این روزها عدهای با شناسنامه ایرانی، ولی با دلبستگی به کف و سوت جشنوارههای خارجی، تصویری از ایران میسازند که دشمنانمان هم تا این حد جرأت تخریب نداشتند.
در روزگاری که دشمنان این سرزمین، هر روز یک روایت دروغ علیه ملت ایران میسازند، عجیب نیست که عدهای با شناسنامه ایرانی، همان کار را از داخل کشور انجام دهند. تنها تفاوتشان این است که سلاحشان دوربین است و گلولهشان فیلمنامههایی که بوی تحقیر مردم، سیاهنمایی ایران و تمسخر فرهنگ ما را میدهد.این فیلمسازان که ادعای هنر و روشنفکری دارند، قهرمانان فیلمهایشان را از میان قاتلان، معتادان، خیانتکاران و زنان خیابانی انتخاب میکنند؛ نه برای اصلاح جامعه، بلکه برای جلب اشک داور خارجی. وقتی مخاطبشان تماشاگر غربی است، معلوم است که باید مردم خودشان را مثل قوم وحشیها تصویر کنند تا تشویق بگیرند.جشنوارههای خارجی برای این دسته از فیلمسازان، نه میدان رقابت هنری، بلکه صف اعترافگیری از هنرمندان ایرانی است. هر کس وطنش را بیشتر سیاه کند، بیشتر میدرخشد. آنها هم بلدند بازی کنند: یک زن مظلوم، یک کودک کار، چند پلیس بد، یک قبر، و در نهایت صدای اذان در تاریکی… اینطور میشود که از ایران را باید فیلمی از ژانر وحشت روایت کنند.نکته دردناکتر آنکه برخی از این آثار با پول بیتالمال و با زیرساختهای این کشور ساخته میشوند. با مجوز از همین نظام، در خیابانهای همین شهرها، با برق و امنیت همین مردم. اما خروجیاش چیزی نیست جز خوراک تبلیغاتی رسانههای دشمن؛ پازل جنگ روانی علیه ایران، با امضای هنرمندان ایرانی.وقتی کسی آنها را نقد کند، فوراً برچسب «سانسور»، «دیکتاتوری» و «خفهسازی صداها» میزنند. میگویند: ما فقط حقیقت را گفتهایم! اما حقیقتِ بدون عدالت و انصاف، دروغی است خطرناک. تصویری که فقط بدیها را نشان میدهد، سندی نیست بر صداقت، بلکه بیانصافی، عقدهگشایی و خیانت است.
زمانش رسیده این جماعت را با نام واقعیشان خطاب کنیم: هنرمندان خودشیفتهای که درد مردم را ابزار شهرت کردهاند. آنان که فقر را ویترین کردند، امید را سانسور کردند و «وطن» را فروختند به قیمت یک مجسمه طلایی. اگر جایزهات با لگد زدن به خانه خودت به دست آمده، نامش هنر نیست، وطنفروشی است.