر میکشد. "داغ سنگینی بود، خیلی سنگین."سکوت کوتاهی میکند، بعد صدایش رنگ دیگری میگیرد؛ آرام، اما استوار. "اما گفتم خدایا شکرت. الحمدلله رب العالمین. خدا مزد خوبیهاشو داد. به آرزوش رسید."
اینها همان مادرانی هستند که چنین فرزندانی در دامان عفت خویش رشد دادند و پس از ریخته شدن خون فرزندانشان، با حجاب سیاهشان پاسدار خون سرخ شهدا شدند. دامن پاکشان پرورشگاه مؤمنین مجاهدی است که تاریخ آینده کره زمین را با دستهای توانمندشان مینویسند. اشک در چشم دارند، اما قامتشان خم نمیشود. داغ بر دل دارند، اما زبانشان به شکر باز است.مادر، خطاب به دشمنان این سرزمین میگوید: علیرضا خودش میگفت از هیچکس نترسید. فقط توکلتون به خدا باشه. ما اگه واقعاً به خدا ایمان داشته باشیم، همه چی داریم. هر کی خدا رو بشناسه، تو راه دشمن نمیرود.در گوشه اتاق، ماهلین سهماهه آرام گرفته است. دستهای کوچکش بیخبر از تلخی جهان، در هوا تکان میخورند. او هنوز واژه "پدر" را بر زبان نیاورده، اما روایت پدر، پیش از زبان، در جانش نوشته شده است.پدری که ۲۶ سال بیشتر نزیست، اما راهی را پیمود که بسیاری در یک عمر نمیپیمایند.
ماهلین بزرگ خواهد شد؛ با قصههایی از جکیگور و میرجاوه، از شبهای مرزی، از زخمی که پدر بیصدا بر تن داشت، از نمازشبهایی که با مادربزرگش مسابقه میگذاشت. او روزی خواهد فهمید پدرش تنها یک مرزبان نبود؛ مرزدار عهدی بود که با خدا بسته بود.خانهشان حالا بوی غم میدهد، اما غمی که در دلش حماسه موج میزند. عکس علیرضا بر دیوار، با آن نگاه آرام و مصمم، گواه راهی است که انتخاب کرد. خودش گفته بود لباسش را دوست دارد، به آن احترام میگذارد. خودش گفته بود از هیچکس نترسید، فقط به خدا توکل کنید. و خودش، پیش از آنکه ۳۰ سالگی را ببیند، به آرزویش رسید.
ظهور این جوانان، نشانهای است بر پایان عصر حاکمیت استکبار و نزدیک شدن دولت کریمه آل محمد علیهم صلواتالله. و نه عجب اگر اینان سر از پای ناشناخته، واله و شیدای لقاءالله شوند و دل به دریای عشق بزنند؛ چرا که مشام جانشان رایحه ظهور شنیده و قرب آن یار، نفخه مسیحایی در جانشان دمیده و آنان را به حیات عشق زنده ساخته است.هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.