در مسجدی کوچک اما پرشور به نام مولود کعبه، هر سال با آغاز محرم، شعلههای اجاقها به نشانه عشقی بزرگتر از غذا روشن میشوند؛ عشقی که در دل دیگهای نذری میجوشد.
هوا هنوز گرگومیش است. کوچههای اطراف مسجد «مولود کعبه» آرام آرام بیدار میشوند. صدای افتادن درِ دیگها روی زمین، همزمان با بوی تند پیاز داغ در فضا میپیچد. اینجا محرم است؛ نه فقط ماهی در تقویم، که حال و هوایی که دلها را دگرگون میکند. جایی که ایمان در بخار دیگها بالا میرود، و عشق، با ملاقههای بزرگ در دل برنج و گوشت و حبوبات چرخ میزند.در میان این همهمه، مردی با پیراهن سفید، پیشبند مشکی و دستانی کارکشته، ایستاده است. مهدی اسپندار. نه تنها آشپز این دیگها، بلکه راوی یک عشق ۲۵ ساله به آقا اباعبدالله (ع). میگوید: «اولینبار وقتی نوزده سالم بود، فقط دستیار بودم. پیازها رو پاک میکردم، چایی میریختم. اون روزا نمیفهمیدم چرا اشکام قاطی پیاز میشه. بعدها فهمیدم این اشکها از دلتنگی امام حسینه.»
دلی که با نذر تپید
دهه محرم، برای مهدی و دوستانش یعنی ده شب مداوم بندگی. هرسال از صبح زود، از قبل اذان، جمع میشوند؛ یکی دیگها را جابجا میکند، دیگری برنجها را پاک میکند، و مهدی، بیهیچ غروری، کنارشان خم میشود. با دست خودش گوشتها را قطعه قطعه میکند، مزه میگیرد، و با دقت مراقب است که غذا نه تنها خوشمزه، که نذری باشد؛ یعنی برکت داشته باشد.او در حال همزدن قیمه نذری میگوید:«اینجا ما برای خوشطعم شدن غذا نمک نمیریزیم؛ نیت میریزیم. هر کسی که میاد، یه دعا تو دلشه، یه نذر، یه امید...»هر شب، غذایی متفاوت سرو میشود؛ از قیمه و قرمه تا آش رشته و شلهزرد. تمام مواد اولیه از نذورات مردمی تأمین میشود. پیرزنی که هر سال دو کیسه برنج میآورد، جوانی که نذر کرده از حقوقش گوشت تهیه کند، مغازهداری که قابلمهها را رایگان شستشو میدهد؛ اینجا همه، حلقههای زنجیرهای هستند که به عشق حسین (ع) بسته شدهاند.دیگها که از جوش میافتند، نوبت توزیع میرسد. اول از همه، ظرفهایی به خانههای بیصدا فرستاده میشود؛ آنهایی که شاید رو نداشته باشند صف بایستند. بعد، جمعیت در کوچههای اطراف صف میکشند. بچهها با ظرفهای رنگی، مردها با سینیهای بزرگ، زنها با چادرهای مشکی، و همه با چشمانی که چیزی بیشتر از غذا میخواهند.در این میان، پسربچهای کوچک، با ظرفی در دست، از پدرش میپرسد: «بابا، این غذا چرا خوشمزهتر از همهست؟»پدر آرام میگوید: «چون از دل پخته شده، پسرم. از دل.»
گرمای دیگها، سرمای خستگی را آب میکند
عشق به امام حسین(ع) خستگی نمیشناسد. مهدی، تا ساعت پنج عصر درگیر پختوپز است. وقتی مردم شام میخورند، او تازه فرصت میکند دستهایش را بشوید و سری به مراسم عزاداری بزند. اما نمینالد، نمیخوابد، نمیایستد. او و همراهانش میدانند این خدمت، معاملهای است با امامی که از جان گذشت، تا کرامت انسان بماند.او میگوید:«گاهی وقتا فکر میکنم ما خودمون انتخاب نکردیم بیایم. انگار آقا خودش انتخابمون کرده. میکشونهمون اینجا... میخواد دلمون گرم بمونه به این خدمت.»سالی بود که برنج نرسید. کار پخت غذا روی زمین مانده بود. مهدی، همانطور که دیگ را با کفگیر چوبی هم میزد، تنها یک جمله گفت:«ما نیتمونو کردیم. بقیهش با خود آقا.»نیمساعت بعد، مردی با وانت آمد و گفت: «این ده کیسه برنج برای نذری. نذر کردم که فقط به مسجد مولود کعبه برسونم.»یا سالی که آشپز کم داشتند، جوانی که تا دیروز در خارج از کشور زندگی میکرد، به محض ورود به شهر، داوطلب شد. حالا یکی از نیروهای اصلی است. مهدی لبخند میزند و میگوید: «میبینی؟ وقتی نیت خالص باشه، راه خودش باز میشه.»
دستانی که به نیت دل خدمت میکنند
از میان همراهان مهدی، پیرمردی هست به نام حاج محمود. پاهایش رمق ندارد، اما هر شب، با عصا خودش را به مسجد میرساند. او فقط یک کار دارد: چای دادن به خدمتگزاران. ولی با همان چای، دلهایی را گرم میکند.حاج محمود میگوید:«خدا شاهد باشه، هر بار که لیوان چای میدم دست یکی، دلم میلرزه. انگار دارم به کاروان امام حسین آب میرسونم.»وقتی آخرین ظرف غذا توزیع میشود و صدای عزاداری آرام میگیرد، مهدی، تنها در آشپزخانه میماند. دیگها شسته شدهاند، کف زمین پاک شده، و چراغها کمنورند. او مینشیند روی پله کنار آشپزخانه، دستهایش را به هم میمالد و به پنجرهای که ماه از آن پیداست نگاه میکند.«خستهام؟ شاید. ولی دلم قرصه، انگار یه چیزی توی سینهم سبکه... مثل وقتی که آقا نگات میکنه.»و این، پایان نیست؛ این آغاز شبِ بعدی است، آغاز دیگی دیگر، و نذری دیگر از دل... .گزارش: ملیکا دهقانبرنجی