دو نفر با صورتهای پوشیده، سوار بر موتورسیکلت، به احمد نزدیک شدند. چند ثانیه کافی بود تا تولد، به عزا تبدیل شود؛ تا شمعی که هنوز روشن نشده بود، برای همیشه خاموش بماند.

دزفول؛ جلوی درِ خانهای ایستاده بودم که صاحبش دیگر قرار نبود در را باز کند. نه صدای قدمی میآمد و نه دستی که به استقبال برسد. تنها چیزی که به چشم میآمد، بنری بود با تصویری از مردی جوان که خبر از عزایی تازه میداد.بنری که روی آن چهره جوانی نقش بسته بود و پردههایی که واژه تسلیت را مثل داغی تازه، به دیوار آویخته بودند. خانه، پیش از آنکه در باز شود، خبر را گفته بود: اینجا تولد به عزا نشسته است.
احمد بنواری، مردی جوان، در شبی که باید شمعهایش را فوت میکرد، در پروژه کشتهسازیِ تروریستهای جنایتکار وطنی، با گلوله به خاک افتاد؛ درست در شب تولدش.آمده بود کیک بخرد، همین. نه تجمعی، نه هیاهویی، نه شعاری. فقط مسیر قنادی.محسن فرخیمهر، پسرعمه احمد، روایت را از همان نقطهای شروع میکند که شادی به تلخی گره خورد. صدایش آرام است، اما کلماتش سنگین: "جمعهشب بود. شب تولد احمد. قرار بود کیک بگیرد و برود خانه خواهرش. ستایش، دخترش، آنجا منتظر بابایش بود. میخواستند با هم، یک عکس دونفره بگیرند، با شیرینی کیک کامشان را شیرین و با شمعها تاریکی شب را روشن."
ستایش ۱۰ ساله، همان شب، چشم به در دوخته بود؛ به دستی که کیک را میآورد، به پدری که شمع را روشن میکند. اما در خیابان آیتالله قاضی دزفول، قصه عوض شد.دو نفر با صورتهای پوشیده، سوار بر موتورسیکلت، به احمد نزدیک شدند. چند ثانیه کافی بود تا تولد، به عزا تبدیل شود؛ تا شمعی که هنوز روشن نشده بود، برای همیشه خاموش بماند.محسن مکث میکند. گویی هنوز باور نکرده باشد که مسیر قنادی، پایان راه شد. بعد با قاطعیتی که از دل داغ برمیآید، ادامه میدهد: احمد با ضرب دو گلوله از سوی همان راکبان موتورسیکلت به سمت پهلو و سرش کشته شد.بغضش را قورت میدهد تا جمله بعد را با صلابت بگوید: اما نه با خونریزی و نه با پاشیدن رعب و وحشت در خیابانها، پشت انقلاب و رهبری را خالی نمیکنیم. احمد رفت، اما ما ایستادهایم. مطالبهمان روشن است؛ اشد مجازات برای قاتل احمد و همه کسانی که خون مظلومانه و بیگناه مردم را ریختند.
خانه، ساکتتر از آن است که سکوتش را بتوان توصیف کرد. تنها صدای شعله بخاری به گوش میرسد انگار تمام جانش را گذاشته تا سرمای واژههای ماتم زده را گرم کند.مادر احمد روبهرویم نشسته؛ غرق در لباس عزا. نگاهش روی گلهای قالی ثابت مانده؛ انگار دنبال نشانی میگردد که او را به قبل از آن شب برگرداند.از احمد میپرسم. از همان شب. بغض، بیمقدمه میشکند. صدایش بالا میآید، اما واژهها کماند: میخواست کنار خانوادهاش جشن بگیرد، رفت و دیگر نیامد.همین چند کلمه، همه چیز را میگویند. نه شرح میخواهد نه توضیح. رفتنِ بیبازگشتِ یک پسر. مادر اشکهایش را با جملهای میبندد که از عمق ایمان میآید: "راضیام به رضای خدا."
سراغ ستایش دهساله را میگیرم قرار بود قد چند کلمه در داغ بر دل نشستهاش همدرد شوم اما پیغام رسید که با شانههایی که زودتر از سنش بار غم را به دوش میکشند بیامان گریه میکند و بابایش را صدا میزند. آنقدر بیتاب است که نمیتواند برای دقایقی آرام بگیرد و از بابا احمدش بگوید.دخترها باباییاند، این را همه میدانند اما برای ستایش، از بابا حالا فقط یک قاب عکس مانده و خاطراتی که عمرشان فقط به اندازه ده سال است؛ خاطراتی که دیگر ساخته نمیشوند، فقط مرور میشوند.
آن شب، احمد فقط یک قربانی نبود؛ نمادی شد از آنچه آشوبگران و عناصر تروریستی میخواستند بسازند: ترس، بیثباتی و روایت دروغین اما خانه احمد، روایت دیگری دارد؛ روایت خانوادهای که عزیزشان را از دست دادهاند، اما حقیقت را با سکوت نمیفروشند.در این خانه، تقویم دیگر تولد ندارد. شمعها خاموش ماندهاند، اما نام احمد، در قاب عکسها و در نگاههای خیس، روشن است.مردی که برای خرید کیک رفت و هرگز برنگشت؛ مردی که قتلش قرار بود پروژه برای تروریستها باشد، اما به مظلومیت بدل شد.بیرون که میآیم چشمم دوباره عکس روی بنر میافتد. باد آرام میوزد. انگار شهر هم آهستهتر نفس میکشد.ایران این شبها داغدار است؛ داغدار خاموشیِ ۲۴۲۷ شمع که هرکدام نشانی از یک زندگی و هزاران آرزوی ناتمام بودند؛ شمعهایی که بیگناه، به دست تروریستها خاموش شدند.قصه احمد، قصه شمعی است که پیش از روشن شدن خاموش شد و دختری که هنوز، هر شب، بابایش را صدا میزند.