با انگشتر در دستش از مسجد خارج شد و دلش پر از شکر و حمد خداوند بود اما این پایان ماجرا نبود و سرآغاز نزول آیهای بر قلب پیامبر اکرم (ص) شد.

خورشید از فراز مدینه میتابید و نور طلایی آن از دریچههای مسجد به درون جاری میشد. فضای مسجد آرام و دلنشین بود. نسیم از دروازههای شهر میوزید و صدای اذان، دلهای اهل ایمان را به سوی معبود فرا میخواند. مردمی که با امید به رحمت الهی گرد هم آمده بودند، در سکوتی معنوی فرو رفته بودند. هرکس در گوشهای از مسجد مشغول راز و نیاز بود.رشته نجواهای پیچیده در مسجد با نالههایی سائلی درمانده در هم شکست. صدای خشخش کشیدن پاهایش بر روی زمین در حیاط میپیچید. با جامهی کهنه و خاکیرنگ، آرامآرام از درب وارد میشد و زیر لبهای خشک و ترکخوردهاش عجز و تمنایش را زمزمه میکرد.با چشمانی هراسان میگفت: "خسته و درماندهام، در خانه طفلانی دارم چشم به راه تکه نانی؛ شبهای بسیاری است که با شکمی گرسنه سر بر بالین میگذرانند. انفاقی کنید تا برای خود برجی از طلا در بهشت بسازید."میگفت و نزدیکتر میشد. کنار هر یک از حاضران که نشست، پر میشد از خواهش و التماس اما انگار هیچکس صدای تمنایش را نمیشنید و دست نیازمندش را نمیدید.
جوشش امید
مردی از بازاریان مدینه در مسجد نشسته بود و دعا میخواند. عقال مخملیاش را صاف کرد و گوشه چشمش را به سائل انداخت. همزمان که با دستش به بیرون اشاره میکرد، گفت: "خدا روزیات را جای دیگری بدهد. برو که در مسجد هم از دست تو و امثال تو آسایش نداریم."نیازمند در میان مردم قدم میزد و با صدایی آرام درخواست کمک میکرد. با هر بار تکرار این درخواست، سرهای بیشتری به سوی او برمیگشت، اما کسی پاسخی نمیداد. چشمانش به آرامی بر روی نمازگزاران میچرخید. در نگاهش میشد ترسی پنهان را دید؛ ترس از بازگشت به خانهای که در آن کودکان گرسنه انتظار او را میکشیدند.سر به آسمان چرخاند و گفت: "خداوندا شاهد باش که من از بندگان تو در خانه تو کمک خواستم و هیچکس حاضر به کمک کردن به من نشد."در گرداب ناامیدی، ناگهان چشمش به دست نمازگزاری افتاد که چهرهاش در میان نوری که از دریچههای مسجد عبور میکرد، همچون خورشید میدرخشید. مرد نمازگزار در رکوع بود و صدای نیازمندی او را شنید. دستش را به سمت مرد سائل کشید و به برداشتن انگشترش اشاره میداد.
نزول آیه
آن مرد نیازمند آرامآرام با حس تردیدی سرشار از امید به نمازگزار گوشه مسجد نزدیک شد و انگشتر یاقوت را از دست او درآورد. مات و مبهوتِ سخاوت و مردانگی علی بن ابیطالب (ع) شده بود، آنچنان که اشک از چشمانش بیامان میبارید. این لحظه، تمام ناامیدیها و ترسهایش را از بین برد و بارقهای از نور و رحمت در دلش تابید.با انگشتر در دستش از مسجد خارج شد و دلش پر از شکر و حمد خداوند بود اما این پایان ماجرا نبود و سرآغاز نزول آیهای بر قلب پیامبر اکرم (ص) شد. جبرئیل بر خاتم الانبیا (ص) نازل شد و آیهای را آورد که مقام والای امام علی (ع) را نشان میداد، آیهای که تجلیگر ولایت است: "إِنَّمَا وَلِیُّکُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَیُؤْتُونَ الزَّکَاةَ وَهُمْ رَاکِعُونَ" سرپرست و ولیّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند، و در حال رکوع، زکات میدهند. (مائده: ۵۵)
تجلی بندگی
نمازگزاران مسجد که شاهد این ماجرا بودند، با حیرت به امام علی (ع) نگاه میکردند و از بزرگواری و سخاوت او در گوش یکدیگر پچپچ میکردند.مردی میانسال دستش را به ریش بلندش میکشید و میگفت: چگونه ممکن است علی (ع) در حالی که در نماز، غرق در عبادت خداست، صدای مرد نیازمند را بشنود؟جوانی بلند قامت و از عاشقان مولا به او گفت: پاسخ تو در معنای عمیق عبادت نهفته است. علی (ع) در نماز، در دل آخرت سیر میکند. دستگیری از فقیر، برای علی (ع) نه امری دنیوی که تجلی بندگی خدا است. همانگونه که رکوع او نشان اخلاص و بندگی است، بخشیدن انگشتر به نیازمند نیز عملی خالصانه در مسیر رضای الهی است.
نگین پادشاهی
مولایمان علی(ع) در اینجا بود که معنای واقعی عبادت را در نظر حاضران آشکار کرد. برای امیرالمؤمنین (ع)، نماز نه صرفاً اتصال به خداوند بود بلکه پلی برای نشان دادن ایمان و انسانیت به زیباترین شکل ممکن. او در عبادت چنان غرق در عشق الهی بود که حتی کمک به نیازمند را نیز بخشی از همان عبادت میدید چرا که دستگیری از فقرا، نه دنیایی، بلکه جلوهای از آخرت و تجلی بندگی واقعی بود. او دنیا را جز برای عبور و خدمت نمیدید. آنچه در رکوع اتفاق افتاد، عبادتی دیگر بود؛ عبادتی که با دستگیری از فقیر، گرهای از کار درماندگان باز کرد و تجلی واقعی ایمان و انسانیت شد.و عبادت حقیقی، همانند پلی است که عشق به خدا را به مهرورزی به بندگان پیوند میزند، جایی که بندگی در کمک به دیگران معنای کاملتری مییابد و شهریار چه زیبا سرود که: برو ای گدای مسکین در خانه علی زن؛ که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را.