صبح هنوز کامل بیدار نشده بود که صدای سوت قطار، سکوت نیشکرزارها را برید؛ صدایی که خبر میداد «شکرستان» دوباره متولد شده است. پنجمین جشنوارهای که هر سال خودش را در لباس تازهای نشان میدهد، اما امسال… امسال قصهاش از ریل آهن شروع شد؛ از واگنهایی که پر از شوق بودند و چشمهایی که از پشت پنجرههای بخارگرفته، سبزی بیپایان مزارع را میبلعیدند.
قطار آهسته از میان کشتزارهای نیشکر گذشت؛ ساقههای بلند، مثل مهماندارانی خوشآمدگو، سر به تعظیم فرود آورده بودند. نسیم صبحگاهی شیرینی خاموشی داشت؛ گویی بوی شکر پیش از تولد، در هوا پخش شده باشد. بازدیدکنندگان از کودکان هیجانزده تا سالمندانی که با عصا اما با دلی جوان قدم گذاشته بودند هر لحظه سرشان را از پنجره بیرون میآوردند تا زیبایی را گم نکنند. این بار مقصد یک جشن نبود؛ سفری بود به دل زمین، به ریشههایی که شیرینی زندگی را از خاک میکشند.
وقتی قطار در ایستگاه کوچک و موقت جشنواره توقف کرد، انگار همه وارد صحنه یک روایت شده باشند. مسیر خاکی که به محل جشنواره میرسید، با صدای موسیقی محلی جان میگرفت. غرفهها آماده استقبال بودند؛ عسلهای طلایی، صنایع دستی، نانهای تنوری و آبنیشکرهای تازه که همچون رودخانهای زلال، عطش هر رهگذری را مینشاند.
جشنواره با همت کارگران و کشاورزانی آغاز شد که نامشان روی هیچ تابلویی نیست، اما دستهایشان پای هر خوشه و هر قطره شیرینی ایستاده است. روایت امروز شکرستان فقط نمایش محصولات نبود؛ روایت پیوند انسان و زمین بود، لمس شدن خاک، فهمیدن زحمت، و شنیدن صدای زندگی در شیارهای سبز نیشکر.
امروز، قطار پنجمین شکرستان از راه رسید؛ اما در دل کسانی که این مسیر را دیدند، با خاطرهای آغاز شد که تا مدتها شیرینیاش خواهد ماند.



