حاج قاسم استعدادهای جوان را به درستی میشناخت. چند پیر غیورِ باتجربه را کنار یک فرمانده جوان مینشاند تا از دل خاکریزهای سوریه و عراق، نابغههای دفاع از حرم سر برآوردند. او به مدافعان حرم ایمان داشت و خداوند، ایمانش را با فیض عظیم شهادت پاسخ گفت.

در میان بیابانهای خاکآلود و سوخته عراق، جایی که بوی باروت و گردوغبار نفسها را به شماره میانداخت، مردی با چفیهای بر دوش ایستاده بود. او به هیچ طوفانی پشت نمیکرد و تمامی تلاطمهای زمین را در آینه توکل به خدا میدید. حاج قاسم سلیمانی پیش از آنکه فرمانده باشد، یک نمازگزار بود و همیشه روایتی از امام حسین(ع) را برای همرزمانش نقل میکرد و میگفت: در ظهر عاشورا یاری به امامش یادآوری کرد که وقت نماز است و امام، با آن همه زخم و تشنگی، برایش دعا کرد: «خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد.» حاجقاسم با روح خود درک کرده بود که نماز، خط سرخِ وصل او به آسمان است حتی اگر زمین، میدان جنگ باشد.
در پیش چشمِ داعش، خاکریز محراب شد
علی سواری سربازِ مدافع حرم اهوازی که به امامتِ حاج قاسم روبهروی تکفیریهای داعشی در نزدیکی کربلای معلی به نماز ایستاده بود، هنوز لرزشِ غرور آمیزِ آن لحظات را در سراسر وجودش احساس میکند. او میگوید که سالها گذشت و آن نماز، تکرارنشدنی باقی ماند. در پیش چشمِ دشمن، خاکریز محراب شد. صدای تکبیر حاج قاسم، بر فراز صفیر گلولهها نشست و پشت سر او، ردیف به ردیف مردانی به نماز ایستادند که آماده شهادت بودند. درس اول، رکوع و سجود در برابر خداوند یکتا بود. آن نماز، فقط یک فریضه نبود. یک مانیفست بود. اعلامیۀ بیخوفی در برابر دشمنی که میپنداشت با ترور معنویت، میتواند پیروز شود و حاجقاسم، با آرامشی آسمانی، تمام وجودش، شعرِ عبودیت میخواند انگار نه انگار که هر لحظه ممکن بود خمپارهای فرود آید.
ذکری که حاج قاسم به سربازان مدافع حرم هدیه کرد
سواری از خاطرات پیکار برای دفاع از حرم میگوید: حاجقاسم، فرماندهای نبود که از پشت خطوط امن فرمان دهد. او در دل کوچههای تنگ دمشق، کنار حرم حضرت زینب(س)، به ناگاه پدیدار میشد. مثل نسیمی در شبهای جنگزده. یکبار فرمانده از مقابل دیدگان مسلح تکفیریها گذر کرد و سالم به مدافعان رسید. همرزمان دفاع از حرم، شگفتزده تنها «خداقوت» عربی فرمانده را شنیدند و سپس حاجی هدیهای ماندگار به آنها داد: ذکری از آیتالله بهجت، و تاکید داشت که رزمندهها این ذکر را بخوانند. «اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا فِی دِرْعِکَ الْحَصِینَ...» دعایی که سپری میشد آهنینتر از فولاد. سربازان، با خشوع آن را زمزمه میکردند و معجزه را به چشم میدیدند. در میان باران تیر و ترکش، گویی دستی نامرئی، گلولهها را منحرف میکرد. علی سواری میگوید که با چشمان خود این معجزه را دیده است: رگباری از رگبار، خاک را میکَند، اما به من نمیرسید. ایمان، زرهی شده بود که اراده خدا بر تن رزمندگان پوشانده بود. آنجا فهمیدیم که اگر خالق پشتیبان باشد، تمامی ارتشهای دنیا ناتوانند.
فرماندهای که نقش پدری داشت
علی سواری از خاطرات روزی میگوید که پیشانی حاج قاسم را با مِهری وصفناشدنی بوسید: حاج قاسم فقط یک فرمانده نبود. پدر بود، برادر بود، دوستی بود که غمِ همرزمانش، غمِ خودش بود. در عملیاتی نزدیک سامراء، وقتی خبر شهادت سیدحمید تقوی، جوانِ رزمنده پراشتیاقی را به او دادند، سر به پایین انداخت. سکوتی سنگین همهجا را فراگرفت. سپس با حسرتی که در صدایش موج میزد، آهی کشید و گفت: «همشهریات پرید... آسمانی شد.» و اشک، بیاختیار، در چشمان همه گرد آمد. سواری ادامه میدهد: حاج قاسم در اوج آن اندوه، ناگهان گفت: «دوربین داری؟» و من گفتم نه! فقط موبایل همراهم است، بعد حاجی گفت: «همه را جمع کن. شاید دیگر همدیگر را ندیدیم.» و آنجا، بر خاکریزی که بوی شهادت میداد، عکسی گرفتیم. یادگاری برای روزهایی که هیچ کس از فردایش خبر نداشت. یکی از همرزمان شوخی کرد که فلانی نیاید عکس «میسوزد». حاجی، با تبسمی مهربان، دستش را گرفت و به جمع کشاند. آن عکس، هرگز منتشر نشد؛ اما در قلبها حک شد.
وقتی حاجی میآمد جبهه به پیش میرفت
سواری از روزهای جنگ در سوریه و عراق هم گفت: وجود حاج قاسم پربرکت بود. هرگاه کار سخت میشد و راه، بنبست به نظر میرسید، او میآمد. نه با ادعا، که با آرامش و تدبیر. مشکلها ذوب میشدند و جبهه پیشروی میکرد. رمز این برکت را همه میدانستند: توکل بیچونوچرا و ایمان راسخ به وعدههای الهی. حاج قاسم سربازانش را فقط برای جنگ نمیپروراند؛ برای زیستن در مدار بندگی و مردن در اوج عزت پرورش میداد. او ادامه میدهد: حاج قاسم به درستی میشناخت استعدادهای جوان! چند پیرغورِ باتجربه را کنار یک فرمانده جوان مینشاند و معجزه رخ میداد. شاگردانش، چون شهید اصغر پاشاپور (اصغر ذاکر) و شهید مرتضی حسینپور (حسین قمی)، با سرعتی حیرتآور رشد کردند. از دل خاکریزهای سوریه و عراق، نابغههای دفاع از حرم سر برآوردند. حاج قاسم به آنها ایمان داشت و خداوند، این ایمان را با فیض عظیم شهادت جواب داد. سواری از شبهای عملیات هم گفت: در آن شبها وقتی حاجی نقشهها را روی زمین پهن میکرد، گاه چشمانش به افق دوری خیره میشد. شاید به کربلا فکر میکرد. شاید به مردانی که در تاریخ، با نماز و شمشیر، مکتبی جاودانه ساختند. او خود را وارث آن راه میدانست. نه وارث قدرت، که وارث مسئولیتی عظیم: حفظ شعله ایمان در طوفانهای سهمگین.
نامهای بسیاری هستند که در این روایت جا ماندند. قهرمانانی گمنام که در سایه پرافتخارِ سردار رشد کردند و در آتش، طلا شدند. حاج قاسم باغبانی بود که نهالهای مقاومت را آبیاری میکرد و میدید که چگونه قد میکشند و به بار مینشینند. میوه این درخت، شهادت بود؛ شیرینترین عطایای الهی به بندگان صالح. اکنون که او نیست، خلاء وجودش را هر روز بیشتر درک میکنیم. از دست دادن کسانی مثلِ او خسارتی است جبرانناپذیر. اما حاج قاسم بود که راه را نشان داد. راهی که با نماز شروع میشود، با ایثار ادامه مییابد و با شهادت به اوج میرسد. سردار سلیمانی ثابت کرد که بزرگترین قدرتها، از ایمان سرچشمه میگیرند.