
پسر پر افتخار ایران، امروز با بیداری تو ما بیدار ماندیم و حالا تو بخواب و ما بیداریم گرچه که خدا وعده داده است شهدا زندهاند و نزدش روزی میگیرند.
در کوچه پس کوچههای محلهای قدیمی نشانی مقصد و مقصود را یافتم. صدای تلاوت آیههای قرآنی به گوشم نزدیک و نزدیکتر میشد. راستش را بخواهید با شنیدن صدای شیون زنان پاهایم سست شد و آهی از افسوس و غم بر جانم نشست.در جایی ایستاده بودم که تا همین چند روز پیش جوان شاخ شمشادی در آن برو بیایی داشت و چشم و چراغِ خانهشان بود و حالا حجله آسمانیاش در آن برپاست.
نشانی مادرش را میگیرم و به داخل مسجد هدایتم میکنند. مادر؟! چیزی جز جسمی سراسر آه و ناله نمیبینم. هنوز داغ همسرش سرد نشده است و رخت عزای فرزندش را بر تن کرده است.برای جلو رفتن و همکلامی با او سراسر تردیدم؛ از اطرافیانش شنیدم که از لحظه اعلام شهادت محمدمهدی در بُهت است و با هیچکس صحبت نمیکند.
حتی اشک از پس سنگینی خبر بر نیامده و سکوت بار غم را به دوش میکشد.در میان زنان عزادار یکی بیشتر از بقیه بیتاب است و دائما تکرار میکند که قرار بود حجله دامادیاش را آذین ببندیم، قرار بود برای جشن عروسیاش دور هم جمع شویم. رخت و لباس سیاه عزایش بر تنمان چه میکند؟خالهاش بود تا چشمش به دفتر و خودکارم افتاد، خبر دار شد که چه کارهام.با همان صدای خش دار و گرفتهاش گفت: دختر جان بنویس افتخارمان شد، بنویس که به این خون میبالیم.بیتابیمان را نبینید، دلهایمان عزادار است اما سرمان بالاست...
برای پیدا کردن کسی که بتواند از شهید دهه هفتادیمان بگوید از مسجد بیرون میآیم و در جست و جوی تنها برادرش میگردم.زیر عکس چاپ شده درب خانه، جوانی با چشمان سرخاش نشسته و جمعیتی چند نفره برای دلداریاش جمع شدهاند. نزدیکتر شدم و آنطور که از پچ پچها فهمیدم برادر بزرگتر محمدمهدی است.
بغض خاطرات
آرامتر که شد جلو رفتم برای شنیدن و نوشتن چند خطی از ناگفتههایی که حالا گفتنیتر از همیشهاند.از خصوصیات اخلاقیاش که پرسیدم آن چیزی را شنیدم که دوست و آشنای حاضر در مراسم مرتبا آن را زمزمه میکردند؛ آرام و متین، معتقد و محجوب.
آنقدر هوای همه ما را داشت که وقتی دور از خانه و خانواده بودم خیالم آسوده بود که بی هیچ غر و لندی عصای دست پدر و مادرم است.سرش را پایین انداخت و آرام آرام جملهای را زمزمه میکرد. خوب که دقت کردم لابهلای بغض ترک خوردهاش از آخرین دیدارشان حرف میزد. دیداری که مجازی بود و حسرت آغوش برادری را به فرصت دیداری کوتاه تبدیل کرده بود.
مجتبی(برادر شهید) تنها چهار سال از برادرش بزرگتر بود و قطعا بیشترین خاطرات را با او دارد اما وقتی جویای آنها میشوم گولههای سنگین اشکش میشوند پاسخی بی پایان.
صدایش را صاف میکند و بیمقدمه میگوید تنها چند ماه بود که در ارتش مشغول به خدمت شده بود، خوشحالم که در راهی جان داد که انتخاب خودش بود.از روز حادثه میپرسم و نگاهش را از جمع میگیرد و خیره میشود به عکسی که انگار زنده است و اقتدار از ذره ذرهاش میبارد. در همان حال میگوید: دانشجوی دانشگاه مالک اشتر هستم و بخاطر درس و تحصیل در تهران ساکنم، صبح روز شنبه بعد از بیدار شدن و دیدن اخبار بر روی گوشی موبایلم، با محمدمهدی تماس گرفتم تا جویای صحت و سقم خبر شوم که متوجه شدم گوشیاش خاموش است.
اشک چشمش را با دستانش پاک کرد و گفت: نزدیک به ظهر بود که دوباره با او تماس گرفتم و همچنان خاموش بود. دلشورهی سنگینی بر دلم چمباتمه زده بود و انگار ولولهای در وجودم برپا شده بود.
با مادرم تماس گرفتم و جویای حال محمدمهدی شدم که مادرم گفت قرار است ظهر به خانه بیاید.این حرف مادرم مُسکنی شد بر حالم اما تا صدایش را نمیشنیدم آرام نمیگرفتم. زورِ اضطراب عقربههای ساعت بر آرامش وجودم میچربد، دم به دقیقه به ساعت موبایلم نگاه میکردم، هر یک دقیقهاش ساعتها طول میکشید و من همچنان چشم انتظار نشانهای از برادم.
مکث کوتاهی کرد تا ادامه بغضش را پنهان کند، سپس ادامه داد: شاید یکی دو ساعت بعد از تلفن مادرم بود که یکی از آشنایان با من تماس گرفت و در جملهای کوتاه خبری به بلندای سیاهی شب در گوشم پیچاند.
ناگهان به خود آمد و گفت: شاید خبری که حکایت از بیبرادریام به دنبال داشت سخت و جانکاه باشد اما آنچه که تسکین این درد است عاقبت محمدمهدیست که به خیر شد. راه درست است و رهروان بسیار قطعا من و جوانانی مثل محمدمهدی برادرم که خون ایرانی در رگهایمان جاری و هوای این خاک مقدس را نفس میکشیم، این پرچم را تا نابودی کامل این غده سرطانی و آدمکش زمین نخواهیم گذاشت.