
شامگاه هفتم مهرماه ۱۳۶۲ طبق روال هرساله جشن کوچکی به مناسبت تولد ۶ سالگی علی در منزل پدربزرگ مادری تدارک دیده شده است؛ اگرچه تولد بسیار ساده ولی با حضور اعضای خانواده با شور و شوق زیادی همراه است.
یکی یکی هدیههای تولد را به او میدهند و با ذوق آنها را باز میکند و منتظر هدیه ویژه مادربزرگ است ولی مادربزرگ میگوید علی تپل من فردا هدیهام را تقدیمت میکنم.
و علی به امید دریافت هدیه تولد و به رسم همیشه از مادر تقاضا میکند اجازه دهد شب را در خانه پدربزرگ بماند ولی مادر نمیپذیرد؛ از علی اصرار و از مادر مقاومت.
این مقاومت مادر در حالی بود که علی خیلی اوقات در منزل پدربزرگ که کارگاه موزائیک زنی او نیز کنار منزل بود، میماند و هنگام کار پدربزرگ نیز در کنارش بازی میکرد و خاطرات بسیاری از این کارگاه که در واقع شهر بازی او بود، داشت.
پای مادربزرگ را محکم در بغل گرفته و همچنان به مادرم التماس میکند که اجازه دهد شب را در آغوش مادربزرگ بخوابد ولی مرغ مادر یک پا دارد و اجازه نمیدهد.
به ناچار حدود ساعت ۲۳ همراه با خانواده به خانه بر میگردد و با ذهنی سراسر شوق که هدیه مادربزرگ چیست و فردا قرار است آن را بگیرد سر روی بالش میگذارد و به خواب میرود.
ساعت ۲ بامداد است؛ به یک باره صدای انفجاری عظیم همه را از خواب بیدار میکند و مردم با اطمینان از اصابت موشک در تاریکی شب به دنبال محل اصابت میگردند.
آنچه نباید اتفاق افتاده بود؛ موشکی ۱۲ متری از سوی دشمن بعثی به شهر اصابت کرده بود، کجا؟ دقیقا منزل و کارگاه موزاییک زنی پدربزرگ علی!
پدربزرگ از مادربزرگ مادری و همسر دیگرش هفت فرزند پسر و هفت فرزند دختر داشت که همه در یک خانه زندگی میکردند؛ در این حادثه پدربزرگ و هر ۲ مادربزرگ تنی و ناتنی و ۲ دایی دیگر بر اثر موشک به شهادت رسیدند و یک دایی جانباز شد.
دایی عظیم نیز به سختی از زیر آوار بیرون کشیده میشود؛ داستان خاله مریم که خاله کوچک علی است جالب است، بر اثر موج انفجار در کمد فلزی باز و روی خاله میافتد که همان کمد او را از آوار محافظت و جانش را در این حادثه نجات میدهد.
زخم از دست دادن عزیزان هیچ گاه در دل علی درمان نشد و هر بار به آن شب فکر میکند بغض گلویش را میگیرد؛ آن موشک تمام خوشیهای دوران کودکی او را گرفته بود و در حالی که تنها ساعاتی از جشن تولد و دورهمی خانوادگیاش گذشته بود، پنج نفر از اعضای خانواده مادریاش به شهادت رسیدند.
علی میگوید هنوز هم نمیدانم مادربزرگ مهربانم برای کادوی تولدم چه در نظر گرفته بود و حسرت آن کادوی تولد همراه با هزاران خاطره خوشی که باید با آنها بزرگ میشدم در دلم مانده است؛ من در آن زمان فقط ۶ سال داشتم و هیچ درکی از مرگ عزیزان نداشتم.
در این حمله موشکی ۹ نفر از خانواده توکل همسایه پشتی منزل پدربزرگ علی نیز یکجا شهید شدند که نفر دهم خانواده که به علت گرمای هوا روی پشت بام خوابیده بود، بر اثر موج انفجار از پشت بام به پایین پرتاب و فقط مجروح شد.
سه عضو خانواده یکی دیگر از همسایهها نیز در این حادثه سهمگین شهید شدند و تعدادی جانباز شدند.
موشکباران رژیم بعث در دزفول تمامی نداشت به طوری که مسجد جامع ۲ بار مورد اصابت موشک قرار گرفت؛ علی اینجا هشت سال دارد و ۲ سال از واقعه تلخ شهادت پنج عضو خانوادهاش گذشته است؛ همراه با دوستان و هم محلهایهایش مقابل مسجد جامع دزفول در حال بازی با توپ پلاستیکی است؛ یکی از کودکان که ساعت مچی دارد با نگاهی به ساعت فریاد میزند «بچهها برنامه کودک» شروع شد.
این خبر علی را بیقرار کرد و برای جا نماندن از کارتن مورد علاقهاش دمپاییها را نپوشیده زیر بغل بگیرد و به سمت خانه بدود؛ مسیر مسجد تا خانه را با ۲ دقیقه دویدن به سرعت طی میکند و بدون اینکه دست و پایش را بشوید خود را به اتاق میرساند.
به محض فشار دادن دکمه تلویزیون قدیمی که بیشتر شبیه یک کمد بود، صدای انفجاری مهیب شنیده شد و سپس موج انفجار شیشه های خانه را شکست.
علی بعد از چند دقیقه از شوک و موج انفجار خارج میشود و به سمت محل اصابت موشک میدود؛ موشک دقیقا به محل بازی علی و دوستانش اصابت کرده و یکی از همبازیهای علی که به دلیل نداشتن تلویزیون به خانه نرفته بود به شهادت رسیده بود.
محل بازی به ویرانهای تبدیل شده بود و هرچه علی تلاش میکرد نزدیک تر برود تا شاید اثری از همبازیاش پیدا کند بزرگترها اجازه نمیدادند.

علی در حادثه دیگر، وقتی از مدرسه در حال رفتن به خانه بود متوجه شد پاککنش را در کشوی کلاس درس جا گذاشته است و برای اینکه مادر تنبیهش نکند تصمیم میگیرد دوباره به مدرسه برگردد و پاککنش را بردارد.
همکلاسیاش که در حال قدم زدن با علی بود سعی کرد او را از برگشتن به مدرسه منصرف کند ولی علی از تنبیه مادر واهمه داشت و برگشت؛ پاک کن را برداشت و همین که قصد خروج از مدرسه را داشت یک موشک به نزدیکی بازار قدیم دزفول اصابت کرد؛ همان مسیری که علی و دوستش چند دقیقه پیش با هم وداع کردند.
علی به سرعت خود را به محل میرساند و چیزی جز ویرانی نمیبیند؛ این بار هم بزرگترها اجازه نزدیک شدن به او نمیدهند ولی در حالی که او را به عقب میراندند یک تکه قرمز از کیف همکلاسیاش را چسبیده به دیوار میبیند و اشک امانش را میبرد.
اینها برگهایی از خاطرات علی دباغ یکی از شهروندان دزفولی است که در دوران دفاع مقدس فقط یک کودک خردسال بوده ولی مصیبتهای زیادی کشیده است.
علی با یادآوری برگ دیگری از خاطراتش میگوید: مردم دزفول در دوران جنگ تحمیلی هیچگاه نخواستند در برابر سلاحهای پیشرفته رژیم بعث کوتاه بیایند و با هر سلاحی در برابرش ایستادند.
یکی از روزهای جنگ هشت ساله در حالی که علی ۹ ساله شده است؛ یک جنگنده عراقی را در آسمان میبیند که به دلیل نقص فنی یا اصابت گلوله پدافند در تلاش است تا فرود آید؛ در این بین هرکس با هر اسلحهای که در اختیار دارد به سمتش شلیک میکند.
علی به سرعت از دیوار بالا میرود و خود را به پشت بام و بالاترین نقطه خانه میرساند و دمپایی پلاستیکی خود را به سمت جنگنده پرتاب میکند که دمپایی به منزل همسایه میافتد.
او که تصور میکند کار درستی انجام داده مغرور به پایین میآید و در حالیکه انتظار تشویق از سوی مادر دارد؛ با تنبیه مواجه میشود و مادر میگوید پرت شدن دمپاییات باعث ایجاد مزاحمت برای همسایه شده است.
در حالی که جنگ بود و صدای انفجار و رگبار گلولهها و آژیر خطر هر لحظه به گوش میرسید مادر، علی را برای ایجاد مزاحمت برای همسایه سرزنش میکند.
پرتاب دمپایی پلاستیکی کودک ۹ ساله به سمت جنگنده تا دندان مسلح، تنها نمادی از مقاومت مردم دزفول در طول دفاع مقدس است.
شاید دیدن چنین اتفاقاتی برای هر کودکی مشمئزکننده باشد ولی اینها اتفاقات طبیعی است که مردم دزفول در طول هشت سال دفاع مقدس بارها تجربه کرده و با گوشت و پوست خود درک کردهاند.
محمد دباغ پدر علی یک روز از منزل که در نزدیکی چهارراه سی متری دزفول بوده بیرون می آید و پس از گذر از سابات وارد خیابان میشود؛ یکی از آشنایانش را سوار بر دوچرخه میبیند که از قسمت سراشیبی خیابان به سختی در حال عبور است.
وقتی پدر علی را میبیند پیاده میشود و ضمن احوالپرسی میگوید صبح امروز پسرم بر اثر اصابت موشک شهید شده است ولی وقتی که برای تحویل پیکر به سردخانه رفتم متوجه شدم پیکر فرزندم سر ندارد از این رو به محل اصابت موشک رفتم و سر فرزندم را در جوی دیدم.
این پدر شهید سر فرزند خود را شسته و با قرار دادن در یک پارچه بر ترک دوچرخهاش بسته بود؛ از پدر علی رخصت میگیرد تا برود و سر فرزندش را برای تدفین همراه با جسمش تحویل دهد.
در واقع وقتی آن مرد با پدر علی صحبت میکرد سر فرزندش بر ترک دوچرخه بود؛ زندگی برای پدری که ساعاتی پیش فرزندش را در موشک باران از دست داده جریان داشت و پدر نه تنها خود را نباخته بود بلکه درس مقاومت را به نسلهای آینده میداد.
شهادت ۲ هزار و ۶۰۰ شهید و تخریب هزاران خانه و منزل در موشک باران و بمب بارانهای رژیم بعث هیچ خللی در اراده مردم دزفول برای مقاومت و مقابله با دشمن وارد نکرد به طوری که همزمان با بمبارانها ساخت وساز نیز شروع و شهر از نو ساخته میشد.
تکاپوی مردم دزفول در ساختن دوباره شهر به گونهای بود که یک خانه در طول جنگ تحمیلی چهار بار بازسازی میشد و مردم میگفتند اگر هزار بار خانهها خراب شود باز هم در شهر میمانیم و آنها را خواهیم ساخت.
بدترین و وحشیانه ترین حملات هوایی علیه دزفول انجام شد و اکنون دزفول یکی از آبادترین شهرهای خوزستان است، این امر جز با مقاومت و پایداری مردم حاصل نشده است.
آرامستانهای شهر دزفول به علت تعداد زیاد شهدا، نام شهیدآباد گرفتند زیرا تعداد شهدا بیشتر از متوفیان بود.
قهرمانانی در شهیدآباد دزفول دفن شدند که هنوز هم گمنام هستند؛ ردیف مزار شهدای بهرک با کودکان یک، سه، هفت، ۹ و ۱۱ ساله همراه با پدر و مادرشان در شهیدآباد نماد مقاومتی بینظیر در دنیا است.
دفن تکههای بدن خانواده آریانپور در یک مزار و قطعه دست و پای شهید در هیچ جای دنیا مشاهده نمیشود؛ اینها مزار شهیدانی هستند که برای محافظت از شهرشان حاضر شدند به صورت خانوادگی جان خود را از دست بدهند ولی شهر را برای جولان دشمن بعثی خالی نکنند.
دزفول تنها شهر اشغال نشدهای است که مورد شدیدترین حملات موشکی و بمباران هوایی و زمینی قرار گرفت اما هرگز تسلیم نشد؛ رژیم بعث عراق در مدت هشت سال جنگ، ۱۷۶ موشک غول پیکر «فراگ هفت و اسکاد» به شهر دزفول شلیک کرد.
هواپیماهای دشمن ۴۸۹ بمب و راکت بر سر مردم بیدفاع شهر فرو ریختند و آتش بارهای عراق با شلیک پنج هزار و ۸۲۱ گلوله توپ نقاط مختلف شهر را هدف قرار دادند اما با این همه خسارت، مردم دزفول با تقدیم ۲ هزار و ۶۰۰ شهید، چهار هزار جانباز، ۴۵۲ آزاده سرافراز و ۱۴۷ مفقود و جاویدالاثر حماسه مقاومت و پایداری را در تاریخ درخشان انقلاب اسلامی ایران جاودان ساختند.
به پاس این پایداری در هفتمین سال جنگ تحمیلی به پیشنهاد دولت وقت، دزفول به عنوان شهر نمونه مقاومت کشور معرفی و در چهارم خرداد ۱۳۶۶ لوح زرینی به مردم دزفول اعطا شد؛ همچنین چهارم خرداد به نام روز مقاومت و پایداری مردم دزفول در تقویم جمهوری اسلامی نامگذاری شد.