دور هم جمع شدیم که کتاب بخوانیم؛ فصل به فصل؛ قرار بود هر هفته بخشی از یک کتاب را مطالعه کنیم و چهارشنبهها دربارهاش حرف بزنیم. قرار بود جلسه کتابخوانی برگزار کنیم وسط شهر؛ دقیقا بغل چراغ راهنما و بوق و دود و داد و هوار اما برای دل خودمان؛ که هفتهای چند ساعت دل بکنیم از «چی بخورم؟» و «چی بپوشم؟» و «چطور بیشتر به من خوش بگذرد؟» و کتاب ورق بزنیم!حالا این خودمان، نه که فکر کنید رئیسایم و وزیر، نه؛ مجموعهای هستیم از آدمهایی معمولی که تلاش میکنیم برای آدمتر شدن، آن هم به قدر وسعمان! فقط همین. جمع شدیم و «شیخ»، کتاب را روی میز گذاشت. یک کتاب ساده، خیلی ساده، با جلدی سورمهای و اسمی عربی که با خطی خوش آن بالا نوشته بود «الغارات».
«میدونید الغارات یعنی چی؟» هاج و واج به شیخ لاریزاده زل زدیم. قرار بود کتاب بخوانیم؛ کتابهایی که آدمترمان کند، از جنس زندگی باشد، روان، اما قرار نبود که شیخ به حکم لباس روحانیتاش، جلسه کتابخوانیمان را دست بگیرد و تکبعدیاش کند و تبدیل شود به حُجره حوزه علمیه! راستش توی رودربایستی گیر کردیم و خیلی توی ذوقمان خورد. ته فکرِ تک به تکمان هم این چرخید که «ای بابا! کتابای حوزوی آخه؟! این همه کتاب، چرا این؟ اونم با این اسمِ عربیِ عجیب! الغارات!»
اما وقتی اسم «حاج قاسم» آمد گوشهایمان تیز شد: «میدونستید «سردار سلیمانی» وقتی این کتاب رو خوند چی گفت؟ «این کتاب الغارات را که قدیمیترین کتاب شیعه هست بخوانید، مقتل کامل است! اگر آن را بخوانید، امروز برای این حکومتی که در استمرار حکومت علی بن ابی طالب هست، آگاهانهتر و بدون تعصبات فردی و حزبی نگاه میکنیم، نظر میدهیم و دفاع میکنیم.»کتاب الغارات بین ما که از انگشتهای دست زیادتر نبودیم، توزیع شد. کتاب را که گرفتیم فرقی با بقیه کتابها نداشت. یک جلد سادهی مقوایی با ۳۰۳ صفحه کاغذ بالک که به چاپ چهاردهم رسیده بود! اما چرا؟ چرا کتابی که شناخته شده نیست باید اینقدر تجدید چاپ شود؟! مگر در آن چه نوشته شده که این همه آدم آن را خریدهاند و تمام شده و دوباره چاپ شده؟
شیخ، کتاب را روبهروی ما گرفت: «این کتاب، روایت روزهایی عجیب و سخت از روزگاریه که امام علی (ع) خیلی تنها و غریب شدن؛ روایتِ سالهایی روایت نشده از حکومت امیرالمؤمنین (ع) که به غارات معروف بوده، و درباره نیمه دوم حکومت آقا و شروع غارتهای معاویهست! سالهایی بعد از جنگ جمل و صفین و نهروان. دقیقا از همون جایی که ما دیگه ندونستیم چی شد! مقدمه رو با هم بخونیم؟» غارات را ورق زدیم و یکی از ما، مقدمه را بلند خواند: «حکومت امیرالمؤمنین (ع) از آخر سال ۳۵ هجری شروع شد و تا زمان شهادت آن حضرت، یعنی رمضان سال ۴۰ به طول انجامید. از این ۴ سال و ۹ ماه، تنها حدود ۲ سالِ آن را ۳ جنگ جمل، صفین و نهروان و حواشی آن در بر گرفته است. و از بعد از جنگ نهروان تا زمان شهادت آن حضرت، بیش از ۲ سال و نیم طول کشیده است. یعنی بیش از نیمی از حکومت آن حضرت بعد از جنگ نهروان بوده است.به عبارتی دیگر، تمام ۳ جنگ مهم و مشهور جمل، صفین و نهروان، در ۲ سال اول حکومت آن حضرت بوده است، و بیش از نیمی از دوران خلافت آن حضرت، پس از جنگ نهروان.این دوره از حکومت حضرت که میتوان از آن به دوره غارات یاد کرد، دورهای بسیار مهم و عبرتآموز و از جهاتی مهمتر از دوره اول حکومت آن حضرت است، اما اکثریت قریب به اتفاق مردم از این دوره از حکومت حضرت و اتفاقات آن کاملا بی خبر هستند و حتی نام آن را نشنیدهاند و تصور عمومی بر این است که از جنگ نهروان تا شهادت امام علی (ع) فاصله چندانی نبوده است.»
«چه اتفاقاتی در آن سالهای روایت نشده از حکومت امام علی (ع) افتاده بود؟» این سوالی بود که در قلبهایمان جوانه زد. ما، همه، به اندازه کافی کنجکاو شده بودیم تا با خواندن غارات، سر از آن حفرهی فراموش شده تاریخ دربیاوریم. که با لباسهایی امروزی اما به روزگاری برویم به نام غارات، و در آن به تماشای مردان و زنانی بنشینیم که زمانی چون ما، شیفته مولا بودند اما در ناباورانهترین لحظات و در اوج ایمانشان، امیرالمؤمنین (ع) را به شوق معاویه تنها گذاشتند! ما چهار چهارشنبه، با این کتاب، به تاریخ درد و رنج و امید و تقلا سفر کردیم و با چشمانی اشکآلود از خودمان ترسیدیم! غارات را خواندیم و ترسیدیم! غارات را خواندیم و خودمان را به جای تک تک آدمهای عصر غارات گذاشتیم. میدانید چه شد؟ میدانید چه تصمیمی گرفتیم؟ میدانید وقتی که علی (ع)، تنها، بر آستانه ایستاده بود و ما را صدا میزد، چه کردیم؟ ما هم به حضرتاش پشت کردیم و به طرف معاویه دویدیم! ما هم لذت را بر عزت ترجیح دادیم! و دیگر گلایه نکردیم از مردمانی که او را تنها گذاشتند، چون ما هم از امیرالمؤمنین گریختیم و به دنیا دچار شدیم!
جلسه آخر، با چشمانی نمدار دور شیخ حلقه زدیم. جلسه آخر، از سفری بلند برگشته بودیم. ترسیده بودیم. کتاب، ما را به خودمان نشان داده بود. که اگر ما بودیم هم جز آنچه آنان کردند، نمیکردیم. شیخ که حال و روزمان را دید، خندید و سری به مِهر تکان داد: «الحمدلله که تونستیم کتاب غارات رو با هم مطالعه کنیم. اما این کافی نیست. ما باید دنبال عاملهایی باشیم که ممکنه ما رو در برابر «حق» قرار بده. معاویه روی نقطه ضعف آدمها دست میگذاشت، روی عاملها، روی شهوات. معاویهها امروز هم هستن! و همه ما در خطریم. اصلا ببینم، قیمت شما چنده؟! هان؟ باید ببینیم. طرف با یه گونی گندم راضی شد بره کربلا سر بِبُره. معاویه، قیمت آدمها رو میدونست. ما هر چقدر روی خودمون کار کنیم قیمتمون میره بالا. بعد به جایی میرسیم که قیمتمون از دنیا بالاتر میشه و دیگه هیچکس نمیتونه ما رو بخره. حالا دوباره میپرسم: قیمت شما چنده؟ میدونید؟!»«شما میتوانید کتاب ترجمه الغارات را با مقدمه حجتالاسلام علیرضا پناهیان و از انتشارات بیان معنوی تهیه و این روایت عجیب از سالهایی ناشناخته را که شبیه روزگارِ امروز ماست، در ۳۰۳ صفحه مطالعه کنید.»